ميدونيد اگه خدايي نکرده جايي از بدنتون دچار سوختگي شد چيکار کنيد ؟!

سريع رو اون قسمت آرد بريزيد ، بعد چنددقيقه نه درد ميمونه ، نه جاي سوختگي ...


برچسب‌ها: مطالب آموزشی
+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۳۹۴/۰۴/۱۴ساعت 1:56  توسط بور و سفید  | 

ديشب با دوستم بيرون بوديم ، حرف ميزديم گفت حاضر بودي بهت ميگفتن زن نگير اما يک ميليارد تومن بهت ميديم ؟ گفتم نه ! حاضر نبودم ، ازدواج مقدسه ، حاضر نيستم يک عمر خودم رو الاف کنم و عاطل و باطل بگردم و دلم رو به لذات و هوسها و شيريني هاي بيهوده خوش کنم . 

يه احساس بدي به آدم دست ميده ، وقتي آدم زندگي نداشته باشه هر چيزي هم که داشته باشه انگار هيچي نداره .

+ نوشته شده در  شنبه ۱۳۹۴/۰۴/۱۳ساعت 1:17  توسط بور و سفید  | 

چيزي که خدا به آدم نده نميشه از بازار خريد ...

+ نوشته شده در  جمعه ۱۳۹۴/۰۴/۱۲ساعت 16:33  توسط بور و سفید  | 

ديشب هم خواب ديدم خواستگاري رفتم اما دختره به دلم ننشست . 

نميتونستم بگم نميخوام . سخت بود.، چندساعت توخونشون بوديم ، آخرش هم فرار کردم 


برچسب‌ها: خواب
+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱۳۹۴/۰۴/۱۱ساعت 11:39  توسط بور و سفید  | 

در جهت تکميل خونه ام خواستم سه تا کمد براي لباس و کتابخونه ام درست کنم ، باسليقه خودم چندتا نقشه کشيدم ، دادم بهش تا محاسبه قيمت کنه ، گفت نقشه اش خيلي قشنگه خوب درمياد ، ديشب اومده اندازه گرفته ، ميگه اگه بخوايم براي مشتري درست کنيم شما ميتوني نقشه بکشي ، گفتم نه ، من همين يه بار براي خودم بود ، قبول مسئوليت کار مردم سخته ... 

اولش فک کردم پنجاه سالي داره و اون پسري هم که همراهشه بچشه ، بعد گفت ازدواج نکرده و فقط يکي دوسال ازمن بزرگتر بود ، اون بنده خدا هم چشمش ترسيده بود با اين وضعيتي که دخترا ناسازگارن ...

چندتا مورد تعريف کرد که دختره جدا شده بود و مهريه اش هم گرفته بود . 

هيچي نگفتم و نتونستم نظر خاصي بدم ، البته پسره از اون تيپاي سيبيلو و سيگاري بود که دهنش بوي بد سيگار ميداد، آدم بدي نبود ... 

اما خب اگه بخوام خودم رو جاي اون دختري بزارم که زن همچين تيپايي ميشه کمي تاقسمتي بايد بهش حق داد که نتونه تحمل کنه ... البته بايد از اول حساب همه چي رو بکنه اما خب بعضيا تحت فشارن يا مجبورشون ميکنن . يا شايد اصلا فکر نکنن براشون اينقدر مشکل پيش بياد و زندگي براشون غيرقابل تحمل بشه ...

والا نميدونم نميتونم بدرستي نظر بدم ، بنظرتون چرا ازدواجهاي اين دوره خيلي بي دووم شده و سريع از همديگه جدا ميشن ؟ 


برچسب‌ها: خاطرات
+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۳۹۴/۰۴/۱۰ساعت 5:12  توسط بور و سفید  | 

شنبه 9 خرداد 1394 ساعت 19:25

دادم بالاخره امتحان ریاضی رو ...
خب من رشته ام از اول کارودانش بوده ، بعد اومدم تغییر رشته زدم به انسانی ، کی ؟! اونم وقتی که اقلا پانزده سال بود دیپلم کارودانش رو گرفته بودم ، ریاضی پیش رو من با زور تک ماده قبول شدم و الان تو دانشگاه به مشکل برخوردم ، هرچند یه دونه ریاضی بیشتر نداریم . ترم پیش گرفته بودم افتادم ، دوباره این ترم گرفتم ، دوست نداشتم بگیرم اما گفتن بگیر تا یادت نرفته !

منم اومدم یه دی وی دی آموزشی سفارش دادم اما زیاد جالب نبود ، نشستم تا میتونستم از اونجاهایی که شوهرخواهرم یادم داده بود خوندم ، رفتم سرجلسه ، چندتایی رو علامت زدم ،بقیه اش رو شانسی ! 

شانس بیارم الکی نمره تستیم خوب بشه . 
 
بعدا نوشت ...
نمره تستیم بد شده بود . تشریحیم هم زیاد جالب نبود ولی درکل تونستم ده بیارم . چقد خوب 

برچسب‌ها: خاطرات, دانشگاه
+ نوشته شده در  جمعه ۱۳۹۴/۰۴/۰۵ساعت 12:43  توسط بور و سفید  | 


برچسب‌ها: عکس شخصی
+ نوشته شده در  جمعه ۱۳۹۴/۰۴/۰۵ساعت 0:16  توسط بور و سفید  | 

یکشنبه 24 خرداد 1394 ساعت 15:38

سلام، جاتون خالی دو سه روز رفتیم قم و تهران ، بمناسبت ولادت حضرت صاحب الزمان عج جمکران بودیم ، جاتون خالی صحن مسجد جمکران یه تیکه مملو از جمعیت بود و تاصبح خالی نشد ، ما اینجا دوشنبه صبح راه افتادیم قرار بود ساعت 5 باقطار بریم قم ، که متأسفانه ده دقیقه دیر رسیدیم و قطار حرکت کرده بود ، مجبور شدیم تاکسی دربست بگیریم و ما رو برسونه ایستگاه بعدی یعنی سعادتشهر به قطار برسونه که وقتی اونجا رسیدیم دیدیم از اونجا هم عبور کرده اصلا توقف نکرده ، به ناچار مجبور شدیم بریم به ایستگاه بعد یعنی صفاشهر ، موقع غروب اونجارسیدیم ، چون برای نماز توقف میکنه مطمئن بود که میرسیم ، رسیدیم و متوجه شدیم قطار تو راه خراب شده و حالاحالاها نمیاد ، نمازمون رو خوندیم و منتظر شدیم تا ساعت یازده و نیم اومد و سوار شدیم ، فرداصبحش نزدیکای ساعت یازده بود که به ایستگاه محمدیه قم رسیدیم . 

ترسم از این بود که باتوجه به زیادبودن جمعیتی که بخاطر شب ولادت امام زمان عج وارد قم شدن جایی گیرمون نیاد ، که خوشبختانه نزدیک حرمدیه پیرمرد باصفایی تا دید کیف داریم پیشنهاد جا بهمون داد و بعد از حموم رفتیم زیارت حضرت معصومه س و عصرش هم مسجد مقدس جمکران ، همه جا توقم جشن بود ، بستنی میدادن ، شربت ، اسفند دود میکردن ، خلاصه شب رو رفتیم مسجد جمکران و تاصبح اونجا بودیم ، دوستم که رفت پی کارش ، جایی کنار حوض قرار گذاشتیم ، موبایل ها هم همه قطع بودن بالاخره بعد از نمازصبح اومد کنار حوض و همدیگه رو دیدیم و برگشتیم استراحت کردیم ، بعد از استراحت رفتیم قدمگاه حضرت خضرنبی ، یه جایی بالای کوه که پله داشت و پیاده رفتیم ، حسابی خسته بودیم ، یه نماز خوندیم سریع اومدیم پایین برای نماز ظهر رفتیم مسجد جمکران ، بعدشم دوباره رفتیم حرم حضرت معصومه دوباره زیارت کردیم و رفتیم میدون هفتاد و دو تن و سوار اتوبوس شدیم و رفتیم تهران برای مراسم روز چهارده خرداد ، وقتی رسیدیم حرم امام بازرسیمون کردن وسایلمون رو همونجا تحویل یکی از اتوبوسا دادیم و وسایل ضروریمون باخودمون بردیم . 

نماز مغرب و عشاء تو حرم امام پشت سر سیدحسن خمینی اقامه کردیم و بعدشم رئیس جمهور صحبت کرد که جلوئیا شعارهای تندی میدادن ، شب رو تو یکی از میادین اطراف تاصبح استراحت کردیم . 

بعد صبحانه رفتیم برای گوش دادن به صحبتهای آقا که اونجا هم بازرسیها خیلی شدید بود ، من انگشتر و همه چی تحویل دادم حواسم ب ساعت نبود که خداروشکر هیچی نگفتن . رفتیم داخل ، هم جفت نشسته بودن بین اونا جایی برای نشستن پیدا کردیم که به محل حضور و رویت حضرت آقا نزدیک باشه ، نشستیم و انتظار کشیدیم تا مراسم شروع شد ، یهو دیدیم سیل جمعیت از عقب داره فشار میاره برای رفتن ب جلو و دیدن آقا ، حالا رو چه حسابی به جمعیتی که جفت جفت نشسته بودن فشار میوردن معلوم نبود ، مجبور شدیم بلند بشیم و تو اون هیاهوی فشار و جمعیت سعی میکردیم بازم خودمون رو جلوتر بندازیم تا آقا رو بهتر ببینیم . یه سکویی درست کرده بودن خیلی دور و بالا ... خلاصه بعد سخنرانی سیدحسن ، آقا اومد همه بلند شدن و شعار میدادن سیل جمعیت بود که همه رو اینطرف و اونطرف مینداخت ، هرچی صبوری میکردم شعارها و ابراز احساسات تمومی نداشت ، دکمه های لباسم باز شده بود و خیس عرق شده بودم ، همون موقع یه آدم قوی هیکل با زانو افتاد رو پام ، من گفتم دیگه این آدم بیفته رو پام حتما پام شکسته . الان گرمه که متوجه نیستم ، خلاصه چنددقیقه که آقا صحبت کرد تقریبا ساکت شدن و شروع به نشستن کردیم اونم سرپا ، جمعیت طوری فشرده بود که نمیشد درست نشست ، من همون جلوی جمعیت کنار یه روحانی نشسته بودم اونم بنده خدا عمامه اش باز شده بود ، پیچید و رو سرش گذاشت . 

آقا دور بود به زور میشد دیدش ... صحبتش درمورد تحریف شخصیت امام بود ... چندقیقه گوش دادم دیدم اگه با این وضعیت بخوم تا آخرش بشینم دوباره برای آخر صحبتش که شعار میدن دچار آسیب میشم . همون اول پاشدم اومدم بیرون ، پامو چک کردم مثل معجزه بود هيچيش نشدهدبود فقط کمي سرخ شده.بود . منتظر دوستم موندم وقتی اومد دیگه مراسم تمام بود ، وسایلامون برداشتیم رفتیم مترو از اونجا شهرری پیاده شدیم حرم حضرت عبدالعظیم رو زیارت کردیم ، ناهار خوردیم ، رفتیم ترمینال جنوب و بلیط گرفتیم برای شیراز ... 

باوجود اینکه مدت زمان سفر کوتاه بود و خسته شدیم ولی بازم خوب بود تو روحیه مون تاثیر داشت .  

چندسالی بود که دلم میخواست برم اما جور نمیشد ، نشده بود که تاحالا برای مراسم اونجا باشم که این مقارن شدن استثنایی با ولادت امام زمان و اینها پیش اومد


برچسب‌ها: مسافرت
+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱۳۹۴/۰۴/۰۴ساعت 21:40  توسط بور و سفید  | 

شنبه 26 اردیبهشت 1394 ساعت 16:04

چندروز پیش مغازه یکی از دوستام بودم در مورد ازدواج بحث میکردیم که اتفاقی ی دختری ب ذهنش رسید که بنظرش خوب بود ، از شوهرش بعد از ازدواج طلاق گرفته بود ، خیلی از دختره و سربزیری و خانوادشون تعریف کرد ، علاقمند شدم ببینمش . 

 

بهرحال بعد از هماهنگی یه جایی قرار گذاشتیم ، با مادرش اومد و همدیگه رو دیدیم . 

 

دوستم گفت اگه حرفی دارین باهم بزنید ، من گفتم جلسه اول فقط برای دیدن .

اما اون دختر خودش بحث رو پیش کشید و بدون اینکه بدونه من نظرم نسبت بهش چی هست همه ی جریان بین خودش و شوهر سابقش رو گفت . 

 

از این رفتارش زیاد خوشم نیومد . درثانی تو صحبتهاش فهمیدم به درد هم نمیخوریم و طرز فکرا و رفتارمون همسو با هم نیست.


برچسب‌ها: خواستگاری, ازدواج, پسندیدن
+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱۳۹۴/۰۴/۰۴ساعت 21:35  توسط بور و سفید  | 

 

اينهمه نوشته هام رفت ... 

نوشته ها و خاطرات و دلنوشته هايي که دوسال نوشته بودم ... واي خداااا 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱۳۹۴/۰۴/۰۴ساعت 21:9  توسط بور و سفید  | 

مطالب قدیمی‌تر