سر یه مغازه بودم ، یه دختر سفید با مادرش اومدن داخل ، فروشنده گفت از این شیرینیا بگیرید قدتون بلند ، چشمتون رنگی میکنه !!!
منم گفتم ایشون خودشون هستن ، نمیخاد از اینا بخورن 😀
دختره خنده ش گرفت😂
وقتی رفتیم ننشست و سریع رفت تو اطاقش . دندوناشم ارتودنسی کرده بود ...
شاید بخاطر این بود که نموند .
اما تو اون چندلحظه تونستم کامل براندازش کنم و به حرف دلم برسم .
سلام علیک گرمی کرد و بعد رفتش ...
من بیشتر با چادر دیدمش ، نه با تیپ توخونه ای .
نههههههه ! اونی نبود که من فکر میکردم ...
هیچ اشتباهی دیگه از جانب من نباید صورت بگیره ...
واقعاً تن آدم میلرزه ، بخواد اشتباه کنه اونم تو این امر به این مهمی !
اگر کسی رو دیدم باید نه یکبار بلکه چندبار ببینمش ، بعد باهاش صحبت کنم و نتیجه گیری کنم .
خوشبختانه یا متاسفانه حساسم و حساستر شدم رو این قضیه .
هروقت قسمت بود اونی که میخوام میاد تو زندگیم . باید صبر کرد ، صبر ، صبر ... نباید سخت گرفت.
۱-به کسی هیچ ربطی نداره هرچندبار که میخوام به یکی فکر کنم و از فکرش خارج بشم . منم و دل خودم به هیچکی هم مربوطی نیست .
۲- ازدواج نکردن بهتر از ازدواجی بدون داشتن علاقه ، همراه با احساس پشیمانی است .
موقع سال تحویل داشته پیام نوروزی میداده .

تصویر جالبی هست ، یه عالمه گل میخک گذاشتن رو سفره .
حتماً قبلش رفته بودن کوه
سفره پر از شیرینی های محلی و سنتیه ![]()
سلام .
دو تا عکس از دوران کودکی و نوجوانیم پیدا کردم .
جالبه هاااا ! وقتی بعد از مدتها عکس کودکی خودتو ببینی !
حس خوبی نسبت به این عکسها دارم ![]()
کاش اون زمان یکی بود از ما بیشتر عکس میگرفت
یه عکس پیدا کردم ، عیده . سفره ی هفت سین پهن شده. عکسه خیلی پیام داره . تو تلویزیون قدیمی عکس امام (ره) نشون میده . یه عکس رنگ و رو رفته ی قدیمی . ولی برای من خیلی باارزشه . واسه عید میزارمش .
در ادامه مطلب عکسها رو ببینید . رمز نداره .

متأسفانه دور جدید هجمه ها و حمله ها به وبلاگ من شروع شده . البته از این آدما توقع دیگه هم نمیره که بیان به بدترین شکل توهین کنن ... دیگه از اینجور نظرها تأیید نمیشه . برای اینکه بدونید ما واهمه ای از تأیید این نظرات نداریم سری به پستهای قبلی بزنید و کامنتها رو بخونید . زشته والله . تویی که ادعای آزادیت میشه . آی تویی که ادعای سوادت میشه ، زشته به خدا . من هیچی نیستم لااقل تو شخصیتت رو نشون بده و خوب باش . همین ! نوشته تو یه ساندیس خوری و یه پامنبری شهرستانی . با یه ادبیات خیلی بد که تأیید نکردم . من افتخار میکنم که ساندیس خور جمهوری اسلامیم
من پامنبریم بهتر از اینکه تو پامنبری رقاصه هایی ! ادب و تربیتی که از اونا یاد گرفتی نشون دادی . بسه ! بعد هم نوشته دانشگاه تهران درس خونده ! اگه دانشگاه اینطور آدمایی تربیت میکنه چه باید گفت؟! از این وبلاگ بدت میاد میگیم درست . اما تو شخصیت داشته باشه و شخصیت خودت رو نشون بده . من هیچی نمیتونم بگم جز اینکه برای اینطور آدما تأسف بخورم . برای این نوع ادمها جواب بسیاره . اما حواله ی حرفاشون با خدا ...
..........................................
این قسمت هرسوالی درباره ی من یا هرکی دارید میتونید بپرسید ولی نظر اونهایی تأیید میشه که آدرس وبلاگشون رو بزارن ... نظرات شما همراه با ادرس وبلاگتون این زیر قرار میگیره + جواب من ... اینطوری بازدید کننده های وب من از وب شما هم بازدید میکنن ...
..........................................................................
+ √ قـَلـ ـب اَفــــ ــزار √ : بهترین لحظه ی زندگیت یا بهترین روز زندگیت چی بوده کامل توضیح دهید![]()
جواب : شاید باورت نشه ولی بهترین لحظه ی زندگی من وقتی بود که بعد از شش ماه تونستم ازش جدا بشم . دلم میخواست داد و فریاد بزنم . تو این مدت همین رو از خدا خواسته بودم و آرزوم برآورده شد . تقریبا نزدیکای عید بود مثل این روزایی که توش هستیم . ولی خدائیش سخت بود مثل کسی که ته یه چاهی گیر افتاده باشه و بدونه هیچ فریاد رسی غیر از خدا نداره . با حل شدن این مسأله کل ناراحتیهایی رو که تو عمرم داشتم رو فراموش کردم
۱_اگه 500 میلیون پول داشتی اولین کاری که میکردی چی بود؟
۲_ بزرگترین عیبی که خودت فکر میکنی داری چیه؟
۳_خوشمزه ترین غذایی رو که خوردی کی و کجا بوده؟
۴_بهترین اس ام اسی که شنیدی چی بوده؟
۵_بهترین کارتون دوران کودکیت چی بوده؟
۶_کدوم سوال منو بیشتر دوس داشتی؟
فکر کنم صندلی داغت آتیش گرفت
جواب : عجب سوالایی پرسیدی
واقعاً آتیشی شد . داغ داغ
۱- اگه ۵۰۰ میلیون ریال یا تومان ؟ تومان داشته باشم اول یه خونه یا اپارتمان تو مشهد میگیرم تا هروقت دلم بخواد در جوار امام رضا (ع) باشم ... بعد یه خونه تو تهران . البته لازم نیست جای لوکس یا شمال شهرش باشه ... با بقیشم یه زمین کشاورزی میگیرم و آبادش میکنم .
۲- من زیاد از کار کردن و دردسر کشیدن خوشم نیاد شاید این عیب بزرگی باشه . همیشه دوست دارم برای خودم و به مقدار نیازم کار کنم .
۳- مادرم بیشتر وقتا غذاهای خوشمزه درست میکنه . همین دیروز پلو مرغ با رب انار که حسابی چسبید![]()
۴- پیامک برام کم میاد ولی از پیامکای ایرانسلی که خیلی بدم میاد .
۵- بچه های کوه آلپ رو خیلی دوست داشتم .
۶- همون سوال ۵۰۰ میلیون تومانی![]()
منم سوال دارم:
1.بزرگترین اسوه زندگیتون کیه؟
2.شیرین ترین آرزوی کودکیتون؟
3.قشنگترین خوابی که دیدی؟
4.بهترین جمله ای که روتون خیلی تاثیر گذاشت تا جایی که خودتونو تغییردادید.
5.اگه به هفت سال پیش برمیگشتین چه کاری رو انجام میدادین و چه کاری رو نه؟(غیر از نامزدی تلخ جوابش)
6.چیزی که ازش خیلی میترسید چیه؟
7.بدترین رویای زندگیتون؟
8.همین الان چشماتون رو ببندید خودتونو، توی کجا تصور میکنید؟
9.اگه بهتون بگن تا 7دقیقه دیگه فقط زنده هستید چه کار میکنید؟
10.تو این چندسال عمرتون مفیدترین کاری که کردین چی بوده؟
11.زشت ترین صحنه ای که دیدین و تو ذهنتون هنوز مونده چیه؟
12.خودتونو تو یک جمله شرح بدین!
13.اگه بور و سفید بخواد زندگیشو عوض کنه از کجا شروع میکنه؟
14.بخوای شهری رو که توش زندگی میکنی عوض کنی کجای دنیا میری؟
15.تصور کن یه فرشته ای که همه دعاهارو مستجاب میکنه توی 10ثانیه فرصت میده ارزو کنی تا برآوردش کنه چی میگی؟
16. بور و سفید اگه بخواد مرگ رو انتخاب کنه کدوم نوعشو انتخاب میکنه؟
17.سوال اخرو خودت بگو خودتم جواب بده.
جواب : ماشااالله ! جای همه ی خواننده های وبلاگم سوال پرسیدین ! منم سعی میکنم با حوصله جواب بدم
۱- اسوه ی خاصی تو زندگیم نیست ! چرا دروغ بگم ؟! سعی میکنم خوب باشم و به اونچه خدا و ائمه و پیامبران سفارش کردن عمل کنم .
۲- وقتی کوچیک بودم خیلی دلم میخواست ماشین داشتم .
۳- یادم نیست . فک کنم خیلی وقته خواب قشنگ ندیدم . یادم اومد مینویسم .
۴- سعی میکنم به جمله هایی که درسته تا جایی که میتونم عمل کنم ولی قضاوت عجولانه رو خیلی بد میدونم و سعی میکنم نکنم .
۵- هفت سال کمه ! هفت سال پیش تو افسردگی بودم و نمیتونستم کاری برای خودم انجام بدم . اگه به سیزده سال پیش برمیگشتم بجای سربازی میرفتم دانشگاه بعدشم نمیگذاشتم داداشم مغازه بابام رو بفروشه و من برای کار کردن تو سختی باشم . چون اونموقع سربازی بودم . با شوهرخواهرم واسه مغازه کامپیوتری شریک نمیشدم . اوضاع روحی و مالیم بهتر بود و یه همسر خوب و در شأن خودم انتخاب میکردم .
۶- من همیشه از این میترسم که دوباره یکی یاد تو زندگیم که بهش علاقه نداشته باشم - دختر سیاه - بخوام تو یه جمعی که بزرگان نشستن صحبت کنم .
۷- همون دختر سیاه و زمانی که عقد بودیم . از این بدتر تو زندگیم نمیدونم .
۸- تو یه جای پر از گل ![]()
![]()
۹- هیچی ... فاتحه خودم رو میخونم
میگم که قرضام رو بدن ... دعا میکنم خدا گناهام رو ببخشه .
۱۰- مفیدترین کاری که کردم
درس بخونم . البته کارای مفید زیاد دارم . هربارم یه کار مفیدی انجام میدم ...
۱۱- راستش یادم نیست ![]()
۱۲- من یه آدم صاف ، ساده ، صادق و تو بعضی امور صبور هستم .
۱۳- زندگیم رو بخوام عوض کنم ؟ ... نمیدونم والله . از کودکی !
۱۴- میرم مشهد
۱۵- میگن برای فرج دعا کنید که گشایش کارهای شما در فرج امام زمانه ! ولی خودت که میدونی اولین آرزوی من چیه ![]()
۱۶- شهادت ... از خدا میخوام توفیقش رو پیدا کنم . مرگ در بستر فایده نداره .
۱۷-
سوال از خودم ؟ باشه ! چرا اینقدر تو انتخاب همسر سخت میگیرم ؟ واسه اینکه میخوام به اونی که تو دلمه برسم تا فردا احساس پشیمونی نکنم و اگه بهش میگم دوستت دارم ، واقعاً و از صمیم قلبم دوستش داشته باشم . آدمی نیستم که بتونم نقش بازی کنم .
+ غریبه
ببخشید این سوال رو میپرسم ولی یعنی شما به اون دختر سیاه هیچ احساس جنسی نداشتید؟!!! خیلی از دخترهای سیاه هستند که خوشگلن!! من خودم عاشق سبزه ها هستم !! عجیبه
جواب : خب شما تا جایی که من میشناسمتون دختر هستید در مورد دخترا بیشتراینطوریه که از پسر سبزه خوششون میاد پسرها هم خیلیاشون دختر سبزه دوست دارن ... من خودم پوست صورتم سبزه است ولی سبزه روشنم .
اما من هیچ احساس جنسی نسبت به اون نداشتم و حتی میلم از بین رفته بود . علتش رو هم گفتم بنویسم باز عده ای نفهم میریزن تو وب توهین میکنن و یه نسبتهایی میدن که لایق خودشون و جد و آبائشون هست ... اما بازم میگم برای روشن شدن اذهان و اینکه دخترها بدونن باید برای شوهرشون باید به خودشون برسن ... بدن پرمو و زمخت و اینکه یکی به خودش نرسه چه علاقه ی جنسی به وجود میاره ؟ مگه یه پسر از اینطور دختری خوشش میاد که اصلاح نکنه ؟ من خودم خیلی حساسم و حتی میگم خودم بهتر از اون بودم حالا یه عده ای میان میگن از خودش تعریف میکنه ولی هیچ جاذبه ای برای من نداشت و ازش بدم اومده بود . بدتر از همه اینه که وقتی این موضوع رو مطرح کنی بخواد باهات لجبازی کنه .
درجواب غریبه باید بگم 99%دخترای سبزه شاید خوشگل باشند اما جذاب نیستند ...جذابیت دختر بودن به سفیدی و لطافت دخترونشه ....من که دخترم ولی اگه پسر بودمم مثل بور و سفیدا دنبال یه دختر سفید بودم
سوالات بعدی من
8_می دونی که گل بی عیب خداست ...حالا اگه قرار باشه همسرت یه خصوصیت بد داشته باشه ترجیح میدی چی باشه؟
9_به نظرت راسته که آدم از هر چی بدش بیاد سرش میاد؟
10_هر آدمی تو زندگیش بارها ضایع شده تو بدترین و خنده دار ترین ضایع شدنت چی بوده و کجا بوده؟

11_اگه من بهت 500 میلیون(تومن)بدم بگم هرچقدر دوس داری به من بده چقدرشو بهم برمیگردونی؟
12_اسم کوچیکت چیه؟
13_اگه اون دختره که باهاش نامزد بودی سفید و بور بود اما بقیه خصوصیتاش همونجوری بود الان دنبال یه دختره سبزه بودی؟
1۴_از کدوم سوالام اصلا خوشت نیومد؟
جواب : این حرفو نزن !!! نمیدونی میان تو وبت بهت بد و بیراه میگن ؟!!! نگو سفیدم ! نگو سفید دوست دارم که میان میکشنتاااااا . جدی میگم میان تو وبت بهت توهین میکنن !!! یه مورد اینطوری سراغ دارم . اما جواب سوالا !
۸- بله گل بی عیب خداست ، درسته ، دلم میخواد خدا خودش کمکم کنه چون هر صفت بدی تو ذوق ادم میخوره ! خدا خودش کمک کنه و مسائلی که زیاد حساس نیستم رو خدا نده بهتره ! چون بعضی وقتا ادم نمیدونه ! فک میکنه یه خصلتی مهم نیست یا یه صفتی زیاد بد نیست وقتی میره تو زندگی میبینه نه ! انگار غیرقابل تحمله ! برای من چیزهایی مثل جهیزیه و تحصیلات و اینکه صددرصد طرفدار جمهوری اسلامی باشه مهم نیست خودم کم کم درستش میکنم . همین که دلش پاک باشه و صداقت داشته باشه کافیه برام . البته اگه ولایی باشه که نورعلی نوره ![]()
۹- نه ، همیشه هم درست نیست ، من از خیلی چیزا بدم میاد که سرم نیومده ( الان عقده ایا دعا میکنن سرم بیاد
) دعا میکنم نشه ...
۱۰- تو یه وبسایتی بدون اینکه مطلب رو کامل بخونم نظر دادم ... پشت سرش یکی نظر داد که تو اصلاً مطلب رو خوندی ؟ حسابی ضایع شدم . بعدش رفتم عذرخواهی کردم .
۱۱- دست شما درد نکنه خییییلی ممنون ! همش رو بهت برمیگردونم با تشکرات فراوان از شما![]()
۱۲- بعداً میگم![]()
۱۳- نه ، به هیچ وجه دنبال دختر سبزه نبودم ، شاید بیشتر سعی میکردم تغییرش بدم . آخه اونطوری نمیشد ! چی رو باید تغییر میدادم .
۱۴- از سوالای ۸ و ۱۳ ... نه اینکه خوشم نیومد . امیدوارم چنین چیزی اصلاً پیش نیاد دیگه . البته سوال هشت که طبیعیه هرکسی یه عیبی داره ولی امیدوارم اون عیبی نباشه که تحملش رو نداشته باشم .
+ غریبه
اگر خودت یه دختر سبزه بودی که احیانا بی ریخت هم بودی
اگه مردی (که عاشقش هستی) به خاطر زشت بودن و سبزه بودنت (مرد از نوع باایمان و خداپرست واقعی) تو رو حقیر می دونست علی رغم اینکه تو هزارتا آرزو در مورد اون مرد داشتی!!!!! اوه چطوری خودت رو دلداری می دادی کلا چیکار می کردی؟
1- گریه میکردی و برنامه خودکشی می چیدی؟
2- زود می تونستی با این موضوع کنار بیای و طرف رو فراموش کنی!!
3- برمیگشتی هر چی تو دهنت بود بهش می گفتی؟
4- می رفتی تو فاز اینکه یه راهی پیدا بشه پوستت رو روشن کنی؟
5- می رفتی ادامه تحصیل می دادی؟
6- می رفتی تو افق محو میشدی؟
و سوال بعدیم؟ به نظرت اگر اون نامزدت با همون قیافه رنگ پوستش سفید بود و البته می تونست موهاش رو رنگ کنه که بور هم بشه، تو باز هم بهش علاقه داشتی و یا کلا از رفتارش هم ناراضی بودی؟
جواب : من گزینه ۴ رو انتخاب میکردم . اول فکر میکردم این آقا واسه چی اومده خواستگاری من ؟ به چه امیدی ؟ ظاهری که ندارم ! حداقل اخلاق داشته باشم . پس بزرگش میداشتم و سعی میکردم قدرش رو بدونم و به حرفاش گوش بدم . البته مرد خداپرست واقعی کسی رو حقیر نمیدونه ! برای همه ارزش و احترام قائله ! تا جایی که نافرمانی خدا رو نکنه! اما وقتی یکی ارزش خودش رو نگه نمیداره ؟! من همیشه سعی میکردم براش ارزش بالایی قائل باشم و احترامش رو حفظ کنم . این بود که تا لحظه ی اخر احترام هم رو نگه داشتیم و مثل دو تا ادم متمدن جدا شدیم . بماند که اطرافیان یکم شلوغش کردن . بازم میگم من خداپرست واقعی نیستم . اگه بودم شاید با این موضوع کنار میومدم ولی من نتونستم . داشت خفم میکرد ! به اینجام رسید . منم کار رو تموم کردم و بدترین حلال رو انجام دادم . ولی راضیم . خیلی راحت شدم .
جواب سوال بعدی : آره از رفتارش هم ناراضی بودم . یعنی تو هیچ موردی دل خوشی ازش نداشتم . ولی خب همه ی عوامل دست به دست هم داد تا دیگه نخوامش ...
+ سمیرا
سلام منم یک سوال بپرسم الان از اون خانم خبری دارین؟ازدواج کرده؟
اینجوری که ازش حرف می زنید انگار قابل دیدن اصلا نبوده تازه اگر خانواده اصرار کردند چرا شما زیر بار رفتین و قبول کردین؟تا آدم خودش نخواد کاری که بخواد انجام نمیشه
جواب : سوال خوبی بود ! خب من احساس میکردم میخوامش ، چندین ماه همینطور اسمش رو میبردم ! میگفتم دختر آروم و خوبی بنظر میاد ، ضمن اینکه از خانواده ی سرشناس و اصیله ! چادری هست و مسجدرو ! ولی موضوعی که ناراحتم کرده بود سیاه بودنش بود ! تا اینکه یکی از خویشاوندان بانفوذمون از موضوع اطلاع پیدا کرد و با پدر دختره صحبت کرد ، هرچی گفتم بخاطر رنگ پوستش مرددم ، ولی قبول نکرد گفت میریم کاملتر ببینش و باهاش صحبت کن ! اونشب به اتفاق خانواده رفتیم خونشون ، تو خونه بهتر بود ! همونشب قرار شد با هم صحبت کنیم ، وقتی باهم صحبت کردیم چنان زبونی واسه ما ریخت ! اونقدر قشنگ صحبت کرد و من رو امیدوار کرد ، ضمن اینکه ظاهرشم بنظرم بد نیومد و اون سیاهی که ازش تو ذهنم بود ، دیدم اونطوریام نیست و خوبه (نگو به خودش رسیده بود)، با وجود اینکه مادر و خواهرم نپسندیده بودنش ولی چون من نظرم مثبت شده بود هیچی نگفتن تا کاره انجام بشه ، فرداش آزمایش دادیم و دوهفته بعد عقد کردیم .... این بود ... ولی فکر نمیکردم اونقدر ظاهر و اخلاقش تو ذوقم بخوره که دیگه اصلا نخوامش ، فکر میکردم همه چی درست میشه و خدا هم وعده داده که اگه بخاطر دیندار ی طرف ازدواج کنید علاقه رو خودش بوجود میاره توکل کردم ولی فکر نمیکردم اونقدر لجوج و بداخلاق باشه ولی خداروشکر که همه چی تموم شد . در ضمن ازش خبر دارم . باباش رو گاهی میبینم . تحصیلات دانشگاهش تمام شده ولی هنوز ازدواج نکرده .
پیشنهاد میکنم صفحه مصاحبه با بور و سفید رو هم بخونید .

امشب حاج آقاعالی تو مسجد سخنرانی داشتن . ایشون یکی از اون کسانی هستن که من حرفاشون رو خیلی دوست دارم و به دلم میشینه . خیلی وقته میشناسمش . قبل از اینکه بعنوان کارشناس بیاد تو برنامه به سمت خدا من میشناختمش . آخر سخنرانیش رفتم پیشش . بهش گفتم حاج اقا من خیلی دوستت دارم . لبخند زد . گفتم من سخنرانیهاتون رو از تلویزیون میبینم و توجه میکنم . خلاصه حرف دلم رو بهش زدم خیلی خوب بود گفتم حرفاتون و سخنرانیهاتون چون از دل میاد واقعاً به دل میشینه . گفت : ما دعاتون میکنیم . فکر کرد دارم ازش تعریف میکنم . میخواستم در مورد خودم باهاش صحبت کنمااا . گفت الان دارن دعا میخونن اجازه بدین دعا کنیم .
پانوشت : اینکه چطور وقتی از ظاهر یکی خوشت نیومده بهش بگی یا به چه بهانه ای ردش کنی ؟ قرار شد دوستم یه تماس با دفتر مشاوره داشنه باشه تا در اینمورد بپرسه ... بعدا گفت به خواهرش گفتم نپسندیده و خودش یجوری این موضع رو بهش بگه .

بولک و لولک

بچه های کوه آلپ

بارپاپاپا

اینم خانواده ی دکتر ارنست .
الان من بیشتر از هرچی به اخبار علاقه دارم . عاشق شبکه ی خبرم . هر روز اخبار پیشرفت و موفقیتهای کشورمون رو رصد میکنم . عشقم اینه .اومدم تمام کانالهای ماهواره هاتبرد رو قطع کردم و بجاش کانالهای ایران خودمون رو تنظیم کردم . اصلا اهل دیدن فیلم نیستم و بی اختیار وقتی فیلم داره کانال عوض میکنم . به بحث و مناظره هم زیاد علاقه دارم . برنامه ی دیروز امروز فردا یا گفتگوی ویزه ی خبری رو من هروقت باشه میبینم . سخنرانی های مذهبی رو هم خیلی دوس دارم . از ادمای سیاسی مذهبی حاج کاظم صدیقی رو خیلی دوست دارم . آقای ابوترابی فرد که نائب رئیس مجلسن . همیشه فکر میکنم اگه یه روز اینها رو ببینم دستشون رو میبوسم . خیلی دوستشون دارم .
ولی نمیدونم چرا از لاریجانی و سید احمد خاتمی زیادخوشم نمیاد . سید احمد خاتمی بسیار آدم تندیه . نه . اونو دوست ندارم . اصلا چرا من اینا رو دارم میگم ...
از مداحان عزیز هم عاشق حاج رضا نبوی هستم . یه بار دعای کمیلش رو تو حرم امام رضا (ع) گوش دادم عاشقش شدم . هربار از تلویزیون کاراش رو پخش میکنه ظبط میکنم .
از سایتها هم هرروز به چند سایت خبری سر میزنم که یکیش خبرگزاری فارس هست . یکی دیگشم باشگاه خبرنگاران جوان از یکی دو تا سایت شهرمون هم هرروز بادید میکنم . هر ساعت یا با موبایلم یا با کامپیوتر دائم بازدید میکنم .
جوجه ها خیلی زیبا بودن ... اینم عکسهایی از جوجگان .
یکیشون رو اوردم برای نی نی زهرا ... نی نی داداشمه ! خیلی دوسش دارم![]()



اینم همون توتویی که واسه نی نی آوردم ![]()
تو اطاقم داره استراحت میکنه ، نی نی خونه نبود ، فردا بهش میدم . حتماً از دیدنش خیلی ذوق زده میشه . جوجه کوچولوی متحرک تا حالا ندیده ! اسباب بازیش شاید ![]()
من که تجربه ی سخت خدمت سربازی داشتم ازش در مورد جاش پرسیدم .
دقیقاً آموزشیش جایی بود که من بودم . نیروی دریایی سیرجان ...
جالب بود ، شاید خدا میخاست به این وسیله که سر راهش قرار بگیرم نظرش رو در مورد نرفتن عوض کنم . چون کاملاً با محیط اونجا آشنایی داشتم خیلی خوب تونستم راهنمائیش کنم .
یاد سربازی خودم افتادم . چطور با اون جثه ی نحیف و روحیه ی حساس اون رو گذروندم .
البته الان از نظر جسمی و روحی خیلی بهتر شدم .
بنده ی خدا خیلی بهم ریخته بود . کلی دلداریش دادم که این روزها میگذره و فقط خاطراتش میمونه .
اینقدر زندگی رو برامون سخت کردن که سختیاش واقعاً ادم رو از پا در میاره !
چون دلخوشی وجود نداره . زندگی شده همه اش سختی کشیدن و درد کشیدن .
اینطوری زندگی خیلی بی مفهومه .
سعی کردم براش از شادیهای بعدش بگم هرچند که بعدش هم بدتر از قبل ...
ولی در کل اینه دیگه . اگه نمیرفت سرباز فراری محسوب میشد و براش خیلی بد میشد .
در کل خیلی مقاومم و به این سادگی تحت تاثیر مسائل قرار نمیگیرم .
اما داستان دخترک کبریت فروش رو هربار تو کتاب عربی میخونم قلبم آتیش میگیره . خیلی ، خیلی ، خیلی متأثر میشم .![]()
![]()
ترجمه ی متن عربی رو در زیر میزارم
...............................................................................

سرما بسیار شدید بود و برف می بارید . در ان شامگاه کودکی در خیابانها پابرهنه میگشت .
هنگامی که از خانه خارج شد کفشی پوشید ، آن کفش پاهایش را از برف و سرما حفظ نمیکرد
زیرل در اصل آن کفش مادرش بود و کفش گشاده و پاره بود .و بخاطر ان از پاهایش افتاد ، هنگامی که تلاش می کرد بسرعت از خیابان عبور کند ،زیرا میترسید تصادف کند با ماشینی که بسرعت در حال حرکت بود ، پس بازگشت تا کفشش را جستجو کند ، اما نیافت .
در لباس خود تعدادی قوطی کبریت حمل می کرد ، یک قوطی ان را در دستش گرفته بود . روز به پایان رسیده بود و او حتی یک قوطی کبریت نفروخته بود .
گرسنه بود و احساس سرما می کرد . بوی خوش غذا در خیابان پراکنده میگشت . شب عید بود .
در گوشه میان دو خانه ، دخترک نشست . میترسید با قوطیهای کبریت به خانه بازگردد بدون اینکه چیزی از انها را فروخته باشد . پدرش او را خواهد زد ، پدرش بیمار و فقیر بود .
نزدیک بود دستهایش از شدت سرما خشک شود .
یک چوب کبریت را روشن کرد ، گمان کرد کنار بخاری بزرگی نشسته است ولی شعله خاموش شد . چوب دیگری را روشن کرد ، در روشنایی ان مادربزرگ پیرش که مدتی پیش مرده بود در خیالش ظاهر شد . مادربزرگ مثل همیشه پاکیزه و مهربان بنظر میرسید ...
دخترک فریاد زد : مادر بزرگ مرا با خودت ببر ... دخترک عجله کرد و تمام چوب کبریتهایی که در قوطی بود روشن کرد ، میخواست که مادربزرگش مدت بیشتری در کنارش بماند ، مادربزرگ زیباتر به نظر رسید . مادربزرگ دستهایش را گشود و دختر کوچک را به اغوش کشید و با هم به سوی آسمان خدا پرواز کردند . جایی که سرما و گرسنگی و ستم نیست .
صبح سرد طلوع کرد و رهگذران کودکی را دیدند که بر لبانش لبخند بود و از شدت سرما مرده بود . دیدند در حالی که قوطی های خالی کبریت روبرویش بود .![]()

**********************************************
یه روز تو دسته های سینه زنی این آمپلی فایرها صدا رو اکو میکنند ، همه داشتن درست سینه می زدن ، بین اونها یه کچلی داشته همینطوری بدون نظم برای خودش سینه می زده ، بعد اونکسی که دسته رو مرتب میکنه میکروفون رو بر میداره میگه : آی کچل پدرسگ سگ سگ سگ ... درست سینه بزن زن زن زن ... میام بیرونت میندازما ماما ما ما ما ... بعد دوباره سینه زنی رو ادامه می دند : سردار لشکر کر کر کر ... برخیز خیز خیز خیز ، برخیز خیز خیز ، کاین نعش بی جان جان جان جان ، یا ور ندارد رد رد رد رد .

صبح جمعه یکی از برنامه های شبکه استانی بنام : ارتفاع امید رو میدیدم، مستندی بود ، که از تلاش یک مرد کرد در آباد کردن ارتفاعات یکی از کوههای اطراف روستاشون به نمایش کشیده بود ، واقعا جای سرسبز و خوبی بود ، بنده های خدا خیلی زحمت میکشیدن، خاک حاصلخیز رو تا بالای کوه میبردن برای کاشت نهال انگور ... اون مرد یه دختری هم داشت که بهش کمک میکرد ... دخترش از اون تیپ دخترایی بود که من میپسندم ... ماشالله ، چه دختری بود ! آروووم ، ظریف ، زیبا ... روشن ، تو اون لباس قرمز گلدار زیبا ، مثل ماه میدرخشید ... تو دل خودم گفتم : دختر خوشگل و نجیب و زیبا ، کار میکنه وگرنه اگه از این دخترای زشت بداخلاق امروزی بودن یه ذره حاضر نمیشدن ... با چه رنجی پدرش گالن آب رو از رودخونه آب میکرد و رو دوشش میگذاشت و تا بالای کوه میبرد ... دخترش همینطور درحال پخش کردن اون خاکها بود ... خیلی خسته میشد و نفس میزد . ظهر که شد پدر و دختر مشغول خوندن نماز شدن ... اونم چه نمازی ! خیلی زیبا بود ، چون اهل تسنن بودن دست بسته نماز میخوندن و دخترش هم با اون لباس زیبا بدون چادر نماز ! ... از خدا خواستم یکی از این نمونه دخترای خوب که میخوام بهم بده ، وقتی بهش فکر میکردم چنین دختری نصیب من بشه ، واقعا باید سرم رو سجده ی شکر بزارم به شکرانه ی این نعمت بزرگ .
سال هفتاد و هفت بود ، مونده بودم برم سربازی یا درس بخونم ، رفتم استخاره گرفتم ، واسه سربازی رفتن خیلی بد اومد ، یعنی شدید بد اومده بود که خودش گفت تا میتونی دیرتر برو ... چون تکلیفم نامشخص بود از همه چی دلزده شده بودم ، میخواستم یه کاری انجام داده باشم از طرفی حال و هوای درس خوندن هم نبود ، و وقتی فکر میکردم یکسال دیگه بخونم و نتیجه ای نگیرم این بود که تصمیم گرفتم برم سربازی ... دفترچه گرفتم و همه ی کارام رو انجام دادم ، زمان اعزام به خدمتم هجدهم اسفند هفتاد و هفت بود ، چندماه گذشت و روز اعزام رسید حدس بزنید آموزشی کجا افتادم ؟ارتش ، نیروی دریایی سیرجان ، دوره ی دویست ... این درحالی بود که خیلی بچه ها سپاه افتادن ... همون موقع یکی از درجه دارا برامون صحبت کرد که میتونید خدمتتون رو بخرید یا امسال رو درس بخونید و سال دیگه اقدام کنید ، گفتم حالا که اومدیم بزار بریم زودی تموم شه ... غافل از اینکه در شرایط سخت ، زود نمیگذره ، هرروز که میگذره پدر آدم درمیاد ، خلاصه ما رفتیم از روز اول اذیتها شروع شد ، بشین، پاشو ، غلط زدن ، رژه و ... بدو رو و ... تو اون هوای سرد ، با غذای خیلی کم که بعضی صبحا فقط یه تکه نون بهمون میرسید و یه سر قاشق مربا با چای ،گردان حمزه ، گروهان دو ، دوران آموزشی هممون مثل هم بودیم ، هممون یه درد داشتیم ، درجه دارا رفتار خوبی نداشتن ، اگه شد درباره خاطرات اون روزها و حرفایی که بهمون میزدن که تو دفتر خاطراتم نوشتم مینویسم هرچند سخت بود ولی گذشت ... همه ی اون دوماه آموزشی رو تو پادگان بودیم و حتی یه ساعت هم مرخصی شهری نرفتم ، گرفتنش سخت بود ، اونم برای دو ساعت ارزشش رو نداشت ، تا میومدی به در پادگان برسی ، یکساعتش رفته بود ، وقتی آموزشمون تموم شد و از در پادگان خارج شدیم با صحنه ی عجیبی مواجه شدیم ، شور و غوغا و هیجان شهر ، چیزی که دیدنش بعد از دوماه برای هممون خیلی جالب بود ... یک هفته به ما مرخصی دادن ، بعد از دوماه خیلی کم بود و هنوز نرسیده باید میرفتیم پادگان دریایی بوشهر ، یگان سبز آباد خودمون رو معرفی میکردیم . چندروز اونجا بودیم باید تقسیم بندی میشدیم، هرکسی نسبت به حرفه ای که بلد بود باید پشت یه تابلو که نوشته بودن و دست یکی از سربازا که جلو نشسته بود داده بودن می ایستاد ، منم چون مدرک برق ماشین و تعمیر ماشین داشتم پشت تابلو برقکار اتومبیل ایستادم ، ما رو بردن حفاظت اطلاعات اونجا ، میگفتن جای خوبیه ، بعد از نامنویسی و اینا من رو صدا زدن ، یه ماشین خیلی درب و داغونی که همه ی سیمهاش بیرون زده بود رو تو اون هوای گرم به من دادن که اینو درستش کن ... چی دارن میگن اینها ؟! نه کارگاهی بود ! نه استادکاری ! ما هم که بصورت تئوری یاد گرفته بودیم ، بعد از یکساعت اومدن دیدن هنوز هیچکاری نکردم ... اینجا بود که من رو به جایی بنام پشت ستاد تبعید کردن ، حالا پشت ستاد کجا بود؟ یه ساختمان نیمه کاره پشت ستاد فرماندهی ! هرکی از هرکجای کشور خلافی مرتکب شده بود رو برای ساختمان سازی تو اون شرایط آب و هوایی جمع کرده بودن ، منم قاطی اونا ، هرکدومشون یه خلافی داشتن ، جرم منم این بود که الکی گفته بودم برقکار ماشینم ! همه ی اینا معتاد ، آدمای شرور که زیر بار حرف فرماندشون نرفتته بودن ، یا کتک کاری کرده بودن ، بهرحال یک خلافی داشتن ، یه اوضاعی بود از روز اول ... اذیت میکردن ، مسخره میکردن ... و هرچی خلاف داشتن رو اگه متوجه میشدن گردن مای تازه وارد مینداختن که این زیرآب ما رو زده ، از اون ساختمان فقط دوتا از اطاقاش رو پلاستر سیمان زده بودن و آسایشگاه بود ، سطح فرهنگشون زیرصفر بود ، بگم حوصله توالت رفتن نداشتن و حاضر نبودن مسیر طولانی رو برای رفتن به اونجا طی کنن بخاطر همین اطاقای کناریش ... خودتون بگیرین ، چه روزای سختی بود، روزهایی که هرروزش کلی دیر میگذشت و باوجود صحبت کردن باهاشون که ما رو نباید میوردید اینجا و شنیدن این حرف که خدمت خونه ی خاله نیست و هرجا گفتن باید خدمت کنید ، معلوم نبود کی از اینجا خلاص میشیم ، خیلی سخته ندونی تا چه وقت اونجا باید بمونی و تو اونمدت فقط دعا میکردم و از خدا میخواستم جای بهتری باشم ! دیگه طاقتی هم نمونده بود و بین یه اونطور آدمایی که از روز اول که اومدم یکیشون لباس عرقیش رو شونه ی من انداخت و نشست دستش رو بشوره یعنی میخواست مسخره کنه ، منم درسته جثه ای نداشتم ولی توهین و استهزا کسی رو تاب نمیوردم ، لباسش رو تو آبشل انداختم و کتککاریا شروع شد ... بنظرم هر آدمی میرفت اونجا تاب آوردنش مشکل بود چه برسه به من با این روحیات حساس، این بود که بدون تعارف بگم : افسردگی گرفتم ، اونم شدید ، دوری از خانواده، فشارهای اونجا، هوای گرم و شرجی با اون بچه ها ... فقط تکیه گاهم خدا بود و انگار خدا هم حرف دلم رو شنید و بیشتر اونجا نموندم ، یه شب فرماندمون که کرد بود و کرمانشاهی اومد اونجا و از هرکسی کارایی که انجام داده بودن رو پرسید، یکی دونفر پروریی کردن که اونها رو شدیدا کتک زد به من که رسید ، گفت این و یکی دیگه از سربازا رو فردا ببر جای قدیم اسلحه مهمات ، به من گفت : اونجا را آباد میکنی پسرم ها ... خیلی خوشحال شدم بالاخره از اونجا خلاص شدم و رفتم جای جدید، فقط دونفر اونجا بودیم ، یه ساختمان قدیمی متعلق به یکی از خانها که بعد از انقلاب از اونجا رفته بود و حالا دست نیروهای ارتش افتاده بود !یک طرفش درخت لیمو و طرف دیگه اش باغ ، فرماندمون چون به من اعتماد کرده بود اونجا رو به من سپرد ، چون تو شهر بود و تنها بودیم ، من برای اولین بار دست قدرت خدا رو به این وضوح دیدم و برام آشکار شد برای خدا هیچکاری سخت نیست ، اما یه ناراحتی دیگه داشتم که فکر میکردم هیچوقت مرخصی نمیرم ، چون مساله ای پیش اومده بود بین من و فرماندمون و صراحتا بهم گفت بهت مرخصی نمیدم تا پایان خدمتت ، و برام سخت بود چون دلم خیلی تنگ شده بود ، تازه با کل دوران آموزشی پنج ماه از سربازی گذشته بود و هفتاد و هفت روز بود که تو بوشهر با اون شرایط بودم ، که ارشدمون اومد و دیدم برام برگ مرخصی آورده ، خیلی خوشحال شدم، مشغول باغبونی و کارای اونجا بودم ، فقط سرم رو شستم و دویدم ساکم رو برداشتم با دو رفتم سرخیابون، خیلی حرف زدم ، خدمت من همونجا ادامه پیدا کرد تا تمام شد ولی بهرحال سخت بود و این ناراحتیا هرچند کم شد ، اما ادامه پیدا کرد تا جریان پست قبلی که گذاشتم پیش اومد و اینبار از خانواده و آشنایان خودم ضربه خوردم ،تا اینکه ماجرای عقد من با اون صورت گرفت و دیدم نمیتونم بهش علاقمند بشم و نمیخامش ، اینبار و بعد از تموم شدن ماجرا تازه سلامتی خودم رو که تا حد زیادی از دست داده بودم ، بدست آوردم،یعنی این یکی درد از همه ی دردها بدتر بود ، شاید خواست خدا بود که با این اتفاق من از این ناراحتی و غصه دربیام ولی خکمتش رو برای اون هنوز نمیدونم ... الله اعلم ... نتیجه گیری رو میزاریم بعهده ی خودتون ...
وقتی از سربازی اومدم بدون هیچ سرمایه ای مشغول کار شدم ، چون میدونستم اگه بخوام زندگی سالمی داشته باشم باید ازدواج کنم و تا کار نداشته باشم نمیشه ... اونقدر خودخوری میکردم که روزبروز از نظر روحی تضعیف میشدم ، چون کمبودها خیلی زیاد بود از طرفی از حمایت خانواده برخوردار نبودم ، شده بودم اسیر دست حرفایی که باید خودت کار کنی و از کسی توقع کمک نداشته باشی ، این درحالی بود که تا از سربازی برگشتم مغازه ای که تو بازار داشتیم و تقریبا روش حساب کرده بودم رو فروختن ، داداشم با این تونست مغازش رو راه بندازه ، منم اوایل پیشش بودم ، اما حقوقش راضی کننده نبود و به کارش علاقه نداشتم . با این وضع هرکی بود ناراحت میشد چرا که میشد از روز اول اوضاع بهتر باشه و با وضعیت بهتری شروع کرد و به خیلی جاها رسید . اما نشد ، از کنار این قضیه گذشتن به این راحتی نبود و من هنوزم وقتی به این موضوع فکر میکنم ناراحت میشم ، چون بعضی از مشکلات و ناراحتیای پیش آمده ریشه تو این قضیه داشت که اگه وضعیت بهتر بود ،این مشکلات هم پیش نمیومد ، باید بگذریم اگر بخوام توضیح بدم چه مشکلاتی داشتم واقعا وقتگیره .و خودمم با یادآوریش ناراحت میشم ، از پیش کسی کار کردن خوشم نمیومد، ترجیح میدادم با درامد کمتر برای خودم کار کنم بهمین خاطر با اندک سرمایه ای که درحد صفر بود ، با فروختن تلویزیون اطاقم و یخورده قرض یه کامپیوتر خریدم و تو اون مغازه کوچیک مشغول کار شدم ، از هرچی توان و استعدادم بود بهره گرفتم تونستم کمی درامد بدست بیارم ولی کمبودها خیلی زیاد بود ...این حرفا مال سال هفتاد و نه هست که اون موقع زیاد کسی تو خونش کامپیوتر نداشت . هرکاری از دستم ساخته بود انجام میدادم تا بتونم زندگی آیندم رو بچرخونم . اما انگار تقدیر چیز دیگه ای رو رقم زده بود ... اصلا فکر نمیکردم یکی وارد زندگیم بشه که کلا دیدگاهم رو نسبت به کار و زندگی تغییر بده . حالا دیگه برام بدست آوردن درامد اصلا مهم نبود، فقط به این فکر میکردم ببینم میتونم به اینی که تو زندگی منه علاقمند باشم یا نه ! هرروز که میگذشت دربارش بیشتر دچاار شک و تردید میشدم . تا اینکه دونستم شک و تردیدای من بی مورد نیست و تصمیم آخرم رو گرفتم . اما الان بیشتر از هرچیز دیگه ای حتی تو این شرایط بد اقتصادی فقط و فقط به عشق فکر میکنم . و به اینکه اگه کسی وارد زندگیم بشه میتونم دوستش داشته باشم ... فقط دوست داشتن برام مهمه ، خدا خودش روزی رو تضمین کرده و من در یک گردش فکری صدو هشتاد درجه ای به این نتیجه رسیدم که داشتن یه همسر خوب تقریبا به هیچی ربط نداره ، میتونی بیکار باشی اما یه همسر خوب و دوست داشتنی داشته باشی ، میتونی معتاد باشی اما یه همسر زیبا ، نجیب و بساز داشته باشی ، میتونی پولدار باشی ولی زندگی جهنمی داشته باشی، میتونی اصلا میتونی هیچکدوم از اینها نباشی ... الان دیگه از اون غصه ها و ناراحتیای گذشته تقریبا هیچ خبری نیست و خیلی آروم دارم زندگیم رو میکنم . فقط از خدا آرامش و سلامتی و دل خوش میخوام که تا حد زیادی میتونم بگم دارا هستم . اگه سوالی دارید یا جائیش زو درست متوجه نشدید بگید توضیح بدم ...

بعدشم از اونجا بردنش سردخونه ...
منم در همون حین رفتم و فکر میکردم در میبندند و کسی رو داخل راه نمیدن ...
دیدم درباز هست و مرحوم رو یه سنگ بزرگی خوابیده بود ...
فقط لحظاتی صورتش رو دیدم ... که سریع یه دستمالی دور سرش پیچیدند و در کفن رو بستند ![]()
داشتم با خودم فکر میکردم واقعاً مرگ برای ما درس بزرگیه ! هیچکی جز خدا نمیمونه ...
اگه برامون عبرت بشه و عبرت بگیریم .
همون لحظه هیچ مسأله ای نبود و نترسیدم ... اما بعدش همش میت تو ذهنم میومد ...
میگفتم : هیچ حرکتی نمیکرد ! خیلی یه جوری بود ...
از این حرفم خندشون گرفته بود که : اگه میت حرکت کنه که مردم پا میزارن به فرار ![]()
![]()
حالا تا اینجاشو داشته باشید ...
میگه یه روز وقتی میخواستن یه میتی رو دفن کنند ، ظاهراً هنوز زنده بوده یمرتبه با کفن بلند میشه !
همه پا به فرار میزارن ... یکی داد میزنه بابا فرار نکنید ! خودم با بیل کشتمش ![]()
![]()
اونشب تنها بودم،همش اون تصاویر تو ذهنم میومد و نمیزاشت بخوابم
نزدیکای صبح خوابم برد ...
وقتی پاشدم دیر بود به مراسم تدفینش نرسیدم .
کوچیک که بودم فکر میکردم بچه هایی که کاکائو زیاد میخورن رنگ پوستشون سفید و روشن میشه، و مصرف کاکائو رنگ پوست رو روشن میکنه . خواه ناخواه وقتی میدیدم اینها که دارند کاکائو میخورن آنقدر سفیدند این ذهنیت در من بوجود میومد . یکی نبود بگه آخه کاکائو که قهوه ای و سیاهه ، چه ربطی به رنگ پوست سفید و روشن داره. نه اینکه بچه هایی که دور و برمون بودن بعضیاشون باباشون خارج رو بود و از اونجا براشون کاکائو می آوردن . اون موقع اصلا تو ایران کاکائو درست نمیشد و فقط کسانی که خارج بودند از اونجا برای خونوادشون می آوردند ... همه اینها به کنار علت اصلی رنگ پوست روشن و سفیدشون یکیش این بود که اون بچه ها صب تاشب تو خونه بودن یا بعبارتی نازنازی بودن و زیاد از خونشون بیرون نمیومدن درصورتی که ما صبح تا غروب زیر آفتاب داغ جنوب پوستمون رو سیاه میکردیم . علت بعدیش هم برمیگرده به ژنتیک و شاید یکی از علتهای موثرش بعلت رفاهی که خونواده های خارج رو اونموقع داشتن تغذیه ی مناسب پدر و مادر و بچه هاشون بود . پست با موبایل .
![]()
این هم عکس کاکائویی که به خاطر داشتن عکس شیر به کاکائو شیری معروف بود
کش می اومد و طعم فوق العاده ای هم داشت .
نظر به اینکه عاشقان به یار خود نمی رسند
ایضاً تمام عمر خود ، غریب و خوار و بی کس اند.
از روز افتتاح عشق : تاریخ 1/1/1
همیشه گریه کرده اند ، همیشه غصه خورده اند !!...
---------------------------------------------------------------------------------
خدا نکنه قسمتمون اینطوری باشه که جناب مهرداد خوندن ...
ایشالله به عشقمون میرسیم ... به قول شاعر :
کی گفته دنیا به کام ما اینجور تلخ باید بمونه *** این شبای سرد چله بــــــــــــــــــــــــــــــزرگه
با همه یلدائیش ، باز بی دوومه
-----------------------------------------------------------------------
چندروزی بود که حوصله آپیدن نداشتم . امتحان از یکطرف و عزاداری ها نیز هم ...
دیروز امتحان زبان داشتم . بسیار سوالات سختی بودند ، وقتی دبیر مربوطه دید انقدر سوالات سخته ،
تصمیم گرفت کمکون کنه
سوالات تایپی نبود و دستنویس شده بود ...
تو دل خودم گفتم اینطوری که ظلمه (چون به بعضیا بیشتر میرسید به بعضیا کمتر )
گفتم جواب سوالات رو از یک تا آخر بخون تا ما بنویسیم ![]()
----------------------------------------------------------------------------
اما در مورد ازدواج :
چندوقتی میشه که یکی از معتمدین محل وقتی من رو میبینند از من دلیل اینکه چرا ازدواج نمیکنم میپرسند!
بنده ی خدا خودشون درصدد بودند یک نفر رو معرفی کردند که جایی کار میکنه !
خواستند آدرسشون رو از پدرش بپرسند تا باهم بریم ببینیمش !
اما وقتی مدرک تحصیلی من رو فهمیدند قبول نکردند ببینمش ، تو دلم گفتم چه بهتر !!!
بخاطر همین تعریف من رو پیش خانم ع کرده بودند .
خانم ع یه خانم سرشناس ، کارکشته در زمینه ازدواج و معلم هستند .
بابنده تماس گرفتند و ملاکهام رو پرسیدند ! یه نفر معرفی کردند که تو پست قبلی دربارش نوشتم .
اما گفتم که من ایشون رو دیدم از نزدیک اما نه ! سنش از من بیشتره ...
ایشون هم بالای منبر رفتن ![]()
ببینید سن زیاد اهمیتی نداره ، مهم اینه که دونفر کفو هم باشن .
حضرت خدیجه (س) حضرت محمد (ص) خیلی بزرگتر بودند
و همینطور حضرت علی از حضرت فاطمه .
گفتم همه ی اینها رو میدونم . اولاً اونها پیغمبر و امام بودن و ما هیچوقت مثل اونها نمیتونیم باشیم . شاید بتونیم کمی مثل اونها رفتار کنیم ولی در کل نمیتونیم به پای اونها برسیم . جریان قبلیم رو وبراش تعریف کردم و گفتم چقدر برام سخت بود ، با وجود اینکه همه ی ملاکهام الهی و با نیت پاک بود اما ... و بهش گفتم که در جریان جداشدن از اون هم باز اگه خدا کمک نمیکرد و این آرامش رو بر قلب من نازل نمیکرد الان مشکل بود برام و عذاب وجدان داشتم .
و حالا ایشون ملاکهای من رو میدونند ، دونفر دیگه معرفی کردند ... ایشالله اینها رو هم میبینم![]()
صدالبته باید اول به خدا امید داشت اما احساس میکنم این خانم بهتر درک میکنن، میدونن چی میخوام .
از طرفی چون دانش آموزان زیادی زیر دستش بودن میتونن به من کمک کنند و بهتر معرفی کنند ...
درکل امیدم در راه رسیدن بهش بیشتر شده .
----------------------------------------------------------------
کلام آخر اینکه : واقعاً زندگیها خیلی سخت شده
آدم وقتی فکر میکنه کمی هراس برش میداره
بعد حالا با اینهمه مشکلات اونی که میخوایی نصیبت نشه ! خیلی سخته .
میخواستم بگم من حاضرم برای این موضوع خیلی صبر کنم یا حتی اگه ازدواج نکنم خیلی بهتره ، تا ...
همین ، یا ازدواج نمیکنم یا با کسی که دوستش داشته باشم .
وقتی سنش رو پرسیدیم متوجه شدیم سه سال از خودم بزرگتره .
وقتی از نزدیک دیدمش ، اون چیزی نبود که تو ذهنم فکر میکردم ...
خب این دو مورد کافی بود که نظر منفی خودم رو اعلام کنم ...
اما مشکل بزرگ دیگه با خونواده هایی هست که میبینمشون .
هی میپرسن : چی شد ؟ نظرش چیه ؟ کی میاد دوباره ؟ چرا گفته نه !؟
یکیشون که دیروز خیلی وقت منتظر مونده تا طرف بیاد و بپرسه نظرم چی بوده !
اونم بهش گفته : میخواد با پدر و مادرش مشورت کنه !
بـــــــــــــــــــابــــــــا بخدا ما کسی نیستیم . دخترتون رو بدبخت کنیم خوبه ؟ نه خوبه ؟!!!
وقتی اینطوی باشه آدم حس بدی بهش دست میده ،
حس میکنه گناهی مرتکب شده !
خواب دیدم تو یکی از مجالس مذهبی نشستیم .
یکی از سادات جلیل القدر شهرمون
که الان امام جمعه شهرمون هستند و خیلی شأن و مرتبه ی بالایی دارند ، حضور داشتند .
من و پدرم نشسته بودیم ، پدرم رفت پیششون و ایشون رو بوسید .
من اما روم نشد برم ، یعنی ایشون طوری نشسته بودند که من رو نمیدیدند .
نمیدونم چی شد و چی بهم گفتند ، فقط فهمیدم بهش گفت :
اون دختری که اونجا بیرون ایستاده برای پسرت هست .
من با شوق بطرفش رفتم و خواستم باهاش حرف بزنم .
چندکلمه باهام حرف زد و نمیدونم چی شد رفت ، قرار شد برگرده .
خیلی لحظه ی زیبایی بود . این خواب رو تعریف کردم
گفتند : مجلس ولادت حضرت زهرا (س) بوده .
ایشالله خودش کمکت میکنه و یکی خوب سر راهت قرار میده . خدایا یعنی میشه 
چندشب پیش یکی از دوستانم رو دیدم ، از من پرسید هنوز کاری نکردی ! گفتم نه ، نشده !
گفت یکی رو میشناسم که مورد خوب زیاد سراغ داره .
رفتیم پیشش و بعد از گشتنهای بسیار خونشون رو پیدا کردیم .
تا من رو دید و شناخت یکی رو معرفی کرد . گفت معلم هست . تازه استخدام شده .
خانواده ی اروم و خوبی هستن ... بقول خودش:ازنظر زیبایی سیب لبنانه ![]()
قبول کردم برم ببینمش . قرار شد با خواهرم یا مادرم بریم خونشون .
هرچی گفتم اگه خونشون نباشه بهتره قبول نکردن و دیشب با مادرم یه سر رفتیم خونشون .
زن اون اقا هم همراهمون بود . ظاهراً آمادگی کامل داشتن ... اما من هدفم فقط یه لحظه دیدن بود .
رفتیم داخل من کنار پدرشون نشستم و مشغول صحبت شدیم . مرد خیلی متواضعی بود .
دخترشون اما مقابل من نشست . من و باباش باهم صحبت کردیم و دختره همینطور منو نگاه میکرد .
ظاهرش خوب بود اما اون چیزی که میخواستم نبود نه بور بود ، سفید اما چرا !
ابروهاش پیوسته بود . صورت کشیده ، چشمای تنگ ، قدش بلند بود .
فکر کنم تونستید تو ذهنتون تصور کنید .
نشستیم میوه تعارف کردن . خب دیگه مشخص بود. حرفی واسه گفتن نداشتم و بایست زودتر میرفتیم .
بلند شدم که بریم اما به اصرار مادرش دوباره نشستیم .
تعارفها شروع شد و اینبار نوبت شیرینی بود ![]()
بعد از صرف شیرینی پدرش گفت باهم اگه صحبتی دارید بشینید باهم صحبت کنید .
فهمیدم که اگه بخوام با کسی که خیلی نمیپسندم صحبت کنم اوضاع خرابتر میشه ![]()
بخاطر همین گفتم ایشالله . هرچی قسمت باشه ، فرصت زیاده
خلاصه یجوری ردش کردم .
اومدیم بیرون . مادرم پرسید چطور بود ، گفتم خوب بود ولی اون چیزی که میخواستم نبود !
اما خونواده اینبار دست بردار نبودن ، که اگه خوبه بیا تا برات بگیریمش .
از من اما انکار ...
دیشب با خودم خیلی فکر میکردم ...
خونوادشون راضی بودن ، تازه من گفتم کار هم ندارم .
میگفتم با خودم چطوریه ؟
مهره ی مار داریم ؟ که نداریم ... نه بخدا![]()
![]()
پس چرا وقتی دنبال پول میدویم به این راحتی گیرمون نمیاد ![]()
امشب با کسی که بهمون معرفی کرده بود تماس گرفتم ...
بهم گفت : خیلی اشتباه کردی ردش کردی ، دختره صاحب آپارتمان هست .
استخدام رسمی آموزش و پرورش ، ماهی ۸۰۰ هزار تومن هم حقوق میگیره ...
گفتم نه بابا من دنبال این چیزا نیستم فقط باب طبعم نبود ...
قرار شد فردا باهم بریم چندتا مورد دیگه نشونم بده ![]()
یه عالمه گل شب بو و میخک با خودمون می آوردیم ....
اطاقمون رو مرتب میکردیم و گلها رو تو اطاق میزاشتیم ...
عطرش همه ی اطاق رو پر میکرد
کلی از این کار آرامش پیدا میکردیم
کمی درس میخوندیم ![]()
فرداش با روحیه ی خیلی عالی میرفتیم مدرسه
جملات جالب و زیبایی گفت که در اینجا یادداشت میکنم .
پسردائیم نزدیک ۱۳ سال از خودم بزرگتره .
گفت دایی زودتر ازدواج کن ، چون هرچی دیر ازدواج کنی حساستر و سختگیرتر میشی .
گفت : اصلاً نگران اشتباه قبلیت نباش ،
با خانواده ای که شما دارین دست رو هر دختری بزاری من بهت قول میدم قبول کنه .
آوازه ی خانواده ی شما و ما در همه جا پیچیده ...
خونواده و اصالت و آروم و بی سر و صدا بودن رو دست کم نگیر که از همه چیز مهمتره .
هیچ چیز به اندازه این ارزش نداره ...
ایشالله واسه ازدواجت خبرم کن ![]()
![]()