برچسب‌ها: عکس, مناسبتها
+ نوشته شده در  دوشنبه 1393/08/05ساعت 6:56  توسط بور و سفید  | 

سلام ، بالأخره امروز کنفرانس رو دادم . 

براي من خيلي حائز اهميت بود بتونم مطلب رو خوب ارائه کنم ، بنا نداشتم مثل بعضي ها فقط از رو کتاب براي دانشجوها بخونم ، دوست داشتم در مورد مطالب مثل يک استاد براي دانشجوها توضيح بدم . 

براي همين يکم اضطراب و استرس داشتم ، ديشب رو خوب نخوابيدم ، صبح هم زود پاشدم ، يکم خوندم دوباره خوابيدم و با يه تأخير نيم ساعته سرکلاس اولي حاضر شدم ، ساعتهاي بعدي رو هر سه در يک زمان کلاس داشتم ، ناگفته نماند که يکي از اين درسها رو امتحان داشتيم ولي بخاطر اهميتي که موضوع کنفرانس برام پيدا کرده بود ، بيخيالش شدم و شرکت نکردم . کلاس بعدي رو حدود يک ساعت شرکت کردم و همراه با يکي از بچه ها اجازه خواستم و رفتم سرکلاسي که قرار بود درس رو ارائه بدم ، احساس کردم استاد کمي ناراحت شد ، همون استاد بور و سفيده بود که ميگفتم خيلي خوب و خوش اخلاقه ، سرکلاس ميگفت هرکسي يه هاله دور خودش داره که اگه انرژي هاي اين هاله به شما نزديک باشه از اون خوشتون مياد ، احساس کردم خيلي هاله هامون به هم نزديک و شبيه هست ، فکرميکنم همين احساس رو ايشون هم نسبت به من داشته باشه ، يعني از نگاه هاش ميفهمم ، مديونيد اگر نسبت به من فکر بد کنيد ، ايشون ازدواج کرده و منم رعايت حدود رو ميکنم . فقط احساسم نسبت بهش دعاي خير و خوبه.

بله ، داشتم از اينکه چقدر اين کنفرانس براي من اهميت داشت ميگفتم . احساسم اين بود که اگه من اين درس رو بتونم خوب ارائه بدم ، فردا هم در همه عرصه هاي زندگيم ميتونم سرم رو بالا بگيرم وگرنه احساس سرشکستگي ميکنم و ضربه سختي به اعتماد به نفسم وارد ميشه و هميشه به خودم ميگم يه کنفرانس نتونستي ارائه بدي ، ميتونستم اصلا شرکت نکنم ، اما هرطور شده بود بايد بر ارائه اين درس غلبه پيدا ميکردم . 

وقتي رفتم سر اون کلاس ديدم هنوز قسمت اول درس رو اون يکي دوستم ارائه نکرده ، نشستم ، خيلي خوب توضيح داد ، چون کارمنده و ارتباطات اجتماعيش قوي هست ، وقتي نوبت من شد ، وقت کلاس تموم شده بود ، اما اجازه خواستم که در مدت زمان باقي مانده ، چند دقيقه هم بچه ها وقتشون رو به من بدن و سريع اين بخش از کتاب رو توضيح بدم ، پذيرفتن و من رفتم با بسم الله شروع کردم و مطالب مهمش رو خوندم و توضيح دادم . خيلي حس شيرين و خوبي بود ، استادي هم بد شغلي نيست . چون معمولا زياد پاي اخبار و بحثهاي سياسي و اقتصادي ميشينم سعي کردم چيزهايي که ميدونم و به موضوع مربوط ميشه رو براي بچه ها بگم ، و بالأخره به اين صورت، با حس خوشايند رضايت ارائه اين درس به پايان رسيد . 

فردا هم ان شاءالله روز خوبي خواهد بود براي تفريح و گشتن . راستي پکنيک هم روز پنج شنبه هفته گذشته رفتيم و بعدش حسابي توپ شديم ، تا نزديک غروب مونديم ، فقط حسرت خوردم که چرا جاي دورتري انتخاب نکرديم ، کيفش به دوري راه هست ، هرچي دورتر بري ، تأثيرش تو روحيه بيشتر خواهد بود ، حتي حال و هواي عبادتمون هم عوض شده بود ، دوستم که وقتي مسجدي جايي ميرفتيم تا نمازمون تمام ميشد ميگفت بريم ، همون شب وقتي براي نماز رفتيم امامزاده ، ميگفت ميمونيم ، چندتا نماز مستحبي خوند و منم کنار ضريح دعا ميکردم ، وقتي ميخواستيم بريم دوستم گفت خيلي برات دعا کردم که يه دختر شايسته و خوبي نصيبت بشه . 


برچسب‌ها: خاطرات, دانشگاه, دلنوشته
+ نوشته شده در  سه شنبه 1393/08/06ساعت 15:39  توسط بور و سفید  | 

پرتقالم داره ميرسه.

ببينيد ، خدا وقتي يه چيزي رو بخواد نگه داره چطوره ، اين درخت يه دونه شکوفه داد ، همون يه دونه هم شد اين پرتقال . يه درخت ليموشيرين دارم ، اول بهار چندتا شکوفه داد اما همه اش ريخت . 

فقط منتظرم برسه ، ببينم طعمش چطوره ! به خودشم گفتم ، اگه شيرين نباشه ميکنم ميندازم دور 


برچسب‌ها: عکس شخصی
+ نوشته شده در  شنبه 1393/08/03ساعت 0:15  توسط بور و سفید  | 

حالا خواستگار کي بود ؟ ! يکي از دوستام که چندين و چندسال باهم ميگشتيم . 

خواهرم صبح بهم پيام داده بود که چطور آدميه ، اومده خواستگاري دخترعمو ...

منم هرچي ميدونستم البته مهمترها رو گفتم ، گفتم ميونه مون به هم خورده ، خلاصه اخلاقيات بدش رو گفتم ، گفتم بهشون گفته با دونفر به هم زده ؟ گفت نه !!!

قرار شد بهش بگه و کمکش کنه تا بتونه بهتر تصميم بگيره . 

امشب پسرعموم اومد درخونه و آدرس خونه ي دوستم رو خواست و در موردش از من پرسيد و اون مسائلي که بود رو بهش گفتم ، حقيقتش روم نشد ازش سوال کنم و اسمش رو بيارم که بپرسم براي خواهرش خواستگار اومده . 

جعبه شيريني هم همراهش بود ميخواست ببره پس بده ، يعني اينکه ما راضي به اين وصلت نيستيم . وقتي پسرعموم رفت ناراحت شدم ، گفتم حالا چه کاري بود کردم با حرفام منصرفشون کردم ، درسته که بايد حقيقت رو ميگفتم ، اما بايد ميگفتم خودتون هم بريد درباره اش تحقيق کنيد . اينطوري شايد فکر کنند من از گفتن اين حرفها شايد غرضي داشتم ...در مورد از دونفر جدا شده که هيچکي از روز اول نميگه من از دونفر جدا شدم ، وقتي ديدن با همديگه تفاهم نسبي دارن ، اين مسائل رو هم مطرح ميکنن . خلاصه ناراحت بودم که خواهرم اينا آمدن خونمون و گفتن نه ، فقط بخاطر حرفاي تو نبوده ، در مورد مسائل ديگه هم بهشون حقيقت رو نگفته بودند . 


برچسب‌ها: دختر عمویم, خاطرات, ازدواج, خواستگاری
+ نوشته شده در  یکشنبه 1393/07/27ساعت 23:51  توسط بور و سفید  | 

اون شوهر خواهرم رو میگم ، اینبار انگار قرار شده بمونه و دیگه خارج نمیره .

دیشب اومدن خونمون ، منم عصر نخوابیده بودم ، کسل بودم ، خیلی حال نداشتم به حرفاش جواب بدم  

کلی داد و بیداد کرد که بسته دیگه ، تا کی / مگه دیگران انتخاب نکردن ... تو مگه چی از دیگران بیشتر داری و ...

مخم روخورد ! باصراحت گفتم من هیچ کاری نمیکنم ، تا کسی به دلم نشینه من تصمیمی نمیگیرم . 

بهرحال که دوباره تنور رو گرم کرد ، خدا به خیر بگذرونه ...

امیدوارم دوباره گند نزنه به زندگی ما ...

انگار مهره مار داره ! قبلاً هم گفتم خیلی برش داره بین مسئولین و سرشناسها !

نمیدونم چی داره که دهان ادم رو میبنده و هیچکی نمیتونه رو حرفش حرفی بزنه

ولی با این وجود ، همینطور که سعی میکردم احترامش رو حفظ کنم جوابش رو هم دادم 


برچسب‌ها: شوهر خواهرم, دلنوشته, ازدواج
+ نوشته شده در  شنبه 1393/07/26ساعت 13:12  توسط بور و سفید  | 

آیت الله نجفی مرعشی میفرمودند:

در قم شیخی بود معروف به شیخ ارده شیره. جهت معروف شدن به این نام بود که او به ارده شیره بسیار علاقه داشت. آدم فقیری بود و خانه و منزلی نداشت. در حقیقت تارک دنیا بود. یک شب در زمستان در میان مقبره میرزای قمی در قبرستان شیخان خوابید. صبح که برای نماز بلند شد دید برف زیادی آمده و پشت در را محکم گرفته. شیخ هر کاری کرد در باز نشد و در میان مقبره ماند. از طرفی وسیله وضو حتی وسیله تیمم هم نبود چون مقبره با گچ و سیمان و سایر مصالح ساختمان پوشیده شده بود. نزدیک طلوع آفتاب شد دید نمازش قضا می شود با همان حال بدون وضو و تیمم صحیح نماز را خواند. بعد از نماز رو کرد به طرف آسمان و دست ها را بلند نمود و به شوخی به خداوند عرض کرد: خدایا تا به حال تو به من هر چه دادی من چیزی نگفتم قبول کردم. گاهی نان و پنیر دادی قبول کردم. گاهی نان و ارده شیره دادی شکر کردم گاهی هم نان دادی اصلا خورش ندادی باز هم قبول کردم پس خدایا تو هم امروز این یک نماز بی طهارت مرا قبول کن و مرا مواخذه نکن.

بعد از وفات شیخ یکی از دوستان صالحش او را در خواب دید و پرسید خدا با تو چگونه رفتار کرد؟

گفته بود: خدا مرا به واسطه همان یک نماز بخشید.

هر چه را که خدا مقدر کرده، خوب یا بد، تلخ یا شیرین، کم یا زیاد، سیری و گرسنگی، غم و شادی، داری و نداری همه را باید قبول کرد و شکر کرد نه این که با کم و زیادش حالت تغییر کند باکوچکترین صدمه با خدا سر جنگ پیدا کنی.

کرامات و حکایان عاشقان خدا، ص147

آیت الله بهجت(ره):

وقـتـی خـدارا بـیـش از هـرچـیـز دوسـت داشـتـی ...

جـشـن بـگـیـر مـومـن شـدنـت را...


برچسب‌ها: واتس اپ, مطالب آموزشی
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1393/07/24ساعت 15:45  توسط بور و سفید  | 

ديشب وقتي خانواده رو رسونديم عروسي پسرعموم . يه موقعيتي پيش اومد که با داداشم تنها باشيم . 

ميدونيد که رابطه زياد جالبي باهم نداريم ، ولي من اجازه نميدم ديگران بدونن که ميانه مون باهم خوب نيست . 

خلاصه همينطور که داشتيم تو خيابون ميگشتيم ، گفتش که خيلي وقته دارم دنبال يه موقعيت ميگردم که باهم حرف بزنيم . گفتم چه حرفي؟ گفت دوتا برادر هستيم ، درست نيست که ميانه مون باهم خوب نباشه ، گفتم خودتون از اول اينطور خواستيد ، هرچند من زياد جوابش رو نميدم اما اينبار گفتم ببينم چي ميخواد بگه ! پشيمون بود ، گفت بايد ما رو ببخشي ولي مطمئن باش هيچ غرضي نداشتيم . حالا هم هرکاري ميدوني ميتونم انجام بدم تا از ناراحتيت کم بشه و اوضاعت بهتر بشه بگو تا انجام بدم ، گفتم کاري هم نميتوني انجام بدي ، چون اينهمه وقت هم روحيه ام بخاطر نداشتنها خراب شده ، هم نسبت به کار و زندگي دلسرد شدم . هم خيلي موقعيتها از دستم رفته . 

يه جا نشستيم تقريبا يک ساعت و نيم صحبت کرديم ، با توجه به رشته ام که درمورد مسائل اجتماعه و خودم با گوشت و خون درک کردم و اينها رو تو جامعه چشيدم براش دليل آوردم که من با چه مشکلاتي روبرو شدم بخاطر اين کارشون ، ميگفت همه مشکل دارن و به نوعي تو زندگيشون با سختي مواجه هستن ، گفتم يه وقت ميبيني اين مشکل مربوط به اجتماع هست و همه به نوعي باهاش درگيرند ، يه وقت ميبيني يه شخص خاص بدون هيچ دليلي برات مشکل درست ميکنه و اجازه نميده از حق و حقوق خانوادگيت استفاده کني و محرومت ميکنه ، مجبوري از زير صفر شروع کني ...

بنظرم اين سالها رو هيچ جوري نميشه جبران کرد ، ازطرفي هم ديگه درست نيست ناراحتي ادامه پيدا کنه ، الان نزديک سيزده ساله رابطمون شکرابه ، چندبار هم صحبت کرديم ولي چون چيزي دست من رو نگرفته دوباره رابطمون سرد شده ، اما اينبار به قول خودش ميخواد جبران کنه ، از يکطرف من ميبينم هرچي و هر چقدر ازش بخوام باز هم جبران ناراحتيهام رو نميکنه . جبران سالهاي افسردگي و ناراحتي ... 

جبران اون اتفاق که نبايد ميفتاد و افتاد و من در شرايطي بودم که خودم رو خيلي کم ميديدم و انتخاب بهتري براي خودم تصور نميکردم . (اين جنبه مادي قضيه هست)

بعضي چيزها رو بايد خدا جبران کنه ... اميدوارم اين اتفاق بيفته . حالا درحدي که حداقل يه دل خوشي داشته باشم بنظرتون چي ازش بخوام ، چون جبران که نميشه . 

گفت وضعش بد نيست و هرچي بخوام درحد توانش بهم ميده ،گفتم من نميتونم از تو چيزي بخوام .

بنظرم اگه خدا چيزي به آدم بده بي منته ،يا پدر و مادر چيزي رو به فرزندشون بدن اين رو هم مشکلي نيست . اما خواستن چيزي از برادر يا کسي ديگه درست نيست.

بهتر بود از اول اين اتفاق نميفتاد و کار به اينجا نميرسيد . 

هرچي فکر ميکنم ميبينم نميشه و قابل جبران نيست ...

شما اگه چيزي به ذهنتون اومد که کمي جبران بشه و ديگه کمتر از گذشته ها ناراحت باشم . لطفاً بهم بگيد ...


برچسب‌ها: دلنوشته, عقاید, درد دل
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1393/07/24ساعت 6:40  توسط بور و سفید  | 

وقتي يکي مال من نيست ، هيچ گرايشي نسبت بهش ندارم ، امروز هم مثل سه شنبه هاي هفته قبل کلاس داشتيم ، بعد کلاس رفتم آب بخورم  ديدم مثل هفته پيش رو نيمکت يه دختري نشسته ، بور و سفيد نبود ولي خيلي ساکت و آروم به نظر ميومد ، هفته پيش هم ديدمش تا اومدم همينطور نگام ميکرد ، خيلي آروم نشسته بود ، و يه آرامش خيلي عميقي تو چهره اش بود ، ولي ناز بود ، هفته پيش هم همينطور ، در همين وضعيت ... 

رفتم کلاس ، ديدم يه دختر بور و سفيد که هفته قبل هم بود ، خيلي ساده و آروم به نظر ميومد . 

داشتم به اين فکرميکردم ، به خودم ميگفتم ديگه تا کي ؟! چقد سخت ميگيري ، همين خوبه ، بردار تا بره ... همه ازدواج کردن و ...

اما هرکاري ميکردم ميديدم تو دلم جانميگيره ، درسته که بور و سفيد بود ، ولي وقتي مال تو نيست و قسمت تو نيست ، هرکاري ميخواي بکن ، تو دلت هم جانميگيره . 

بنظرم آدم يکي رو که براي ازدواج ميخواد تا ميبينه چنان محو رفتار و حرکاتش ميشه که نه يک دل ، بلکه صد دل عاشقش ميشه و تا بهش نرسه.، دلش آروم نميشه ، درواقع عاشق ميشه بعد ازدواج ميکنه ، حالا شايد بعضيا بگن عشق قبل ازدواج خوب نيست و عشق بايد در مرور و گذر زمان بوجود بياد ! ولي اگه نيومد چي !  

بهرحال ما تا اينجاش رو بلديم ، وقتي هم اگه يکي تو زندگيمون اومد و ما رو هم پسنديد خيلي بهش محبت و اظهار عشق و علاقه ميکنيم تا اين علاقه در وجود هردومون نهادينه بشه . 

من که اصلا عشقي جز بور و سفيد تو وجودم نيست ، عکسهايي که تو وبلاگا ميبينم اينقدر زدن اگه بور و سفيد نباشه اصلا به دلم نميشينه . چيکار کنم دست خودم نيس. قبلا گفتم اگه يه دختري سفيد و چشم و ابرو و مومشکي اگر با ايمان ، باحجاب و يه معنويتي تو چهره اش ببينم شايد به دلم بشينه ، هنوزم حرفم همينه ، بنظرم ايمان و معنويات خيلي تو زيبايي و آرومي چهره تأثير ميزاره . پس بر شما باد به رعايت حجاب و معنويات ...


برچسب‌ها: دلنوشته, بور و سفید, چشم و ابرو مشکي, ازدواج, عقاید
+ نوشته شده در  سه شنبه 1393/07/22ساعت 23:5  توسط بور و سفید  | 

عيد غدير خم

بر همه مسلمين مبارک . 


برچسب‌ها: مناسبتها, عکس, عکس نوشته
+ نوشته شده در  یکشنبه 1393/07/20ساعت 22:10  توسط بور و سفید  | 

هيچوقت حس نميکنم کسي تو زندگيم هوام رو داره ، يعني هواي کسي رو هم ندارم .

با اينکه تو زندگيم کم نبودن کساني که من رو دوست داشتن ... اين قسمت حرفم جاي توضيح داره که ي پست ديگه رو براي خودش ميطلبه .

ياد اون شعر : نبسته ام به کس دل،  نبسته کس به من دل،  چو تخته پاره بر موج  رها رها رها من ... ميفتم.

فقط اگه زياد به اتفاقات دور و برم دل بدم و خودم و غرق اتفاقات دور و برم کنم ، دلم آشوب ميشه . 

من دلم خيلي آرومه ، نماز و معنويات خيلي باعث آرامش قلبم ميشه ، سعي ميکنم اين آرامشم به هم نخوره ، تنهايي و اطاقم رو خيلي دوست دارم و از شلوغ کاري خوشم نمياد، دوس دارم اگه کسي تو زندگيم بياد مثل خودم آروم باشه و آرامش رو تو خونه جستجو کنه ، نه همه اش اهل دردري باشه نه همه اش توخونه . ولي بيشتر تو خونه و کمتر بيرون .

پايين پيش بابام اينا مهمونامون که زيادن اين آرامشم به هم ميخوره وقتي برميگردم تو اطاقم ي نفس راحت ميکشم . اين آرامشم رو شکر ميکنم ، خداروشکر هيچ کمبودي تو زندگيم ندارم ، اين سبک زندگي خودم رو بسيار دوست دارم . از دنبال پول دويدن خوشم نمياد ، بايد پول دنبال من بدوه . هيچ وقت کار رو رد نميکنم ، هرچند سخت باشه ، اگه از عهده ام بربياد حتماً انجام ميدم ، کار برکت هست .

فقط يه چيزي رو قلباً از خدا ميخوام ، دلم مي خواد خدا کاري کنه که از ثروت قابل توجهي بهره مند بشم که از اون هم درجهت آرامش قلب و شادي دروني بيشتر استفاده کنم . 

دارم کاري ميکنم ، ي فکري ميکنم درآمد پايدارم رو دارم افزايش بدم ، تاحدودي هم موفق شدم . تو زندگيم قانع هستم ، ميگه حریص با جهانی گرسنه است و قانع به نانی سیر.

تو زندگيم نه خيلي تجملاتي هستم ، نه هم خيلي زاهدانه زندگي ميکنم ، اگه ببينم يه وسيله اي رو ميتونم خودم بسازم نميخرم ، مدتي پيش بود ، از وقتي تابستون اومدم تو اين يکي اطاقم که خنکتره و کولر داره ، درکل تلويزيون کم تماشا ميکنم ، اين اطاقم تلويزيون نداره ، چون يکي تو پذيرايي هست ، يکي ديگه هم تو اطاق . گفتم که زياد تلويزيون نميبينم ، اما يه شب يک از فيلماي جنگي ايران و عراق رو نشون ميداد ،تلويزيون رو آوردم گذاشتم رو ميز اطو و با آنتن رو سر خودش تنظيم کردم و فيلمه رو ديدم ، چون خيلي علاقمندم ماهواره ام خراب شده و اصلا دنبال اين نيستم درستش کنم ،هنوز با آنتن رو سر خودش تلويزيون ميبينم . خلاصه ديدم اين اطاق يه ميز ظريف و شيک نياز داره ، نقشه اش رو کشيدم ، رفتم نجاري ، تخته هاش رو گرفتم ، رنگ سفيد ، خودم يه ميز شيک درست کردم و کم کم ، به ذهنم رسيد اينطور باشه بهتره ، تکميلش کردم ، اتفاقا خيلي هم شيک شد و به دل خودم ميشينه ، تو خونمون هم انواع و اقسام ابزار و وسايل وجود داره ، بابام ازقبل هرچي رو که تو خونه گاهي نياز پيدا ميکنه ميخره ، خودم هم اينطوري ام ، براي چيزي هيچوقت به کسي رو نميزنم . عزتمند زندگي ميکنم . 

درکل خيلي خوشبخت هستم و احساس خوشبختي ميکنم.


برچسب‌ها: خاطرات, دلنوشته, عقاید
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1393/07/17ساعت 6:31  توسط بور و سفید  | 

دولت بهار: هر که شب و روز خود را سپرى کند و از سه چیز برخوردار باشد نعمت دنیا بر او تمام شده است... و اگر چهارمین نعمت را هم داشته باشد دنیا و آخرت را کامل دارد.

پیامبر خدا حضرت محمد مصطفی صلى الله علیه و آله فرمودند: هر که شب و روز خود را سپرى کند و از سه چیز برخوردار باشد نعمت دنیا بر او تمام شده است: کسى که بام و شامش را در تندرستى و آسودگى خاطر گذراند و خوراک روز خود را داشته باشد.

و اگر چهارمین نعمت را هم داشته باشد، نعمت دنیا و آخرت را کامل دارد و آن نعمت ایمان است.

متن حدیث:

رسولُ اللّه ِ صلى الله علیه و آله: مَن أمسى وأصبحَ وعِندَهُ ثَلاثٌ فقد تَمَّت علَیهِ النِّعمَةُ فی الدُّنیا: مَن أصبَحَ وأمسى مُعافىً فی بَدَنِهِ، آمِنا فی سَرْبِهِ، عِندَهُ قُوتُ یَومِهِ، فإن کانَت عِندَهُ الرّابِعَةُ فَقد تَمَّت علَیهِ النِّعمَةُ فی الدُّنیا والآخِرَةِ؛ و هُو الإیمان

«تحف‌العقول، صفحه 36»


برچسب‌ها: حديث, احاديث
+ نوشته شده در  سه شنبه 1393/07/15ساعت 22:20  توسط بور و سفید  | 

امروز هم مثل هفته پيش کلاسهامون فشرده بود ، اين بار تا 2 

کلاس اول رو رفتيم که همه اش سرکلاس بوديم ، کامل ...

استادش رو ميشناختم ، چندسال پيش که تحصيل ميکرد تو يه شبکه اجتماعي باهم آشنا شديم و از اينکه همشهري هستیم ابراز خرسندي کرديم . ديگه رفت تا چندسال پيش ، که ايشون آي دي ياهو من رو يافته بودند و صحبت ميکرديم ، ايشون من رو ميشناخت و من رو ديده بود ، من عکس داشتم ، هربار ميگفت من ديدمت ، اينجا بودي و ... من هم چون ايشون رو نميديدم حسابي اعصابم خرد ميشد . منم باهاش بداخلاق شدم و ديگه صحبت نميکردم ، چون من دلم ميخواد طرفي رو که باهاش صحبت ميکنم رو کامل بشناسم البته حدسهايي زده بودم کي هست . مدت زيادي گذشت تا اينکه تو دانشگاه يکي سلامم کرد ، بازهم من نفهميدم کيه ، اما حدس زدم اون باشه ، چون اونموقع ارشد ميخوند و بالاخره بعد چندبار ديدن فهميده بودم کي هست تا متوجه شدم استاده 

سرکلاس که نشسته بودم با خودم ميگفتم ، خدايا من با کي چت ميکردم ، چقدر دعواش کردم ، حالا اون استادمه و نمره ميانترمم زير دستشه ، البته ميدونم خيلي خانومه ، تازه آخر کلاس هم رفتم پيشش تا کتاب راهنما معرفي کنه .  

فاميلم رو ميدونست و خودش ازمن پرسيد بعد يادداشت کرد 

ساعت بعدش هم گير يه استاد گيري افتاديم ، ميگه حتماً بايد کنفرانس بدين وگرنه نمره کم ميکنه  ، دست بردار نبود اونوقت با يه دختري قرار شد نصف فصل رو من بگم ، نصف فصل هم ايشون اون هم خيلي دختر خوبيه ، چندترم هست که کلاسهامون باهمه . خيلي با ادب و خوب.

 من تاحالا کنفرانس ندادم ، يخورده اضطراب دارم ، اما بالاخره بايد از يه جا شروع کرد ، زور پشتش نباشه فکر نميکنم روم بشه کنفرانس بدم .  


برچسب‌ها: دانشگاه, خاطرات, دلنوشته
+ نوشته شده در  سه شنبه 1393/07/15ساعت 17:10  توسط بور و سفید  | 


برچسب‌ها: عکس, مناسبتها, واتس اپ
+ نوشته شده در  یکشنبه 1393/07/13ساعت 0:20  توسط بور و سفید  | 


برچسب‌ها: عکس, عکس نوشته, مناسبتها
+ نوشته شده در  شنبه 1393/07/12ساعت 14:28  توسط بور و سفید  | 

ديشب با اينکه کمي دير خوابيدم ، خواب ديدم رفتم مشهد ، حرم امام رضا ع ، خادم حرم در ضريح رو باز کرد و کساني که اونجا بوديم وارد ضريح شديم ، لحظات خيلي قشنگي بود ، ميون اشک و صفاي دلي که پيدا کرده بودم انگار همه ي آرزوهام برآورده شده بود و ديگه هيچي نميخواستم ، همين که راهم داده بود انگار براي من همه چي بود ، چون در رو به روي هرکسي باز نميکنن ... هرکسي رو راه نميدن.

بعدش دو تا خانوم که نميشناختمشون به من شيريني تعارف کردند ، منم برداشتم ولي نخوردم ، گفتم اول برام دعا کنيد ، بعد ميخورم ، اونها هم دستاشون رو بردند بالا برام دعا کردند و رفتند . 

 

تقريبا يک هفته پيش با دوستم تو خيابون بوديم ، وقت نماز بود ، گفتيم نماز رو ميريم  مسجدي که بهمون نزديکه ، وضو گرفتيم وارد شديم ، ديديم دارن تعمير ميکنن . کنارش يه جايي هست که به نام حضرت عباس ع نامگذاري شده ، دوستم گفت ميريم اونجا ، من ميدونستم که اونجا رو زياد باز نگه نميدارن، فقط عصرها ، اونم خانمها زياد ميرن و از حضرت ابوالفضل العباس ع حاجت ميخوان . گفتم حالا ميريم ، وقتي رفتيم ديديم خادمش داره در رو قفل ميکنه و ميخواد بره ، گفت نميتونه بايسته و ماشين منتظرشه ، در رو بست ، وقتي ميخواست بره ، بهش گفتم پس زحمت بکش اين پول رو بگير و داخل اونجا بنداز ، انگار نظرش عوض شد ، گفت در رو براتون باز ميکنم ، در رو باز کرد ، رفتيم داخل ، منم پول رو انداختم داخل اونجا ، گفت حالا که اومديد نمازتون رو هم بخونيد ، نماز رو خونديم جاتون سبز . ديدم برامون آب آورده ، آب رو خورديم و از سابقه اونجا برامون گفت . اشکمون که در اومد ، تشکر کرده ، خداحافظي کرديم و رفتيم . 

خدا کنه درهاي بسته شده به رومون باز بشه . 


برچسب‌ها: خاطرات, امام رضا ع, خواب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1393/07/09ساعت 15:23  توسط بور و سفید  | 

امروز از صبح تا ظهر کلاس داشتيم ، قرار بود تا 2 کلاس باشه ، اما خداروشکر کلاس آخري تشکيل نشد . 

همه کلاسها فشرده شده تو يه روز ، بين دو درس تداخل بود ، يکي از درسها رو من از بچه ها شنيدم استاد خوبي نداره و سختگيره ، پس تصميم گرفتم به کلاس اون استاد نروم . 

تو کاريدور نشسته بودم که ديدم يه خانومي دنبال کلاس ميگرده ، از يکي پرسيدم استاده ؟ گفت : آره ، گفتم چه درسي ؟ گفت نميدونم . از اون استاد پرسيدم ، اين درس رو داره ؟ لبخند زد ، گفتم اين خودشه ! من با استاد سختگير  کلاس نميگيرم . 

خلاصه رفتيم سر کلاس فقط چند پسر سرکلاس بوديم . 

ولي به حق ، استاد بور و سفيد ، زيبا و مهربون بود ، حيف ازدواج کرده بود . از رفتارش خيلي خوشم اومد ، اصلا مغرور نبود ، راحت به سوالاتمون پاسخ ميداد، يکي دوتا سوال خصوصي که اهل کجاست و با فلاني نسبت داره .  من از ايشون پرسيدم که خيلي خوب و با لبخند پاسخم رو داد ! 

اين حرف من الان يعني اينکه : دختر بور و سفيد هيچ عيب و نقصي نداره ؟!! 

من هيچوقت يادم نمياد تو اين وبلاگ گفته باشم که دختر بور و سفيد هيچ عيب و نقصي نداره ! 

پس من بخاطر چي دنبال يه دختر بور و سفيد باايمان و خوبم . 

بگذريم ، حالا اين کلاس آخري که امروز تعطيل شد رو ميگن برنامه تغيير کرده و با اين استاد مهربونه و خوبه برخورد داره ، اگه اينطور باشه ، تو حذف و اضافه اون درس رو حذف ميکنم 

بيخيال دروس پايه . 

 


برچسب‌ها: دانشگاه, دلنوشته, بور و سفید, پسندیدن, خاطرات
+ نوشته شده در  سه شنبه 1393/07/08ساعت 22:15  توسط بور و سفید  | 

آي بچه هاااااااااا ... اگه نميدونيد بدونيد . 

من و دوستم قبل از اومدن محرم ميخوائيم بريم بيرون شهر کباب درست کنيم . 

هوا هم کم کم داره خوب ميشه . 

خيييلي خوووبه . خوش ميگذره .

من عاشق آشپزي هستم . ميخوام با دستان مبارک خودم ي کبابي بپزم ، معرررررکه  !

اگه دوس داشتيد به شما هم آموزش ميدم . درباره اش عکس و مطلب ميزنم . 

واي خدا اصلاً انرژي ميگيرم .

همه چيزش خوبه ، هواي آزاد ، چشم انداز قشنگ ، کباب خوب ، چاي ذغالي 

يکم استراحت و صحبت کردن ، قبل غروب هم با روحيه تعويض شده برميگرديم .

خدايا اين روحيه رو ازم نگير. 

کي ميشه يه روز با همسرانمون بريم بيرون ...


برچسب‌ها: آشپزی, پکنیک, علاقه مندی ها
+ نوشته شده در  دوشنبه 1393/07/07ساعت 19:20  توسط بور و سفید  | 

مطالب قدیمی‌تر