يکي از دوستام رفته بود خواستگاري ، اونم مشکل پسنده ولي درصد مشکل پسندي اون کمتر از منه  ... ميگفت دختره رو پسنديده ، ظاهرا دختره کارمند بوده و همه چي هم داشته ، اما ميگفت چيزي که در ظاهرش بود و نظرم رو عوض کرد اين بود که ابروش رو تاتو کرده بود ، من البته اسم تاتو رو شنيده بودم ولي نميدونستم چه بلايي سر ابرو ميارن ! ميگفت ريشه مو رو ميسوزونن  وديگه ابرو در نمياد، گفتم صورت و ظاهر يک فرد تاحد زيادي نشاندهنده ي شخصيت فرد هست ، منم بودم همچين دختري رو نميخواستم علاوه بر اينکه دوست دارم ظاهر طبيعي خودش باشه .

ميگفت دوتا ابروي کوچيک مثل دم سوسمار بالاي چشمش بود 

خلاصه هرچي بهش گفته بودن باهاش صحبت کن شايد پسنديدي و نظرت عوض شد ، قبول نکرده بود . 

هدف من از اين گفته مسخره کردن کسي نيست ، گفتم تا بعضيا بدونن هميشه هم اين چيزاي جديدي که براي آرايش و زيبايي مياد جذاب و جالب و همه پسند نيست . من خودم دختري رو دوست دارم که به خودش دست نزده باشه ، درحد مرتب کردن ابرو اشکالي نداره اما من يکي خودم که از تاتو و کساني که ابروشون رو تاتو ميکنن خوشم نمياد . (جهت اطلاع)


برچسب‌ها: پسندیدن, زیبایی, خواستگاري
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1393/12/06ساعت 15:28  توسط بور و سفید  | 

۲۹ بهمن 

روزی که کورش کبیر آن را سپنتا روز عشق نام گذاری کرد...

پس به خود ببالیم که قبل از غربیها ما روز عشق داشتیم...

بیایید این روز قشنگ رو به هم تبریک بگوییم نه ولنتاین غربیها که قدمتی ندارد...

روز سپنتا روز عشق به تمام ایرانیها هر کجا که هستند مبارک...

از این پس به عزیزان خود در 29 بهمن هدیه دهید .

 

سپنتا مبااارک


برچسب‌ها: واتس اپ
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1393/11/29ساعت 0:8  توسط بور و سفید  | 

خواستم کت بگيرم ، حتي رنگش رو هم تو ذهنم انتخاب کردم ، مشکي خيلي تيره هست ، دوست ندارم، سرمه اي ...

ديدم امروز زن دائيم ، همون که رفتيم بندر پيششون زحمت کشيده يه کت با شلوار سرمه اي کاملا اندازه خودم برام فرستاده ، همراه با دو لباس . به اين ميگن قانون جذب ...

فقط اميدوارم در مورد دختر دلخواهم هم قانون جذب به همين شکل عمل کنه .  


برچسب‌ها: پسندیدن
+ نوشته شده در  یکشنبه 1393/11/26ساعت 21:36  توسط بور و سفید  | 

 

دو گدا بودند یک بسیار چاپلوس و دیگری آرام و ساکت .

 

گدای چاپلوس وقتی شاه محمود و یا وزیرنش را می دید بسیار چاپلوسی می کرد و از سلطان محمود تعریف می کرد و هدیه میگرفت ولی اون یکی ساکت بود .

 

اون گدای چاپلوس روزی به گدای ساکت گفت چرا تو هم وقتی شاه رو می بینی چیزی نمیگی تا به تو هم پولی داده بشه.

 

گدای ساکت گفت: کار خوبه خدا درست کنه سلطان محمود خر کیه؟

 

برای سلطان محمود این سوال پیش اومده بود،  که چرا یک گدا ساکته و هیچی نمی گه.

 

وقتی از اطرافیان خود پرسید . به او گفتند که این گدا گفته کار خوبه خدا درست کنه سلطان محمود خر کیه؟

 

سلطان محمود ناراحت شدو گفت حالا که اینطوری فکر می کنه فردا مرغی بریان شده که در شکمش الماسی باشد را به گدایی که چاپلوسی می کند بدهید تا بفمد سلطان محمود خر کیه ؟

 

صبح روز بعد همینکار را انجام دادند غافل از اینکه وزیر بوقلمونی برای گدا برده و گدای متملق سیر است.

 

پس وقتی که مرغ بریان شده را به او دادند او که سیر بود مرغ را به گدای ساکت داد و گفت : امروز چند سکه درآمد داشتی و او گفت سه سکه .

 

گدای متملق گفت: این مرغ رو به سه سکه به تو می فروشم و آن گدا قبول نکرد و آخر سر پس از چانه زنی مرغ  بریان را بدون دادن حتی یک سکه صاحب شد.

 

لقمه اول را که خورد چشمش به آن سنگ قیمتی افتاد و به رفیق خود گفت فکر می کنم از فردا دیگه همدیگر را نبینیم .

 

فردای آن روز سلطان محمود دید که باز گدای متملق اونجاست و گدایی می کنه از او پرسید چرا هنوز گدایی می کنی ؟

 

گفت: خوب باید خرج زن و بچه ام را درآورم .

 

سلطان محمود با تعجب پرسید : مگر ما دیروز برای شما تحفه ای نفرستادیم ؟

 

گدای متملق گفت: بله دست شما درد نکنه وزیر شما قبل از اینکه شما مرغ را بفرستید بوقلمونی آوردند و من خوردم چون من سیر بودم مرغ را به رفیقم دادم و دیگر خبری هم از رفیقم ندارم .

 

سلطان محمود عصبانی شد و گفت: دست و پایش را ببندید و به  قصر بیاریدش

 

در قصر به گدا گفت بگو کارو باید خدا درست کنه سلطان محمود خر کیه .

 

گدا این را نمی گفت و سلطان محمود میگفت بزنیدش تا بگه 

 

سلطان خطاب به گدای چاپلوس میگفت :  من می گم تو هم بگو

 

کار خوبه خدا درستش کنه سلطان محمود خر کیه ؟  


برچسب‌ها: مطالب آموزشی
+ نوشته شده در  یکشنبه 1393/11/26ساعت 15:21  توسط بور و سفید  | 

تمام درختهاي نخلمون رو کنديم ، زيادي بزرگ بودن .

ناراحت هم شديم ولي رسيدگي بهشون مشکل بود.

عکس زير از لحظه سقوط هست که موفق شدم ثبت کنم . 


برچسب‌ها: خاطرات, عکس شخصی
+ نوشته شده در  جمعه 1393/11/24ساعت 13:42  توسط بور و سفید  | 

با دوستم بيرون بوديم ، گفتم چندتا عکس ازم بگيره ، چندتا عکس گرفت ، يکي هم اينطوري گرفت ، گفتش اينم بنداز تو وبلاگت ... اينقدر خنديديم 


برچسب‌ها: خاطرات, عکس شخصی
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1393/11/23ساعت 15:50  توسط بور و سفید  | 

تعبیر قشنگیه . بخونین لطفا

 

خداوند همه چيز را جفت آفريد:

 جز دماغ و دهن و قلب ، مى دونى چرا ؟

 چون بايد براى خودت يک هم نفس يک هم زبان و يک هم دل پيداکنی

کسی که برایت آرامش بیاورد،

مستحق ستایش است....  انسان ها را

 در زیستن بشناس...

 نه در گفتن...

 در گفتار همه آراسته اند.

 

 كوروش ميگويد:

"بودن با كسى كه دوستش ندارى ،

و نبودن با كسى كه دوستش دارى، همه اش رنج است،

پس اگر همچون خود نيافتى مثل خدا تنها باش 

و اگر يافتى،

آنرا چنان حافظ باش

كه گويا جزءي از

                   وجود توست"


برچسب‌ها: واتس اپ, مطالب آموزشی
+ نوشته شده در  سه شنبه 1393/11/21ساعت 14:33  توسط بور و سفید  | 

در بين طرفداراي دکتر تو شهرري ! 

اونجا دکتر احمدي نژاد سخنراني کردن ، هزاران بار دلم سوخت و افسوس خوردم ، خودم رو تو خيابونهاي اطراف و و تو قطار مترو براي رفتن به شهرري تصور ميکردم ، ميلي دلم ميخواست موقعيت جور بود و ميرفتم ، کارهام اينجا مونده ، بهم نياز دارن ، کلاس دارم ، از طرفي وضع مالي هم خوب خوب نشده . خيلي دلم ميخواد يه اتفاق خيلي بزرگي تو وضعيت ماديم به وجود بياد که غصه هيچي نخورم ، راحت . هرچند الانم زياد سختي به خودم نميدم . اما اونموقع ديگه خيالم بابت خيلي چيزها راحته ، من هميشه عادت دارم مسائل رو نسبت به اهميتي که دارند روشون تمرکز ميکنم ، البته يه چيزهايي از نظر من خيلي بااهميته که از اونها نميگذرم . 

خداروشکر که هميشه باعزت نفس زندگي کردم ، چه اونوقتايي که نداشتم ، چه وقتايي که وضعيت بهتر بوده .

يکي از عادتهايي که دارم اين هست که حاضر نيستم براي کسي کارکنم ، هميشه براي خودم کار کردم  هرچند کم . 

بهرحال هرکسي يه خصلتي داره ! براي تأمين زندگي آينده احتياج به هزينه کردن ، فکر و وقت و سرمايه گذاري و البته بنظرم از همه مهمتر شانسه که تو زندگي آدم رو ياري ميده که هرروز فاصله نسبتا زيادي با ديروزش باشه ، هرروز تغيير و رفتن رو به جلو ... 

چيزي که هست اينجا من به خانواده ام خيلي وابستگي دارم ، نميگم خيلي زياد به هم وابستگي داريم  اما ... بيخيال زياد نميتونم در اين رابطه بنويسم ، فکرم زياد کارنميکنه ، ارتباط قلبيه ديگه . 

خدايي نکرده يه روز نباشن منم ديوونه ميشم ، اونوقته که شايد گذاشتم رفتم . ولي دعا ميکنم هيچوقت اتفاق بدي براشون نيفته چون تحمل ندارم . 

نميدونم به نتيجه دلخواهم از نوشتن اين متن رسيدم يا نه ، الان بايد بخوابم . اگه خواب از چشمم بپره ديگه خوابم نميره . تازه شبا که از وقت خوابم ميگذره درد دندونم هم شروع ميشه ، الانم کم کم داره درد ميگيره ، شب خوش


برچسب‌ها: دلنوشته
+ نوشته شده در  سه شنبه 1393/11/21ساعت 0:39  توسط بور و سفید  | 

سريال تلويزيوني ديشب رو ديدم ، من زياد اهل فيلم و سريال نيستم اما اتفاقي ديدم ، هرچند آخرش اعصابم به هم ريخت ، شب شنبه عوض اينکه يه فيلم يا سريال نشون بدن که مردم شاد بشن و با روحيه شاد برن سر کار .  اومدن .... بيخيال

يه جاي فيلم مادر پسر از دختره خواستگاري ميکنه ، همينطور مشغول صحبت هستند که دختر ميگه پسرا راحتترن و مشکلي براي ازدواج کردن ندارند ، بعد مادر پسر ميگه اينطور نيست ، پسرا هم خيلي مشکل دارند ، کجاست اون موردي که دلخواهشون هست رو پيدا کنند ! پسر من الان 34 سال داره ، تا حالا هرچي بهش ميگفتن ازدواج کن قبول نميکرد ، تا شما رو ديد !!!


برچسب‌ها: دلنوشته
+ نوشته شده در  شنبه 1393/11/18ساعت 13:40  توسط بور و سفید  | 

بله ، پرسيدم ، کاشف به عمل اومد که يه بار عقد کرده ، طلاق گرفته ...

.

.

.

الان دوباره عقد کرده ...


برچسب‌ها: ازدواج, طلاق
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1393/11/16ساعت 13:31  توسط بور و سفید  | 

ديروز يکي رو معرفي کردن ، تو مرکز قرآني کار ميکنه ، عصر رفتم تا ببينمش . 

چون خانمها بودند ، روم نشد برم داخل ، يه خانمي اومد دم در ، راجع به کلاسهاي قرآن براي بچه ها پرسيدم . 

اول فک کردم هموني هست که بهم معرفي کردن ، گفتم اگه اين باشه که خيلي خوبه . يکم چاق بود ولي چهره اش رو خيلي پسنديدم ، سفيد بور بود ، چشماش عسلي و ابروهاشم برداشته بود ، من همه اش به دستش نگاه ميکردم ببينم انگشتر پوشيده يا نه ، که ديدم انگشتر داره . اما به اين دقت نکردم که انگشتر نامزديه يا چيز ديگه .

همينطور که سوال ميپرسيدم نميدونم از کجا متوجه شد ، گفت شما براي کلاس قرآن تشريف آوردين يا براي امر خير ... منم نتونستم دروغ بگم ، هيچي نگفتم  . يلحظه ساکت شدم ، بعد گفتم حالا دوتاش ، بعد گفتم خانم ... شما هستيد ؟ گفت نه ولي خيلي خانم خوبي هستن . بفرماييد ببينين ! رفتم داخل صداش زدن اومد باهاش صحبت کردم ، ديدم نه ، اين هموني نيست که ميخوام . 

خداحافظي کردم بعدش با دوستم رفتيم يه جاي زيارتي ، تاريخي رو کوه ، خيلي باصفا بود و خيلي هم خوش گذشت . زيارت کرديم و نماز خونديم و اومديم پايين .

شب براي خواهرم اينها تعريف کردم . گفتن ميپرسيدي ، اينروزا همه ابرو بر ميدارن ، انگشتر ميپوشند . 

به کسي که معرفي کرده بود تماس گرفتم تا تحقيق کنه ببينه اوني که پسنديدم کي بوده . 

ببينم چي جواب مياد . هرکي من ميپسندم که ازدواج کرده با اين شرايط انتخاب سخت ميشه . 


برچسب‌ها: خواستگاری, پسندیدن
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1393/11/16ساعت 10:16  توسط بور و سفید  | 

شانس من هست که يک نفر بهم علاقمند بشه که مورد علاقه من نيست ...

آزمايش خداست . چه ميدونم . 

همون خانم معلمي که تو پستهاي قبلي درباره اش نوشتم . تو اين مدت دست بردار نبوده .

ش

منم مجبور شدم بهش کم محلي کنم و بگم فقط براي مسائل کاري پيام بده . 

اما انگار خودشم عزمش رو جزم کرده که جز پيام کاري پيام ديگه اي نده . 

چون فهميد ما نميتونيم به هم برسيم ، من کاملا بهش گفتم چي ميخوام ، هم به خودش هم به مديرش . 

کاش کمي تفاوت بود ، تفاوت به حدي هست که من اصلا نميتونم به خودم بقبولونم که همسرم چنين ظاهري داشته باشه . وگرنه اينهمه ابراز علاقه و محبت ازطرف اون باعث ميشد که من عشق خوبي تو زندگي داشته باشم و باهاش ازدواج ميکردم و همه چي تمام ميشد .

اينطور که خودش ميگه ، هيچي نميخواد ، فقط دلش ميخواد بامن زندگي کنه و خواستگارهاش رو رد ميکنه . اين بار آخري مادرش ناراحت ميشه و با مديرمدرسشون تماس ميگيره و مدير هم درمقام نصيحت بهش ميگه چرا ازدواج نميکني ميگه تا وقتي ايشون يعني من مجرده ازدواج نميکنم ، به خودم هم گفته تو ازدواج کن تا من خيالم راحت بشه ، گفتمش حالا چيکار کنم وقتي اوني که ميخوام پيدا نميکنم . 

اينم جريان ماست ، هيچوقت نميشه که يکي که ظاهرش رو ميپسندم به من اينچنين ابراز  عشق و علاقه کنه . شايدم من ارتباطم کم بوده . وگرنه موردهاي ديگه هم بودن .

نميدونم خدا براي من چي ميخواد ! کي و کجا و با چه کسي ؟ شايدم با هيچ کس ، قراره ازدواج کنم يا همينطور مجرد بمونم . تو اون مدت شش ماه عقد به من ثابت شد زندگي بي عشق و علاقه خيلي سخته و اصلا از پيش نميره .

انگار خدا با بوجود اوردن موقعيت قبلي و ناراضي بودنم ميخواست من رو براي صبر در برابر چنين روزهايي آماده کنه . 

چون من قبلا خيلي بيقرار بودم که ازدواج نکردم و زمان برام به سختي درحال گذر بود .

اما حالا به راحتي ميگذره و هيچ خيالي هم نيست . 

مدتيه دارم سعي ميکنم خيلي پاستوريزه باشم و گناه نکنم تا شايد خدا دلش به رحم اومد . 

ميدونم اگه خدا بخواد به راحتي حتي تو شهر خودمون سريع پيدا ميکنم ، چون من ديدم چنين دخترهايي رو تو شهر خودمون ، فقط به يک نظر و عنايت خدا نيازمنده که گره باز بشه و مشکل حل بشه .

شايد اينمدت آمادگيش بيشتر به وجود اومده و من براي ازدواج تجربياتم بيشتر شده و وضعيتم هم نسبت به قبل بهتر شده ، همچنين طرز فکرم نسبت به گذشته خيلي تغيير کرده و ميدونم که چي ميخوام .


برچسب‌ها: دلنوشته
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1393/11/15ساعت 6:18  توسط بور و سفید  | 

آخه به شما چه مربوطه ، وبلاگ خودمه هر درددلي داشته باشم داخلش مينويسم . 

شما نياييد وبلاگ من ، من اگه از کسي يا وبلاگش خوشم نياد نميرم پيشش . کاري هم به کار کسي ندارم ، درددل هم ميگن نکن ، اخه به شما چه . کلي توهين و فحش داده توقع داره نظرش تاييد هم بشه ، برگرديد به مطالب قبلي تا ببينيد چقد رتوهين کردن و جواب دادم . خوشبختانه ديگه نظرات توهين آميز تاييد نميشه ، اما از نقدها و انتقادهاي منصفانه استقبال ميکنيم ، تو هم همين طوماري که زحمت کشيدي نوشتي اگه بدون توهين نقد کرده بودي تأييدش ميکردم وگرنه منم بلدم بيام اينجا مثل خودت با چهارتا فحش جوابتو بدم . 

ثانيا خطاب به همه خواننده ها ميگم . اين حرفهايي که من اينجا مينويسم درددل هست و اينکه به کجاها رسيدم که ديگه نتونستم تحملش کنم .

خيليها اتفاقا اين وبلاگ رو دوست دارن و تشکر ميکنن . 

شما هم اگه نقدي داري بايد ياد بگيري که توهين نکني و فحش ندي و محترمانه صحبت کني، چون طرز صحبت کردنت نشون دهنده شخصيت خودته . 


برچسب‌ها: خاطرات
+ نوشته شده در  یکشنبه 1393/11/12ساعت 14:33  توسط بور و سفید  | 

همين الان که ميخواستم بخوابم ياد يه خاطره از قبلي افتادم . 

يه روز با مادرش رفته بود عکاسي عکس بگيره ، وقتي چاپ شد و عکس خودش رو ديد بس که زشت بود عکس خودشو پاره کرد . فکر ميکرد اينطور نيست و خيلي خوشگله ! همونموقع ميخواستم از ته دلم داد بزنم که بله تو اينطوري هستي اين خودتي . اما حيف فقط سکوت کردم و چيزي به روش نميوردم . اما همه اش اميدوار بودم و از خدا ميخواستم اون اتفاق بزرگ بيفته و من ديگه در کنارش نباشم  خيلي هم دلم ميخواست اين اتفاق به دست خودش بيفته و من تو اين قضيه مقصر نباشم . اما انگار نشد و مهمونقدر در اين قضيه مقصر شدم ، هرچي که بود من به آرزوم رسيدم .فقط تو دلم پر از غصه بود ، خيلي سخته با يکي باشي که نميخوائيش ، احساس کني داري به زور تحملش ميکني ، نميدونم چطور بگم . خيلي تلخ بود ، همين الان از خدا خواستم خدا ديگه اين انتظار رو تموم کنه و به اون چيزي که دلم ميخواد برسم ، اين خاطره برام زنده شد ، يادم اومد بايد شکرگزار باشم ، باز تنهايي خيلي شرف داره به بودن با يکي که احساسي نسبت بهش نداشته باشي.


برچسب‌ها: خاطرات, دلنوشته
+ نوشته شده در  یکشنبه 1393/11/12ساعت 1:11  توسط بور و سفید  | 

 سلام ، اينو من تو باغچم پيدا کردم ، خيلي جالبه ، ببينيد چقد قشنگ زنبور عسل خونه اش رو به اين شکل درست ميکنه ، واقعا آدم ياد عظمت خدا ميفته . 

بالاي نخل خونمون هربار زنبورها لونه درست ميکنن و عسل ميدن ، اما چون نخلهامون بلنده دستمون بهش نميرسه ، اگر باد لونه شون رو پايين بندازه . البته اين يکي خالي بود و من برداشتمش که بعنوان يه ماده دارويي ازش استفاده کنم ، ولي يه بار تا اومدم توحياط ديدم پر از زنبوره تو باغچه که نگاه کردم ديدم يه کندوي بزرگ افتاده و پشه ها دورش جمعند . اما حيف خيلي از عسلها رفته بود تو باغچه ، سريع قاشق آوردم و تا جايي که ميشد جمعشون کردم . 


برچسب‌ها: عکس شخصی
+ نوشته شده در  سه شنبه 1393/11/07ساعت 7:42  توسط بور و سفید  | 

يک سال پيش در چنين روزي با دوستم مسجد مقدس جمکران و حرم حضرت معصومه سلام الله عليها بوديم.

يادش بخير ...

البته پارسال درچنين روزي هوا اينقدر سرد نبود ، رفتيم تهران دوستان ميگفتن شما گرما رو گذاشتين تو کيف با خودتون آوردين اينجا ...


برچسب‌ها: خاطرات, مسافرت
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1393/11/01ساعت 8:5  توسط بور و سفید  | 

خوابي که شب قبل ديدم باعث شد حساستر بشم . 

مدتي بود فکر ميکردم يخورده از ملاکهام کوتاه بيام ، اما ديدم برام مشکله . حاضرم کمي کوتاه بيام ولي ديگه حاضر نيستم همه چي رو فداکنم . بنظرم خواب اونشبم رو تصميم گيريم اثر گذاشت ، چون گفته بودم کمي کوتاه بيام .

اما بيخبر از اينکه قرار هست يکي رو ببينم اون خواب رو ديدم که خيلي به اين دختر که رفتم ديدم شبيه بود ، هم ازنظر اوضاع مادي و تا حد زيادي ظاهري ...

امروز فهميدم اوضاع ماديشون هم خيلي خوب هست .  اگر خواب اونشب نبود شايد کمي اشتياق نشون ميدادم و اين کار رو دشوار ميکرد ، باعث ميشد حتي يک جلسه صحبت کنيم و آشنا بشيم .

+ نوشته شده در  سه شنبه 1393/10/30ساعت 20:34  توسط بور و سفید  | 

مطالب قدیمی‌تر