سلام ، اينو من تو باغچم پيدا کردم ، خيلي جالبه ، ببينيد چقد قشنگ زنبور عسل خونه اش رو به اين شکل درست ميکنه ، واقعا آدم ياد عظمت خدا ميفته . 

بالاي نخل خونمون هربار زنبورها لونه درست ميکنن و عسل ميدن ، اما چون نخلهامون بلنده دستمون بهش نميرسه ، اگر باد لونه شون رو پايين بندازه . البته اين يکي خالي بود و من برداشتمش که بعنوان يه ماده دارويي ازش استفاده کنم ، ولي يه بار تا اومدم توحياط ديدم پر از زنبوره تو باغچه که نگاه کردم ديدم يه کندوي بزرگ افتاده و پشه ها دورش جمعند . اما حيف خيلي از عسلها رفته بود تو باغچه ، سريع قاشق آوردم و تا جايي که ميشد جمعشون کردم . 


برچسب‌ها: عکس شخصی
+ نوشته شده در  سه شنبه 1393/11/07ساعت 7:42  توسط بور و سفید  | 

يک سال پيش در چنين روزي با دوستم مسجد مقدس جمکران و حرم حضرت معصومه سلام الله عليها بوديم.

يادش بخير ...

البته پارسال درچنين روزي هوا اينقدر سرد نبود ، رفتيم تهران دوستان ميگفتن شما گرما رو گذاشتين تو کيف با خودتون آوردين اينجا ...


برچسب‌ها: خاطرات, مسافرت
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1393/11/01ساعت 8:5  توسط بور و سفید  | 

خوابي که شب قبل ديدم باعث شد حساستر بشم . 

مدتي بود فکر ميکردم يخورده از ملاکهام کوتاه بيام ، اما ديدم برام مشکله . حاضرم کمي کوتاه بيام ولي ديگه حاضر نيستم همه چي رو فداکنم . بنظرم خواب اونشبم رو تصميم گيريم اثر گذاشت ، چون گفته بودم کمي کوتاه بيام .

اما بيخبر از اينکه قرار هست يکي رو ببينم اون خواب رو ديدم که خيلي به اين دختر که رفتم ديدم شبيه بود ، هم ازنظر اوضاع مادي و تا حد زيادي ظاهري ...

امروز فهميدم اوضاع ماديشون هم خيلي خوب هست .  اگر خواب اونشب نبود شايد کمي اشتياق نشون ميدادم و اين کار رو دشوار ميکرد ، باعث ميشد حتي يک جلسه صحبت کنيم و آشنا بشيم .

+ نوشته شده در  سه شنبه 1393/10/30ساعت 20:34  توسط بور و سفید  | 

ديدمش ، خيلي دختر متين و خوبي بود ، ظاهري هم بدک نبود ،خيلي خانم محترمي بود ، جوري که هيچ ايرادي نتونستم بگيرم . شايد زيباييش اون مقدار که تو ذهنم بود نبود ، بور هم نبود ، سفيد بود .

خوشم نمياد رو دختر خوب و مثل دسته گل مردم عيب بزارم . اما چيزي که بود منو.براي زندگي دلگرم نکرد ، يعني وقتي ديدمش پيش خودم اين فکر رو نکردم که حتما خوبه ايشون زن من بشن . بلکه ترديد دارم . 

خواب پريشبم تعبير نشه ! ميترسيدم بگم خوبه بعد بگن حالا که خوبه پس ياعلي ... .پا پيش بزار  


برچسب‌ها: پسندیدن, دیدن
+ نوشته شده در  دوشنبه 1393/10/29ساعت 15:48  توسط بور و سفید  | 

منظورم از اينکه ميگم تحت فشار اين نيست که مجبورم کرده باشند ، پست قبلي رو اينطور اصلاح ميکنم که وقتي ميگم تحت فشار ، فشاري که از نظر عقيده اي بيشتر خودم به خودم وارد ميکنم و دليلي براي نپسنديدن نميبينم . اما از نظر احساسي اون دختر جوابگوي نياز من نيست ، من نميگم بده يا خوبه ، اصلا طرف از برگ گل پاکتر ، پسنديدن ظاهري براي من ملاک خيلي مهمي هست ولي اين به اون معنا نيست که حجاب و متانت و زيبايي باطني اون برام مهم نيست . 

ديشب شوهرخواهرم يکي رو معرفي کرد ، گفت فردا بيا با هم بريم ببينيمش ، تو دفتر هواپيمايي کار ميکنه .

تحت تأثير خواب پريشب هستم ، بعضي از خوابها هشدار دهنده اند ...

ميترسم دليلي براي پاسخ منفي دادن وجود نداشته باشه . اگر خدايي نکرده يک حرکت مثبت ازطرف من شروع بشه ممکنه اوضاع از دست من خارج بشه و تا جايي برسه که قابل برگشت نيست

 ممکنه تحت تاثير اينکه طرف دلش ميشکنه و اين حرفا کار همينطوري خود به خود پيش بره و از کنترل خارج بشه . 

 در مرحله اول پسنديدن بايد از طرف مرد باشه ، درصورت پسنديدن اگر دختر مخالف باشه کاري نميشه کرد . 

ديشب با مثالهايي خيلي خوب تشريح کردم که نميشه پا رو دل گذاشت و مورد قبلي برام چطور مثل کابوس بود . 

اگر حسش بود تو يه پست جديد مينويسم.


برچسب‌ها: دلنوشته
+ نوشته شده در  دوشنبه 1393/10/29ساعت 7:43  توسط بور و سفید  | 

من بازم خواب ديدم با يکي عقديدم که مورد پسندم نيست ، انگار مجبورم کرده بودن ! تحت فشار که حتما بايد اينو بگيري ، منم همون موقع موافقت کرده بودم ولي بعدش پشيمون بودم ، اما برخلاف مورد قبلي با اين اصلا حرف نميزدم . همه اش داشت بامن حرف ميزد. از مورد قبلي خيلي بهتر بود ، اين همه حرف ميزديم هيچ احساسي بهش پيدا نميکردم ،خوب بود از خواب بيدار شدم .


برچسب‌ها: خواب
+ نوشته شده در  یکشنبه 1393/10/28ساعت 10:7  توسط بور و سفید  | 

 

کباب کنجه لاري

اين همون کبابي هست که اوندفعه برداشتيم رفتيم بيرون ، طرز تهيه اش آسونه ، ولي بخاطر داشتن پياز حسابي اشکمو درآورد ، ولي خب وقتي آماده شد ، حسابي لذتشو بردم ، تقريبا يک ساعت طول کشيد ، چون خيلي با وسواس درست کردم ، البته من گوشتها رو تيکه تيک کرده بودم ، يعني به خود مرغ فروشيه سپردم تکه کنه ، شستم ، پيازها روش ريز ريز کردم ، دونه هاي درشت ، ماست رو بهش اضافه کردم و هم زدم بايد با دست هم زد ، ماست هم بايد چکيده باشه ، نمک و فلفل سياه رو بهش اضافه کردم ، زردچوبه نميزنن ولي من کمي اضافه کردم ديدم بد نشد ، بعد چندروز گذاشتم تو يخچال تا حسابي ماست به گوشت نفوذ کنه و نرم بشه ، اگه گوشت مرغ باشه زياد نميخواد بمونه ، گوشت گوسفند رو بايد چندروز گذاشت تا حسابي نرم بشه .  بعد هم ميزنيد به سيخ و حتماً با ذغال پخته بشه ، چون مزه اش خيلي بهتر ميشه ، با نون و سبزي ميل کنيد و بگيد وبلاگ بور و سفيد بد 

کباب با ادويه تندوري

تندوري رو ميتونيد از عطاريا تهيه کنيد . يکم تيزه ، يه مقدار تندوري با نمک اضافه کنيد ، هم بزنيد ، پيازها رو خرد کنيد و رو گوشتها بريزين ، البته ما اکثر گوشتها رو به کباب ماستي اختصاص داديم ، براي تنوع از اين هم استفاده کرديم که به مذاق دوستم اين يکي خيلي خوش اومد ، بايد روغن زيتون اضافه کنيد اينها رو همه هم بزنيد و بزارين تو يخچال تا به گوشت نفوذ کنه ، بعدش هم که خودتون بهتر ميدونيد ، ميزنيد به سيخ و ميزارين رو آتش تا پخته بشه ، همين ... اميدوارم خوشتون اومده باشه .

نکته : از پياز سفيد استفاده کنيد طعمش بهتر ميشه ، ثانيا نوشابه هم با اين نوع کباب خيلي ميچسبه .  


برچسب‌ها: آشپزی بور و سفید
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1393/10/25ساعت 23:5  توسط بور و سفید  | 

 

ديروز پدر و شوهرخواهرم خواستن برن بندر ، منم گفتم اگر اشکالي نداره ، همراهتون بيام آب و هوايي عوض کنم ، که ديديم خواهرمم مياد ، بعدش مادرمم اومد ، همگي رفتيم بندر ، اما حيف دير حرکت کرديم ، بين راه يه جايي ناهار خورديم وقتي رسيديم خيلي به غروب نمونده بود ، اونها منتظر کسي بودن ، تا دريا راهي نبود منم از فرصت استفاده کردم و رفتم کنار ساحل قدم زدم ، هوا عالي بود ، با يه پسري آشنا شدم ، بسيار از تيپم تعريف کرد ، گفتم خب چرا بنظر من که خيلي معمولي بود ، يه شلوار لي پام بود با يه کت قهوه اي ، ميگفت خيلي تيپت عاليه . گفتم چطور ، به نظر خودم که نمياد ! اما ديدم درست ميگه . چرا همه اش خودمون رو دست کم ميگيريم .  بعدش رفتيم مغازه پسرداييم که باهم بريم پيش زن داييم .خلاصه ،يه ساعت و نيم اونجا مهموني بوديم که يک ساعتش به اينکه چرا من ازدواج نميکنم اختصاص يافت ، اما هيچي نگفتم علتش چيه . بعد برگشتيم ولي هوا خيلي گرم بود ، من با کت گرمم شد ، مجبور شدم درش بيارم . اينهم تفاوت درجه هوا عجيب بود . درضمن عکس هم مربوط به همون موقع هست. 

اينم تيپ اونروزم.


برچسب‌ها: خاطرات, عکس شخصی, دريا
+ نوشته شده در  دوشنبه 1393/10/22ساعت 20:43  توسط بور و سفید  | 

چقدر امتحان امروز سخت بود . هنوز شوک زده ام . 

هرچي نمونه سوال امتحاني من خونده بودم جزء اين سوال ها نبود ، مشخص بود طوري سوال داده بودن که اکثريت بيفتن . ميشد گفت فقط چند سوال کمي آسونتر بود ، بقيه اش رو همه اش سوالات سخت ... 

آزمون الکترونيکي بود ، جرأت نميکردم پايان آزمون بزنم و نمره ام رو ببينم . ميدونستم 5 ميانترن دارم ولي باز هم دستم رو گزينه پايان آزمون نميرفت ، تا اينکه صبر کردم وقت تموم بشه و کامپيوتر خودش نمره ام رو نشون بده . 

وقتي نشون داد ديدم شدم 7/47 از 14 

ولي خوشحال نشدم ، همينطور تو راه که داشتم ميومدم نمره ام رو تکرار ميکردم ، 7/47 ... 7/47 ... 7/47 ... 7/47 ...7/47

هنوزم تو شوکم باز خداروشکر نيفتادم .


برچسب‌ها: خاطرات, دانشگاه, دلنوشته
+ نوشته شده در  دوشنبه 1393/10/15ساعت 15:8  توسط بور و سفید  | 

يکي از دوستان دوره دبستانم الان معلمه ، خونمون به مدرسه اي که تدريس ميکنه نزديکه ، از خونه که بيرون اومدم ، ديدمش ، به طرفم دويد سلام کرد و گفت تو مدرسه ميخوان چيزي نصب کنند و چکش لازم دارند ، راستش خيلي پيش من خوش سابقه نيست ، از بچگي ميشناختمش که رو بدهيش حساسيت نداره ، يه بار بهش پول قرض دادم اما پسم نداد، حالا يا يادش رفت يا الکي . بگذريم ، گشتم تو خونه عمدا يه چکش شکسته اي پيدا کردم بهش دادم ، گفت اگه وقت داري برسونم سرخيابون تا يه مقدار ميخ هم بگيرم ... تو راه صحبت ميکرديم ، حرفش اين بود که زودتر مشغول کار شو تا بتوني بري خواستگاري ، مهم نيست درآمدت چقدر باشه ، مهم اينه که بگن کار ميکنه ، اگه کار داشته باشي خانم من مورد خوب زياد سراغ داره . تو دل خودم ميگفتم فعلا که مشکل من چيز ديگه اس ، مشکل کار نيست . خلاصه رسيديم و پياده شد بره ميخ بخره ، منم به رسم معرفت منتظرش شدم تا بعد خريدش دوباره برسونمش ، هرچي صبر کردم ديدم نيومد ، خودم رفتم تو مغازه ديدم نيست ، آقا رفته مغازه بغلي و مشغول شمارش ميخهاست . آخرشم ميخواست بخره گفت چندميشه  ، گفت ده هزار تومان ، پول نداشت ، از من پول خواست ، منم چون سابقه اش رو ميدونستم بهش ندادم ، گفتم ندارم ، ميخوام برم بانک پول بگيرم ، به مغازه دار هم هرچقد التماس کرد که معلم اينجا هستم بهش نداد ، آخرشم ميخ نگرفت و داشتيم برميگشتيم ، تو راه اين بار من دست بالا  رو داشتم . مردحسابي تو که اينقدر از ازدواج تعريف ميکني و معلم هستي ، ده تومن پول نبايست تو جيبت باشه ! اونم هيچي نميگفت خلاصه يکم در مورد ازدواج گفتيم . گفتم تو چيکار داري به خانمت بگو اگه مورد خوبي سراغ داره به من معرفي کنه من تأمينش ميکنم ، گفتم عکسش براي من بياره تا اول من ببينمش بعد ... اينکه ميگم البته به شرط اينکه باهم جور باشيم.

خلاصه که هنوز چکش رو پس نيورده ، چه برسه کسي رو معرفي کنه 

بنظر شما اعتبار خود آدمها از اعتبار کارشون مهمتر نيست ؟!


برچسب‌ها: دلنوشته, خاطرات
+ نوشته شده در  یکشنبه 1393/10/14ساعت 15:47  توسط بور و سفید  | 

الان که روحيه ام بهتره دوباره دلم ميخواد براي خودم يه ماشين خوب داشته باشم . 

دلم ميخواد پژو 206 صندق دار بگيرم ، خيلي ظريف و شيک هست ، به ماشيناي ديگه علاقه چنداني ندارم . از ماشين هاي خيلي گرون قيمت هم خوشم نمياد ، رنگ سفيدش رو دوست دارم ، به دو علت . يک اينکه بخاطر گرمي هواي تابستون تو شهر ما ماشين زياد داغ ميشه ، روزاي تابستون از شدت آفتاب اينقدر ماشين که يکجا ايستاده باشه داغ ميشه که نميتوني فرمون بگيري و ممکنه حتي دستت تاول بزنه ، اگر گرفتم ان شاءالله صندلي هاش رو هم روکش سفيد ميکنم ، علت دومش هم گرد و خاکه ، رنگ سفيد گرد وخاک رو کمتر نشون ميده . 

علت صندقدارش هم مشخصه ، براي مسافرت ميخوام جاي کافي موجود باشه.

خلاصه الان با اين وضعيت برنامه ريزي درستي بکنم تاچندسال ديگه ميتونم بگيرم ، خدارو چه ديدي شايدم زودتر شد ، بهرحال که من الان عشق ماشين نيستم که زياد عجله داشته باشم ، الان ميخوام پذيراييم رو مرتب کنم ، براش کولر دوتکه ها بگيرم ، يه تلويزيون ال اي دي هم براي پذيرايي لازمه ، دوتا تلويزيون دارم ولي هيچکدوم خيلي بزرگ و ال اي دي نيست ، اينه که ميخوام حتما بگيرم . 

درکل من از کودکيم به وسايل الکترونيکي شديدا علاقمند بودم ، دوران نوجوانيم يه ضبط ديسکدار بزرگ رو به زور به جون مامانم خريدم . اما الان استفاده نميکنم و براي قشنگي گذاشته ، فقط داره خاک ميخوره ، دلم نمياد ردش کنم ، براي شب عروسي لازمش دارم


برچسب‌ها: دلنوشته
+ نوشته شده در  یکشنبه 1393/10/14ساعت 15:24  توسط بور و سفید  | 

دلم ميخواد به خودم برسم اما انگيزه زيادي در خودم نميبينم ، يعني ميبيني بعد يه مدت دلسرد شدم ، همين الانش نيپم بد نيست ، حتي زماني که به خودم نميرسم بد نيستم ، اما به خودم برسم خيلي عاليه ! 

صورتم رو مرتب اصلاح کنم ، عطرهاي خوب بزنم ، لباسهاي خيلي شيک بپوشم  ... وقتي صورتم اصلاح ميکنم خيلي عوض ميشم . اما حوصله اين رو ندارم که هرچندروز يکبار اينکار رو انجام بدم . ته ريشم بد نيست ، اما وقتي زياد بلند بشه بهم نمياد ، درهرصورت خداروشکر ، راضيم

کلا اينها عشق ميخواد ، زماني که کسي زياد توفکر ظاهر و اين چيزا نبود برعکس من خيلي به خودم ميرسيدم ، پانزده روز يکبار آرايشگاه بودم ، درکل خيلي مراقب سر و وضعم بودم .

الان احساس ميکنم دلم ميخواد يه سر و وضع خيلي خوب داشته باشم . 

کلاً يه سر و ساموني به اوضاع روحيم بدم . مخصوصا الان که روابط هم بهتر شده .

خلاصه خوبه ولي دلم ميخواد يه تفاوتي با سايرين داشته باشم ، پوششم نه جلف و نه زياد ساده ... رفتارم هم به همين شکل ، يه رفتار ايراني اسلامي ... درکل زندگيم هم رو اين اصل استوار کنم ولي يه زندگي شاد ، خوب و اميدوار به آينده . من تو زندگيم خيلي رعايت ميکنم ، يعني خودم خوشم نمياد ، بدم مياد ، يجورايي دلم ميگيره . من  ماهواره دارم ولي همه اش رو شبکه هاي استاني تنظيمه ، تو اطاقهام يه دونه عکس يا منظره جلف نميبيني همه اش طبيعته ، ديگه همين ، بيشتر به يه زندگي ساده و ديني علاقمندم ، اما بعضي وقتا هم شيطون گولم ميزنه و دلسرد و نااميد ميشم . خب ديگه فک ميکنم بس باشه ، يکمي حرف زدم . 

پي نوشت : اينحرفا  رو من چند روز قبل نوشته بودم ، اما بنظرم جالب نيومد و ثبتش نکردم ، اما حرف دلمه ، هرچند خيلي از نوشتنش راضي نيستم . 


برچسب‌ها: دلنوشته
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1393/10/11ساعت 0:50  توسط بور و سفید  | 

معجزه عسل در شلغم .

 

استفاده از معجون عسل در شلغم .، پنج سال است مرا از وابستگی به آنتی بیوتیک ها نجات داده ،و این را مدیون پیرمردی هستم که بطور اتفاقی با او اشنا شدم که عمرش را در کار تحقیق و بررسی گیاهان دارویی بوده ،ان هم زمانی که دوماه سرفه های پی درپی امانم را بریده بود و مرهمی هم چاره ساز نبود،وی معجونی را به من معرفی کرد که با دوبار استفاده از این معجون شفا یافتم ..پس از استفاده از این راه حل نه تنها خودم بلکه خانواده ام نیز درزمستانها از شربت های آنتی بیوتیک وچرک خشک کن راحت شدیم .ضمناً تاکنون این کار رابرای تقریباً تمام کسانی که به نحوی میشناختم بازگو کردم که همه بسیار راضی از نتیجه بودند، این معجون قدرتمند حتی برای جانبازان شیمیایی عزیز که همواره با عارضه ریه به طور جدی درگیر هستند بسیار مفید میباشد.در ضمن پس از تحقیق متوجه شدم این معجون خواص ضدسرطانی نیز داردو برای مقابله بامسمومیت از الودگی هوا نیز بسیار سودمند میباشد.حال با توجه به خواص بی نظیر این معجون و آلودگی شدید هوای کشور،درخواست دارم با ارسال این مطلب ،هموطنان گرامی را از قرص و کپسول های شیمیایی رهایی دهید. و با این معجون شفابخش اشنا کنید.

 

************

معجزه عسل در شلغم ..

این فصل،فصل سرماخوردگیه. درسته که بعضی وقتها از طریق ویروس سرفه های ازار دهنده به ما منتقل میشه و چاره‌ای نیست که تا پایان عمر ویروس صبر کنیم ،ولی این راه‌ حل معجزه کننده ،فوری ان را درمان میکند..

 

یه دونه شلغم بزرگ را تمیز شسته و سر و تهش رو بزنید. از سرش به اندازه یه کلاه بردارید و توش رو با قاشق چایخوری خالی کنید. مواظب باشید تهش سوراخ نشه. یه جوری خالیش کنید که یه لایه نازک تهش بمونه. بعد، حدود یه قاشق غذاخوری توش عسل بریزید. سرش رو خالی بذارید. سپس شغلم حاوی عسل رو توی یه استکان طوری قرار بدید که به ته استکان نرسه. یعنی به بدنه استکان گیر کنه.5 ساعت صبر کنید.یا یه شب تا صبح، در کنار محلی که دمای آن کمی بیشتر از دمای اتاق باشد، مانند کنار شوفاژ ،قرار دهید،ملاحظه می‌کنید که اولا حجم عسل زیاد شده (به خاطر آب انداختن شلغم) و نکته مهم این که ته استکان،عصاره ای از ترکیب آب شلغم و عسل جمع میشود. همون یه قاشق جمع شده ته استکان، معجونی فوق العاده مفید برای . درمان سرفه های خشک، مزمن و آلرژیک میباشد،قبل ازخواب نوش جان کنید..میتوانید دو و یا سه عدد شغلم را هم زمان درست کنید و در سه نوبت استفاده کنید. در ضمن این کار تا دو مرتبه با همین شلغم امکان پذیر است و عصاره آن پس از دو بار دیگر به انتها می رسد.

 

نکته :اگر دسترسی به عسل ندارید میتوانید از شکر بجای عسل استفاده کنید..به این صورت هم خواص بالا را تا حدودی خواهد داشت .

 

بیشتر اوقات این معجون را درست کنید ، به غیر از اینکه از شر سرفه های خشک و مزمن را حت میشوید ، برای زدودن مسمومیت الودگی هوا بسیار مفید و نیز از انسداد مجاری تنفسی جلوگیری میشود و در ضمن مشکلات گوارشی، کبدی، را کاهش و درمان میکند ..حتما این روش را امتحان کنید تا معجزه ان را ببینید.

 

توجه:موقع خرید شغلم های را انتخاب کنید که کاملا سفت، سفید سالم، بدون زدگی و بدون لک باشند.معجون به دست آمده را بیش از 48 ساعت نگهداری نکنید.امیدوارم با مصرف این شربت کم هزینه و پرسود، سلامتی به همه عزیزان هموطن هدیه گردد. منبع : دریافت از واتساپ


برچسب‌ها: مطالب آموزنده
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1393/10/10ساعت 10:40  توسط بور و سفید  | 

روزی دختر شیخ، یک تبلت بخرید و بر شیخ عرضه نمود.

شیخ بگفت: این تبلت که خریدی اولین کار چه کردی؟

عرضه​ نمود: یا شیخ بر صفحه اش برچسب زدم و دور آن کاوری بس محکم قرار دادم.

شیخ فرمود: آیا کسی تورا به این کار مجبور کرد؟

 خیر

فرمود: آیا تو به شرکت سازنده توهین کردی که چنین کاوری​ بر آن نهادی؟

- خیر. اتفاقا خود شرکت که آن را ساخته توصیه نماید که بر آن کاور نهیم.

- آیا چون این تبلت چیپ و درپیت است کاورش کردی؟

- خیر. بلکه چون ارزشمند است و کلی تکنولوژی صرف آن شده چنین کردم.

- آیا کاور از جمالش نکاهد و بر وزنش نيفزايد ؟

- باکی نیست. به دوامش نیز بیفزاید.

شیخ صیحه ای بزد و گریبان چاک کرد​ و فرمود:

پس بدان که آنکه مرا و ترا ساخته ما را به عفاف توصیه نموده است که عفاف ضمانت ماندگاریست...

به نقل از وبلاگ : دلنوشته هاي من http://mh66.blogfa.com


برچسب‌ها: مطالب آموزنده
+ نوشته شده در  دوشنبه 1393/10/08ساعت 15:28  توسط بور و سفید  | 

حلول ماه ربيع الاول مبارک باد ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1393/10/03ساعت 19:30  توسط بور و سفید  | 

هميشه درس رياضي براي من سخت بوده .يه رياضيات پايه داريم که بايد بگذرونم ديگه رياضي نداريم ! چون اولين امتحان بود و بقيه درسا رو خودم ميتونم بخونم به شوهرخواهرم گفتم يادم بده ! تمام نمونه سوالا رو بهش دادم اونم مباحثي رو که ساده و نمره آور بود رو انتخاب کرده که باهام کارکنه . حالا اگه امتحان اين درس وسط امتحانات ديگه بود بخاطر به دروس ديگه ام لطمه نزنه امتحان نميدادم ، خودش حذف ميشد ، اما خب اولين امتحانه و بقيه اش خودم ميتونم بخونم . 

اينطور که الان اين مطالب رو به صورت ساده و خوب بهم ياد ميده ياد ميگيرم . سرکلاس که حسابي نااميد شدم ، حتي ميانترم رو هم شرکت نکردم . 

اميدوارم نمره اش رو بگيرم و بره پي کارش ولي رياضي رو اگه بلد باشي و از پايه مشکل نداشته باشي خيلي شيرينه ، يادگيريش هم راحته . 


برچسب‌ها: خاطرات, دانشگاه
+ نوشته شده در  جمعه 1393/09/28ساعت 6:41  توسط بور و سفید  | 

تا کارم درست نشه خوابم نميره ، يه يخچال کوچيک مال مامانبزرگ خدابيامرزم داشتيم ، مادرم ميگفت تا خودش در قيد حيات بود صدقه اش رو ميداد که هيچوقت خراب نشه . البته اينم بگم مادربزرگم وقتي هشت سالم بود از دنيا رفت خيلي من رو دوست داشت ، هروقت برنج زردا درست ميکرد با آيفون صدا ميزد که من برم پيشش ! آخه خونشون بغل دست خونمون بود و دري هم براي ارتباط بينش بود که بهش ميگفتيم موره(موره) 
از کوچيکم عاشق رنگ زرد بودم و هرچي رنگش زرد بود رو دوست داشتم البته اين نشونه خوبيه . 
مادرم و خواهرم اون شب از زماني که من دنيا اومدم تعريف ميکردن ، من تو خونه مون متولد شدم ، جالبه نه ؟ اونموقع ها ميرفتن دنبال قابله و اونم ميومده خونه ، من تو پذيرايي الانم متولد شدم ، يه اطاق بزرگ مثل سالن که بينش پرده قرمز رنگي بود . من و دخترخواهرام و خواهرم که تقريبا همسن بوديم وقتي بزرگتر شديم براي بازي تو اون اطاق نمايش اجرا ميکرديم ، پرده رو ميکشيديم کنار ميرفت مثل سالن نمايش ... وقتي مهمون داشتيم ، مجبورشون ميکرديم نمايش ما رو تماشا کنن .(بيچاره ها) خلاصه ميگفتن وقتي دنيا اومدي موهات مشکي و بلند بود . پوستت هم سفيد ، لاغر هم اصلا نبودي ! اما در دوره اي از دوران زندگيم سه تا پنج سالگي موهات به رنگ طلايي در اومد اما دوباره تيره شد ، الان هم مشکي تيره نيست . 
داشتم از يخچال ميگفتم ، خوابم نميره به سرم زد بنويسم ...
اون يخچال رو سالها بعد فوتش استفاده کرديم ، ديدم درست کار نميکنه و مواد داخل يخچال يخ ميزنه ، ترموستاتش کار نميکرد ، اما با همين وضعش استفاده ميشد اينم بگم تو خونه ما هيچکي اهل خوردن نيست ، سه نفريم ، يه يخچال  بزرگ داريم ، يه فريزر ، يخچال کوچيک هم که بعدا اضافه شد ، معمولا همه چي تو اين سه تا يخچال انبار ميشد و بعد يه مدت موندن يا خراب ميشد دور ميرختيم يا جايي از يخچال رو به خودش اختصاص ميداد ، تصميم گرفتم اون يخچال کوچيکه رو ببرم بالا قسمت خودم ، حداقل آبي ، قرصي چيزي داخلش ميزارم ، بعضي وقتا شايد براي خودم آشپزي کنم ازش استفاده کنم ، راستي يه گاز روميزي کوچيک هم داشتيم اونم برداشتم تو آشپزخونم گذاشتم ، زن داداشم ميگه اين وسايلا که داري روز بروز تنبل تر ميشي و ازدواج نميکني ! تورو خدا يعني آدم زن ميگيره که براش اينکارا رو بکنه ؟! 
همينطور حرف مياد ، بازم يه ماشين لباسشويي کوچيک مال خيلي وقت قبل که خراب بود رو از انباري بيرون آوردم . احتياج به تعمير داشت ، ديدم داره آب ميکنه ، منم نميتونم بيکار بشينم ، کلي آچار و ابزار تو خونه داريم پس براي چي ؟ بازش کردم و درست حسابي داخلش و بدنه اش و همه جاش رو شستم ، بعد ديدم بععله ، يه جايي بطوري که اصلا مشخص نبود ووقتي فشارش ميدادي معلوم ميشد از اونجا شکسته بود و ترک داشت علامت زدم و با چسب دوقلو چسبوندمش ، بستم ديدم دوباره داره آب ميکنه ، باز کردم ، اون جايي که اين بار آب ميکرد رو چسبش زدم ، دوباره بستم ، آب ريختم داخلش ، بازم ديدم دوباره آب ميده ، حدسم اين بود که واشر آبرينگش خراب شده که پدرم دقيقا يکي از اون واشرها عين خودش ولي نو پيدا کرد و بهم داد و بستم . باز هم آب ميداد اما پدرم يه واشر ديگه بهم داد رو اون يکي گذاشتم و بستم . ديگه درست شد ، اونقدر کيف کردم ، لباسشوييم هم زرده ، ديگه تو حموم معطل شستن لباسام نميشم ، آخه من هيچوقت نميدم لباسامو ما درم بشوره ، يعني از وقتي از سربازي اومدم کارام رو خودم انجام ميدم . خيلي خوبه ، نهايتا تو پانزده دقيقه که ماشين لباسام رو ميشوره حمومم تمام ميشه . بهرحال من غصه مادرم زياد ميخورم ، نميتونم مريضي و ناراحتيش رو ببينم ، منم سريع روم اثر ميزاره و افسرده ميشم . 
بحثمون از يخچال کجا رفت !!! بهرحال تصميم گرفتم يخچال رو بردارم بزارم تو قسمت خودم و هروقت هرچيزي مادرم نياز داره بيارم . اما يخچاله ترموستاتش خراب شده بود و دائم درحال کار بود طوري که مواد غذايي تو يخچال يخ ميزد منم خيلي بدم مياد يه چيز يخ زده بخورم ! اونشب بعد رفتن مهمونا مادرم چون ميدونه شلغم زياد ميخورم شلغما رو داد من گذاشتم تو يخچال ، صبح يه گاز بهش زدم ديدم مثل يخمک شده ! گفتم من بايد اين يخچال رو هم درست کنم با اينکه زياد تخصصي تو اين کار نداشتم اما بازش کردم . درجه يخچال اصلا کم و زياد نميشد ،
اول خواستم ترموستات رو عوض کنم بعد باخودم گفتم اينطوري ميشم تعويضکار نه تعميرکار ! مثل خيلي از تعويضکارا که انجام ميدن ، اما گفتم ضرري نداره بزار امتحان کنم . اصلا ميدونيد کار ترموستات چيه ؟ يخچال دائم کار ميکنه و درحال خنک کردن يخچاله که اگه ترموستات نباشه همينطور يخچال کار ميکنه و همه چي تو قسمت يخچال يخ ميزنه ! ترموستات يه لوله فلزي بلند داره که زير قسمت فريزر يخچال نصب ميشه و وقتي سرما زياد شد با انتقال برودت به ترموستات باعث افزايش حجم فنر مسي داخلش ميشه و باعث ميشه فشار بياره رو پلاتين و کنتاکتهاي برق رو از هم جدا کنه و برق يخچال قطع بشه تا بيش از اندازه يخچال سرد نشه . 
خلاصه با تنظيم و اينها اين درست نشد ، بردمش تعميرگاه گفت بايد اينو تعويض کني اينها رو کسي تعمير نميکنه ، نظر يکي دوتا رو باز پرسيدم ديدم نظرشون همينه ، يه ترموستات به قيمت هفده تومان خريدم و انداختم روش و درست شد ، بماند که چقدر روش کار کردم و بيست بار باز و بسته کردم و تو همه حالتها آزمايش کردم، قبل از تعويضش احتمال ميدادم چون در فريزر محکم بسته نميشه سرما مياد داخل يخچال ، که براي درش هم يه قطعه ابتکاري با يه تيکه فلز درست کردم و چسب زدم ، اما بعدچندبار باز و بسته کردن در ، چسبش باز شد ، منم که نااميد و دلسرد نميشم اومدم اون رو با درش پيچ کردم ، ديشب و پريشب تا ديروقت دنبال کار اين بودم . ديدم درست نشه خوابم نميره ، امروز اما بدجوري اين بي خوابيا روم اثر گذاشت ، عصر تا شب سرم درد ميکرد ، عصر يکم خوابيدم اما الان باز بيداري به سرم زده  دارم براتون مينويسم . خب ديگه بخوابم شايد خوابم رفت فردا خيلي کار دارم .


برچسب‌ها: خاطرات
+ نوشته شده در  دوشنبه 1393/09/17ساعت 1:4  توسط بور و سفید  | 

مطالب قدیمی‌تر