پرتقالم داره ميرسه.

ببينيد ، خدا وقتي يه چيزي رو بخواد نگه داره چطوره ، اين درخت يه دونه شکوفه داد ، همون يه دونه هم شد اين پرتقال . يه درخت ليموشيرين دارم ، اول بهار چندتا شکوفه داد اما همه اش ريخت . 

فقط منتظرم برسه ، ببينم طعمش چطوره ! به خودشم گفتم ، اگه شيرين نباشه ميکنم ميندازم دور 


برچسب‌ها: عکس شخصی
+ نوشته شده در  شنبه 1393/08/03ساعت 0:15  توسط بور و سفید  | 

حالا خواستگار کي بود ؟ ! يکي از دوستام که چندين و چندسال باهم ميگشتيم . 

خواهرم صبح بهم پيام داده بود که چطور آدميه ، اومده خواستگاري دخترعمو ...

منم هرچي ميدونستم البته مهمترها رو گفتم ، گفتم ميونه مون به هم خورده ، خلاصه اخلاقيات بدش رو گفتم ، گفتم بهشون گفته با دونفر به هم زده ؟ گفت نه !!!

قرار شد بهش بگه و کمکش کنه تا بتونه بهتر تصميم بگيره . 

امشب پسرعموم اومد درخونه و آدرس خونه ي دوستم رو خواست و در موردش از من پرسيد و اون مسائلي که بود رو بهش گفتم ، حقيقتش روم نشد ازش سوال کنم و اسمش رو بيارم که بپرسم براي خواهرش خواستگار اومده . 

جعبه شيريني هم همراهش بود ميخواست ببره پس بده ، يعني اينکه ما راضي به اين وصلت نيستيم . وقتي پسرعموم رفت ناراحت شدم ، گفتم حالا چه کاري بود کردم با حرفام منصرفشون کردم ، درسته که بايد حقيقت رو ميگفتم ، اما بايد ميگفتم خودتون هم بريد درباره اش تحقيق کنيد . اينطوري شايد فکر کنند من از گفتن اين حرفها شايد غرضي داشتم ...در مورد از دونفر جدا شده که هيچکي از روز اول نميگه من از دونفر جدا شدم ، وقتي ديدن با همديگه تفاهم نسبي دارن ، اين مسائل رو هم مطرح ميکنن . خلاصه ناراحت بودم که خواهرم اينا آمدن خونمون و گفتن نه ، فقط بخاطر حرفاي تو نبوده ، در مورد مسائل ديگه هم بهشون حقيقت رو نگفته بودند . 


برچسب‌ها: دختر عمویم, خاطرات, ازدواج
+ نوشته شده در  یکشنبه 1393/07/27ساعت 23:51  توسط بور و سفید  | 

اون شوهر خواهرم رو میگم ، اینبار انگار قرار شده بمونه و دیگه خارج نمیره .

دیشب اومدن خونمون ، منم عصر نخوابیده بودم ، کسل بودم ، خیلی حال نداشتم به حرفاش جواب بدم  

کلی داد و بیداد کرد که بسته دیگه ، تا کی / مگه دیگران انتخاب نکردن ... تو مگه چی از دیگران بیشتر داری و ...

مخم روخورد ! باصراحت گفتم من هیچ کاری نمیکنم ، تا کسی به دلم نشینه من تصمیمی نمیگیرم . 

بهرحال که دوباره تنور رو گرم کرد ، خدا به خیر بگذرونه ...

امیدوارم دوباره گند نزنه به زندگی ما ...

انگار مهره مار داره ! قبلاً هم گفتم خیلی برش داره بین مسئولین و سرشناسها !

نمیدونم چی داره که دهان ادم رو میبنده و هیچکی نمیتونه رو حرفش حرفی بزنه

ولی با این وجود ، همینطور که سعی میکردم احترامش رو حفظ کنم جوابش رو هم دادم 


برچسب‌ها: شوهر خواهرم, دلنوشته, ازدواج
+ نوشته شده در  شنبه 1393/07/26ساعت 13:12  توسط بور و سفید  | 

آیت الله نجفی مرعشی میفرمودند:

در قم شیخی بود معروف به شیخ ارده شیره. جهت معروف شدن به این نام بود که او به ارده شیره بسیار علاقه داشت. آدم فقیری بود و خانه و منزلی نداشت. در حقیقت تارک دنیا بود. یک شب در زمستان در میان مقبره میرزای قمی در قبرستان شیخان خوابید. صبح که برای نماز بلند شد دید برف زیادی آمده و پشت در را محکم گرفته. شیخ هر کاری کرد در باز نشد و در میان مقبره ماند. از طرفی وسیله وضو حتی وسیله تیمم هم نبود چون مقبره با گچ و سیمان و سایر مصالح ساختمان پوشیده شده بود. نزدیک طلوع آفتاب شد دید نمازش قضا می شود با همان حال بدون وضو و تیمم صحیح نماز را خواند. بعد از نماز رو کرد به طرف آسمان و دست ها را بلند نمود و به شوخی به خداوند عرض کرد: خدایا تا به حال تو به من هر چه دادی من چیزی نگفتم قبول کردم. گاهی نان و پنیر دادی قبول کردم. گاهی نان و ارده شیره دادی شکر کردم گاهی هم نان دادی اصلا خورش ندادی باز هم قبول کردم پس خدایا تو هم امروز این یک نماز بی طهارت مرا قبول کن و مرا مواخذه نکن.

بعد از وفات شیخ یکی از دوستان صالحش او را در خواب دید و پرسید خدا با تو چگونه رفتار کرد؟

گفته بود: خدا مرا به واسطه همان یک نماز بخشید.

هر چه را که خدا مقدر کرده، خوب یا بد، تلخ یا شیرین، کم یا زیاد، سیری و گرسنگی، غم و شادی، داری و نداری همه را باید قبول کرد و شکر کرد نه این که با کم و زیادش حالت تغییر کند باکوچکترین صدمه با خدا سر جنگ پیدا کنی.

کرامات و حکایان عاشقان خدا، ص147

آیت الله بهجت(ره):

وقـتـی خـدارا بـیـش از هـرچـیـز دوسـت داشـتـی ...

جـشـن بـگـیـر مـومـن شـدنـت را...


برچسب‌ها: واتس اپ, مطالب آموزشی
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1393/07/24ساعت 15:45  توسط بور و سفید  | 

ديشب وقتي خانواده رو رسونديم عروسي پسرعموم . يه موقعيتي پيش اومد که با داداشم تنها باشيم . 

ميدونيد که رابطه زياد جالبي باهم نداريم ، ولي من اجازه نميدم ديگران بدونن که ميانه مون باهم خوب نيست . 

خلاصه همينطور که داشتيم تو خيابون ميگشتيم ، گفتش که خيلي وقته دارم دنبال يه موقعيت ميگردم که باهم حرف بزنيم . گفتم چه حرفي؟ گفت دوتا برادر هستيم ، درست نيست که ميانه مون باهم خوب نباشه ، گفتم خودتون از اول اينطور خواستيد ، هرچند من زياد جوابش رو نميدم اما اينبار گفتم ببينم چي ميخواد بگه ! پشيمون بود ، گفت بايد ما رو ببخشي ولي مطمئن باش هيچ غرضي نداشتيم . حالا هم هرکاري ميدوني ميتونم انجام بدم تا از ناراحتيت کم بشه و اوضاعت بهتر بشه بگو تا انجام بدم ، گفتم کاري هم نميتوني انجام بدي ، چون اينهمه وقت هم روحيه ام بخاطر نداشتنها خراب شده ، هم نسبت به کار و زندگي دلسرد شدم . هم خيلي موقعيتها از دستم رفته . 

يه جا نشستيم تقريبا يک ساعت و نيم صحبت کرديم ، با توجه به رشته ام که درمورد مسائل اجتماعه و خودم با گوشت و خون درک کردم و اينها رو تو جامعه چشيدم براش دليل آوردم که من با چه مشکلاتي روبرو شدم بخاطر اين کارشون ، ميگفت همه مشکل دارن و به نوعي تو زندگيشون با سختي مواجه هستن ، گفتم يه وقت ميبيني اين مشکل مربوط به اجتماع هست و همه به نوعي باهاش درگيرند ، يه وقت ميبيني يه شخص خاص بدون هيچ دليلي برات مشکل درست ميکنه و اجازه نميده از حق و حقوق خانوادگيت استفاده کني و محرومت ميکنه ، مجبوري از زير صفر شروع کني ...

بنظرم اين سالها رو هيچ جوري نميشه جبران کرد ، ازطرفي هم ديگه درست نيست ناراحتي ادامه پيدا کنه ، الان نزديک سيزده ساله رابطمون شکرابه ، چندبار هم صحبت کرديم ولي چون چيزي دست من رو نگرفته دوباره رابطمون سرد شده ، اما اينبار به قول خودش ميخواد جبران کنه ، از يکطرف من ميبينم هرچي و هر چقدر ازش بخوام باز هم جبران ناراحتيهام رو نميکنه . جبران سالهاي افسردگي و ناراحتي ... 

جبران اون اتفاق که نبايد ميفتاد و افتاد و من در شرايطي بودم که خودم رو خيلي کم ميديدم و انتخاب بهتري براي خودم تصور نميکردم . (اين جنبه مادي قضيه هست)

بعضي چيزها رو بايد خدا جبران کنه ... اميدوارم اين اتفاق بيفته . حالا درحدي که حداقل يه دل خوشي داشته باشم بنظرتون چي ازش بخوام ، چون جبران که نميشه . 

گفت وضعش بد نيست و هرچي بخوام درحد توانش بهم ميده ،گفتم من نميتونم از تو چيزي بخوام .

بنظرم اگه خدا چيزي به آدم بده بي منته ،يا پدر و مادر چيزي رو به فرزندشون بدن اين رو هم مشکلي نيست . اما خواستن چيزي از برادر يا کسي ديگه درست نيست.

بهتر بود از اول اين اتفاق نميفتاد و کار به اينجا نميرسيد . 

هرچي فکر ميکنم ميبينم نميشه و قابل جبران نيست ...

شما اگه چيزي به ذهنتون اومد که کمي جبران بشه و ديگه کمتر از گذشته ها ناراحت باشم . لطفاً بهم بگيد ...


برچسب‌ها: دلنوشته, عقاید, درد دل
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1393/07/24ساعت 6:40  توسط بور و سفید  | 

وقتي يکي مال من نيست ، هيچ گرايشي نسبت بهش ندارم ، امروز هم مثل سه شنبه هاي هفته قبل کلاس داشتيم ، بعد کلاس رفتم آب بخورم  ديدم مثل هفته پيش رو نيمکت يه دختري نشسته ، بور و سفيد نبود ولي خيلي ساکت و آروم به نظر ميومد ، هفته پيش هم ديدمش تا اومدم همينطور نگام ميکرد ، خيلي آروم نشسته بود ، و يه آرامش خيلي عميقي تو چهره اش بود ، ولي ناز بود ، هفته پيش هم همينطور ، در همين وضعيت ... 

رفتم کلاس ، ديدم يه دختر بور و سفيد که هفته قبل هم بود ، خيلي ساده و آروم به نظر ميومد . 

داشتم به اين فکرميکردم ، به خودم ميگفتم ديگه تا کي ؟! چقد سخت ميگيري ، همين خوبه ، بردار تا بره ... همه ازدواج کردن و ...

اما هرکاري ميکردم ميديدم تو دلم جانميگيره ، درسته که بور و سفيد بود ، ولي وقتي مال تو نيست و قسمت تو نيست ، هرکاري ميخواي بکن ، تو دلت هم جانميگيره . 

بنظرم آدم يکي رو که براي ازدواج ميخواد تا ميبينه چنان محو رفتار و حرکاتش ميشه که نه يک دل ، بلکه صد دل عاشقش ميشه و تا بهش نرسه.، دلش آروم نميشه ، درواقع عاشق ميشه بعد ازدواج ميکنه ، حالا شايد بعضيا بگن عشق قبل ازدواج خوب نيست و عشق بايد در مرور و گذر زمان بوجود بياد ! ولي اگه نيومد چي !  

بهرحال ما تا اينجاش رو بلديم ، وقتي هم اگه يکي تو زندگيمون اومد و ما رو هم پسنديد خيلي بهش محبت و اظهار عشق و علاقه ميکنيم تا اين علاقه در وجود هردومون نهادينه بشه . 

من که اصلا عشقي جز بور و سفيد تو وجودم نيست ، عکسهايي که تو وبلاگا ميبينم اينقدر زدن اگه بور و سفيد نباشه اصلا به دلم نميشينه . چيکار کنم دست خودم نيس. قبلا گفتم اگه يه دختري سفيد و چشم و ابرو و مومشکي اگر با ايمان ، باحجاب و يه معنويتي تو چهره اش ببينم شايد به دلم بشينه ، هنوزم حرفم همينه ، بنظرم ايمان و معنويات خيلي تو زيبايي و آرومي چهره تأثير ميزاره . پس بر شما باد به رعايت حجاب و معنويات ...


برچسب‌ها: دلنوشته, بور و سفید, چشم و ابرو مشکي, ازدواج, عقاید
+ نوشته شده در  سه شنبه 1393/07/22ساعت 23:5  توسط بور و سفید  | 

عيد غدير خم

بر همه مسلمين مبارک . 


برچسب‌ها: مناسبتها, عکس, عکس نوشته
+ نوشته شده در  یکشنبه 1393/07/20ساعت 22:10  توسط بور و سفید  | 

هيچوقت حس نميکنم کسي تو زندگيم هوام رو داره ، يعني هواي کسي رو هم ندارم .

با اينکه تو زندگيم کم نبودن کساني که من رو دوست داشتن ... اين قسمت حرفم جاي توضيح داره که ي پست ديگه رو براي خودش ميطلبه .

ياد اون شعر : نبسته ام به کس دل،  نبسته کس به من دل،  چو تخته پاره بر موج  رها رها رها من ... ميفتم.

فقط اگه زياد به اتفاقات دور و برم دل بدم و خودم و غرق اتفاقات دور و برم کنم ، دلم آشوب ميشه . 

من دلم خيلي آرومه ، نماز و معنويات خيلي باعث آرامش قلبم ميشه ، سعي ميکنم اين آرامشم به هم نخوره ، تنهايي و اطاقم رو خيلي دوست دارم و از شلوغ کاري خوشم نمياد، دوس دارم اگه کسي تو زندگيم بياد مثل خودم آروم باشه و آرامش رو تو خونه جستجو کنه ، نه همه اش اهل دردري باشه نه همه اش توخونه . ولي بيشتر تو خونه و کمتر بيرون .

پايين پيش بابام اينا مهمونامون که زيادن اين آرامشم به هم ميخوره وقتي برميگردم تو اطاقم ي نفس راحت ميکشم . اين آرامشم رو شکر ميکنم ، خداروشکر هيچ کمبودي تو زندگيم ندارم ، اين سبک زندگي خودم رو بسيار دوست دارم . از دنبال پول دويدن خوشم نمياد ، بايد پول دنبال من بدوه . هيچ وقت کار رو رد نميکنم ، هرچند سخت باشه ، اگه از عهده ام بربياد حتماً انجام ميدم ، کار برکت هست .

فقط يه چيزي رو قلباً از خدا ميخوام ، دلم مي خواد خدا کاري کنه که از ثروت قابل توجهي بهره مند بشم که از اون هم درجهت آرامش قلب و شادي دروني بيشتر استفاده کنم . 

دارم کاري ميکنم ، ي فکري ميکنم درآمد پايدارم رو دارم افزايش بدم ، تاحدودي هم موفق شدم . تو زندگيم قانع هستم ، ميگه حریص با جهانی گرسنه است و قانع به نانی سیر.

تو زندگيم نه خيلي تجملاتي هستم ، نه هم خيلي زاهدانه زندگي ميکنم ، اگه ببينم يه وسيله اي رو ميتونم خودم بسازم نميخرم ، مدتي پيش بود ، از وقتي تابستون اومدم تو اين يکي اطاقم که خنکتره و کولر داره ، درکل تلويزيون کم تماشا ميکنم ، اين اطاقم تلويزيون نداره ، چون يکي تو پذيرايي هست ، يکي ديگه هم تو اطاق . گفتم که زياد تلويزيون نميبينم ، اما يه شب يک از فيلماي جنگي ايران و عراق رو نشون ميداد ،تلويزيون رو آوردم گذاشتم رو ميز اطو و با آنتن رو سر خودش تنظيم کردم و فيلمه رو ديدم ، چون خيلي علاقمندم ماهواره ام خراب شده و اصلا دنبال اين نيستم درستش کنم ،هنوز با آنتن رو سر خودش تلويزيون ميبينم . خلاصه ديدم اين اطاق يه ميز ظريف و شيک نياز داره ، نقشه اش رو کشيدم ، رفتم نجاري ، تخته هاش رو گرفتم ، رنگ سفيد ، خودم يه ميز شيک درست کردم و کم کم ، به ذهنم رسيد اينطور باشه بهتره ، تکميلش کردم ، اتفاقا خيلي هم شيک شد و به دل خودم ميشينه ، تو خونمون هم انواع و اقسام ابزار و وسايل وجود داره ، بابام ازقبل هرچي رو که تو خونه گاهي نياز پيدا ميکنه ميخره ، خودم هم اينطوري ام ، براي چيزي هيچوقت به کسي رو نميزنم . عزتمند زندگي ميکنم . 

درکل خيلي خوشبخت هستم و احساس خوشبختي ميکنم.


برچسب‌ها: خاطرات, دلنوشته, عقاید
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1393/07/17ساعت 6:31  توسط بور و سفید  | 

دولت بهار: هر که شب و روز خود را سپرى کند و از سه چیز برخوردار باشد نعمت دنیا بر او تمام شده است... و اگر چهارمین نعمت را هم داشته باشد دنیا و آخرت را کامل دارد.

پیامبر خدا حضرت محمد مصطفی صلى الله علیه و آله فرمودند: هر که شب و روز خود را سپرى کند و از سه چیز برخوردار باشد نعمت دنیا بر او تمام شده است: کسى که بام و شامش را در تندرستى و آسودگى خاطر گذراند و خوراک روز خود را داشته باشد.

و اگر چهارمین نعمت را هم داشته باشد، نعمت دنیا و آخرت را کامل دارد و آن نعمت ایمان است.

متن حدیث:

رسولُ اللّه ِ صلى الله علیه و آله: مَن أمسى وأصبحَ وعِندَهُ ثَلاثٌ فقد تَمَّت علَیهِ النِّعمَةُ فی الدُّنیا: مَن أصبَحَ وأمسى مُعافىً فی بَدَنِهِ، آمِنا فی سَرْبِهِ، عِندَهُ قُوتُ یَومِهِ، فإن کانَت عِندَهُ الرّابِعَةُ فَقد تَمَّت علَیهِ النِّعمَةُ فی الدُّنیا والآخِرَةِ؛ و هُو الإیمان

«تحف‌العقول، صفحه 36»


برچسب‌ها: حديث, احاديث
+ نوشته شده در  سه شنبه 1393/07/15ساعت 22:20  توسط بور و سفید  | 

امروز هم مثل هفته پيش کلاسهامون فشرده بود ، اين بار تا 2 

کلاس اول رو رفتيم که همه اش سرکلاس بوديم ، کامل ...

استادش رو ميشناختم ، چندسال پيش که تحصيل ميکرد تو يه شبکه اجتماعي باهم آشنا شديم و از اينکه همشهري هستیم ابراز خرسندي کرديم . ديگه رفت تا چندسال پيش ، که ايشون آي دي ياهو من رو يافته بودند و صحبت ميکرديم ، ايشون من رو ميشناخت و من رو ديده بود ، من عکس داشتم ، هربار ميگفت من ديدمت ، اينجا بودي و ... من هم چون ايشون رو نميديدم حسابي اعصابم خرد ميشد . منم باهاش بداخلاق شدم و ديگه صحبت نميکردم ، چون من دلم ميخواد طرفي رو که باهاش صحبت ميکنم رو کامل بشناسم البته حدسهايي زده بودم کي هست . مدت زيادي گذشت تا اينکه تو دانشگاه يکي سلامم کرد ، بازهم من نفهميدم کيه ، اما حدس زدم اون باشه ، چون اونموقع ارشد ميخوند و بالاخره بعد چندبار ديدن فهميده بودم کي هست تا متوجه شدم استاده 

سرکلاس که نشسته بودم با خودم ميگفتم ، خدايا من با کي چت ميکردم ، چقدر دعواش کردم ، حالا اون استادمه و نمره ميانترمم زير دستشه ، البته ميدونم خيلي خانومه ، تازه آخر کلاس هم رفتم پيشش تا کتاب راهنما معرفي کنه .  

فاميلم رو ميدونست و خودش ازمن پرسيد بعد يادداشت کرد 

ساعت بعدش هم گير يه استاد گيري افتاديم ، ميگه حتماً بايد کنفرانس بدين وگرنه نمره کم ميکنه  ، دست بردار نبود اونوقت با يه دختري قرار شد نصف فصل رو من بگم ، نصف فصل هم ايشون اون هم خيلي دختر خوبيه ، چندترم هست که کلاسهامون باهمه . خيلي با ادب و خوب.

 من تاحالا کنفرانس ندادم ، يخورده اضطراب دارم ، اما بالاخره بايد از يه جا شروع کرد ، زور پشتش نباشه فکر نميکنم روم بشه کنفرانس بدم .  


برچسب‌ها: دانشگاه, خاطرات, دلنوشته
+ نوشته شده در  سه شنبه 1393/07/15ساعت 17:10  توسط بور و سفید  | 


برچسب‌ها: عکس, مناسبتها, واتس اپ
+ نوشته شده در  یکشنبه 1393/07/13ساعت 0:20  توسط بور و سفید  | 


برچسب‌ها: عکس, عکس نوشته, مناسبتها
+ نوشته شده در  شنبه 1393/07/12ساعت 14:28  توسط بور و سفید  | 

ديشب با اينکه کمي دير خوابيدم ، خواب ديدم رفتم مشهد ، حرم امام رضا ع ، خادم حرم در ضريح رو باز کرد و کساني که اونجا بوديم وارد ضريح شديم ، لحظات خيلي قشنگي بود ، ميون اشک و صفاي دلي که پيدا کرده بودم انگار همه ي آرزوهام برآورده شده بود و ديگه هيچي نميخواستم ، همين که راهم داده بود انگار براي من همه چي بود ، چون در رو به روي هرکسي باز نميکنن ... هرکسي رو راه نميدن.

بعدش دو تا خانوم که نميشناختمشون به من شيريني تعارف کردند ، منم برداشتم ولي نخوردم ، گفتم اول برام دعا کنيد ، بعد ميخورم ، اونها هم دستاشون رو بردند بالا برام دعا کردند و رفتند . 

 

تقريبا يک هفته پيش با دوستم تو خيابون بوديم ، وقت نماز بود ، گفتيم نماز رو ميريم  مسجدي که بهمون نزديکه ، وضو گرفتيم وارد شديم ، ديديم دارن تعمير ميکنن . کنارش يه جايي هست که به نام حضرت عباس ع نامگذاري شده ، دوستم گفت ميريم اونجا ، من ميدونستم که اونجا رو زياد باز نگه نميدارن، فقط عصرها ، اونم خانمها زياد ميرن و از حضرت ابوالفضل العباس ع حاجت ميخوان . گفتم حالا ميريم ، وقتي رفتيم ديديم خادمش داره در رو قفل ميکنه و ميخواد بره ، گفت نميتونه بايسته و ماشين منتظرشه ، در رو بست ، وقتي ميخواست بره ، بهش گفتم پس زحمت بکش اين پول رو بگير و داخل اونجا بنداز ، انگار نظرش عوض شد ، گفت در رو براتون باز ميکنم ، در رو باز کرد ، رفتيم داخل ، منم پول رو انداختم داخل اونجا ، گفت حالا که اومديد نمازتون رو هم بخونيد ، نماز رو خونديم جاتون سبز . ديدم برامون آب آورده ، آب رو خورديم و از سابقه اونجا برامون گفت . اشکمون که در اومد ، تشکر کرده ، خداحافظي کرديم و رفتيم . 

خدا کنه درهاي بسته شده به رومون باز بشه . 


برچسب‌ها: خاطرات, امام رضا ع, خواب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1393/07/09ساعت 15:23  توسط بور و سفید  | 

امروز از صبح تا ظهر کلاس داشتيم ، قرار بود تا 2 کلاس باشه ، اما خداروشکر کلاس آخري تشکيل نشد . 

همه کلاسها فشرده شده تو يه روز ، بين دو درس تداخل بود ، يکي از درسها رو من از بچه ها شنيدم استاد خوبي نداره و سختگيره ، پس تصميم گرفتم به کلاس اون استاد نروم . 

تو کاريدور نشسته بودم که ديدم يه خانومي دنبال کلاس ميگرده ، از يکي پرسيدم استاده ؟ گفت : آره ، گفتم چه درسي ؟ گفت نميدونم . از اون استاد پرسيدم ، اين درس رو داره ؟ لبخند زد ، گفتم اين خودشه ! من با استاد سختگير  کلاس نميگيرم . 

خلاصه رفتيم سر کلاس فقط چند پسر سرکلاس بوديم . 

ولي به حق ، استاد بور و سفيد ، زيبا و مهربون بود ، حيف ازدواج کرده بود . از رفتارش خيلي خوشم اومد ، اصلا مغرور نبود ، راحت به سوالاتمون پاسخ ميداد، يکي دوتا سوال خصوصي که اهل کجاست و با فلاني نسبت داره .  من از ايشون پرسيدم که خيلي خوب و با لبخند پاسخم رو داد ! 

اين حرف من الان يعني اينکه : دختر بور و سفيد هيچ عيب و نقصي نداره ؟!! 

من هيچوقت يادم نمياد تو اين وبلاگ گفته باشم که دختر بور و سفيد هيچ عيب و نقصي نداره ! 

پس من بخاطر چي دنبال يه دختر بور و سفيد باايمان و خوبم . 

بگذريم ، حالا اين کلاس آخري که امروز تعطيل شد رو ميگن برنامه تغيير کرده و با اين استاد مهربونه و خوبه برخورد داره ، اگه اينطور باشه ، تو حذف و اضافه اون درس رو حذف ميکنم 

بيخيال دروس پايه . 

 


برچسب‌ها: دانشگاه, دلنوشته, بور و سفید, پسندیدن, خاطرات
+ نوشته شده در  سه شنبه 1393/07/08ساعت 22:15  توسط بور و سفید  | 

آي بچه هاااااااااا ... اگه نميدونيد بدونيد . 

من و دوستم قبل از اومدن محرم ميخوائيم بريم بيرون شهر کباب درست کنيم . 

هوا هم کم کم داره خوب ميشه . 

خيييلي خوووبه . خوش ميگذره .

من عاشق آشپزي هستم . ميخوام با دستان مبارک خودم ي کبابي بپزم ، معرررررکه  !

اگه دوس داشتيد به شما هم آموزش ميدم . درباره اش عکس و مطلب ميزنم . 

واي خدا اصلاً انرژي ميگيرم .

همه چيزش خوبه ، هواي آزاد ، چشم انداز قشنگ ، کباب خوب ، چاي ذغالي 

يکم استراحت و صحبت کردن ، قبل غروب هم با روحيه تعويض شده برميگرديم .

خدايا اين روحيه رو ازم نگير. 

کي ميشه يه روز با همسرانمون بريم بيرون ...


برچسب‌ها: آشپزی, پکنیک, علاقه مندی ها
+ نوشته شده در  دوشنبه 1393/07/07ساعت 19:20  توسط بور و سفید  | 

وبلاگ بور و سفيد به نقل از پایگاه جوان انقلابی به مناسبت اول ذی الحجه سالروز ازدواج حضرت علی و حضرت زهرا سلام الله علیهما این 40 حدیث زیبا را تقدیم مخاطبین خود می دارند .

 تاثیر ازدواج

قال رسول الله صلى الله علیه و آله و سلم: اذا تزوج الرجل احرز نصف دینه.

پیامبر خدا صلى الله علیه و آله و سلم فرمود: کسى که ازدواج کند، نصف دینش را حفظ کرده است.

ـ

مستدرک الوسائل، ج ۱۴، ص ۱۵۴٫

.

 ازدواج در هنگام تنگدستى

قال الامام الصادق علیه السلام: من ترک التزویج مخافة الفقر فقد اساء الظن بالله-عز و جل-، ان الله- عز و جل – یقول: «ان یکونوا فقراء یغنهم الله من فضله.» (۲)

امام صادق علیه السلام فرمود: هر کس از ترس فقر ازدواج نکند نسبت‏ به لطف خداوند بدگمان شده است. چرا که خداوند مى‏فرماید: اگر آنان فقیر باشند خداوند از فضل و کرم خود بى نیازشان می کند.

هر که با زنى به خاطر مالش ازدواج کند، خداوند او را به مال وى واگذار مى‏کند، و هر که با او به خاطر جمال و زیبائى‏اش ازدواج نماید، در او چیزى را که خوشایند او نیست، خواهد دید، و هر که با وى به خاطر دینـش ازدواج کند، خداوند تمامى این مزایا را براى او جمع می ‏کند.

ـ

من لا یحضره الفقیه، ج ۳، ص ۲۵۱

 .

ازدواج رحمت است

قال النبى صلى الله علیه و آله و سلم: یفتح ابواب السماء بالرحمة فى اربع مواضع: عند نزول المطر، و عند نظر الولد فى وجه الوالدین، و عند فتح باب الکعبة، و عند النکاح.

پیامبر خدا صلى الله علیه و آله و سلم فرمود: درهاى رحمت آسمانى در چهار وقت گشوده مى‏شود:

۱- موقع بارش باران.

۲- زمانى که فرزند به چهره پدر و مادرش می ‏نگرد.

۳- هنگام گشـوده شدن در کعبه.

۴- هنگام برپایى مراسم عقد و عروسى.

بحار الانوار، ج ۱۰۳، ص ۲۲۱

 .

 آفات بى همسرى

قال رسول الله صلى الله علیه و آله و سلم: اکثر اهل النار العزاب.

پیامبر خدا صلى الله علیه و آله و سلم فرمود: بیشترین اهل جهنم انسانهاى بى همسرهستند.

ـ

من لا یحضره الفقیه، ج ۳، ص ۲۵۱

ـ

  تلاش در ازدواج بى همسران

عن الصادق علیه السلام قال: من زوج اعزبا کان ممن ینظر الله- عز و جل-الیه یوم القیامة.

امام صادق علیه السلام فرمود: کسى که مجردى را تزویج کند و امکان ازدواج او را فراهم نماید از کسانى است که در قیامت‏ خداوند به آنان نظر لطف مى‏کند.

ـ

وسائل الشیعه، ج ۲۰، ص ۴۵

ـ

 بقيه در ادامه مطلب ...


برچسب‌ها: مطالب آموزشی, ازدواج, احاديث
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 1393/07/07ساعت 0:11  توسط بور و سفید  | 

وقتی تو با من نیستی از من چه می ماند

از من جز این هر لحظه فرسودن چه می ماند

از من چه می ماند جز این تکرار پی در پی

تکرار من در من مگر از من چه می ماند

 

غیر از خیالی خسته از تکرار تنهایی

غیر از غباری در لباس تن چه می ماند

از روزهای دیر بی فردا چه می آید؟

از لحظه های رفته ی روشن چه می ماند؟

 

وقتی تو با من نیستی از من چه می ماند

از من جز این هر لحظه فرسودن چه می ماند

از من چه می ماند جز این تکرار پی در پی

تکرار من در من مگر از من چه می ماند

 

از من اگر کوهم، اگر خورشید، اگر دریا

بی تو میان قاب پیراهن چه می ماند

بی تو چه فرقی می کند دنیای تنها را

غیر از غبار و آدم و آهن چه می ماند

 

وقتی تو با من نیستی از من که می پرسد

از شعر و شاعر جز شب و شیون چه می ماند

 

وقتی تو با من نیستی از من چه می ماند

از من جز این هر لحظه فرسودن چه می ماند

از من چه می ماند جز این تکرار پی در پی

تکرار من در من مگر از من چه می ماند

لینک دانلود این آهنگ


برچسب‌ها: شعر, ترانه, دانلود
+ نوشته شده در  شنبه 1393/07/05ساعت 22:15  توسط بور و سفید  | 

مطالب قدیمی‌تر