عيد سعيد فطر مبارک .


برچسب‌ها: مناسبتها
+ نوشته شده در  شنبه ۱۳۹۴/۰۴/۲۷ساعت 1:9  توسط بور و سفید  | 

گفت برم مدرسه شون براش انتي ويروس نصب کنم ، همون خانم معلمه ، 

گفتم فردا ساعت دوازده اونجام ، نيم ساعت قبلش زنگ ميزنه ميگه يه کار واجب پيش اومده نميتونم مدرسه باشم.  نيم ساعت ديگه بهت خبر ميدم ، اشکال نداره ؟ با اينکه آماده شده بودم که بموقع اونجا باشم ، گفتم مشکلي نيست . 

اين بار اولش نيست که بدقولي ميکنه ، هرچقدر هم عذر موجه باشه آدم يکبار يا دوبار  ميگه اشکالي نداره و به.دل نميگيره ، اما وقتي يکي مکرر بدقولي ميکنه از چشم آدم ميفته . 

مراقب باشيد هميشه قولتون قول باشه و پاي حرفتون بايستيد . 

خلاصه من رفتم بيرون چندتا چيز خريدم کارام انجام دادم برگشتم خونه . بعد دوساعت زنگ زد ، گفت الان ميتوني بيايي ؟ گفتم معذرت ميخوام ديگه نه ، گفت کي ميتوني بيايي ، گفتم ديگه مشخص نيست کي بتونم ! گفت ديگه زنگ بزن .

با اينکه بعدش ميتونستم برم اما نرفتم ، شايد کمي از خودش بفهمه ،اما ميدونم هنوز هم ادب نشده . 

باز هم اين کار زشتش رو مثل هميشه تکرار ميکنه ...

يه نفرت خيلي عجيبي تو دلم ازش پيدا کردم . 

چنين آدمايي اصلا قابل اعتماد نيستن . هميشه بايد به ديده ترديد به اينها نگريست .

چند بار خوش قولي ميکنن ، اعتمادت که جلب شد دوباره بدقولي

وقتي کسي از اعتمادت سواستفاده ميکنه ديگه ارزش نداره آدم به اينطور فردي اهميت بده . 

 والا خيلي کار زشتيه ، يکي که قول ميده بايد سرقولش باشه . 

ديگه ميگه بيا بامن ازدواج کن ، تو لايق فحش هم نيستي . 

+ نوشته شده در  جمعه ۱۳۹۴/۰۴/۲۶ساعت 0:35  توسط بور و سفید  | 

پانزدهم ماه رمضون ، شب ولادت امام حسن ع عقد کرد ، يکي از دوستام ...تاريخ عقد من هم پانزدهم رمضان بود . 

خيلي آدم بانشاط و پرانگيزه . ديروز رفتم پيشش ميبينم داغونه ! مثل قبل شوخي نميکنه.و نميخنده ، ناراحته !

ميگم چطوره ، راضي هستي ؟ ميگه نه ! خيلي تعجب کردم ، مدت زيادي نامزد بودن و صحبت ميکردن ، ميگه حالا که اومده تو زندگيم ميبينم باهم اختلاف داريم  اصلا همو درک نميکنيم ، بخاطر موضوعات بيخود کلي باهم جر و بحث داريم ! گفتم درست ميشه اولش تا بيايين باهم جور بشين يخورده طول ميکشه ، يه مشکل جنسي هم براش پيش اومده.بود که اين مساله خيلي افسرده اش کرده بود ، گفتم اين چيزي نيست و حل ميشه . 

اما درکل ناراضي بود ، ميگفت کمي شلخته است ، به تميزي خونه نميرسه . به حرفم گوش نميده . 

حالا جالبه اين دوستم مثل من نبودش که با هيچ دختري تا اونموقع صحبت نکرده.بودم و زمان زيادي باهاش صحبت کرده بود ، خداکنه مشکلش حل بشه . ياد خودم افتادم که چقدر اونموقع ها داغون و غمگين بودم . خدارو خيلي شکر کردم که ديگه خودم درگير اينموضوع نيستم . ديگه تمام شد . افسردگيها  ، ناراحتيها  و تو خود ريختنها ... 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۳۹۴/۰۴/۲۴ساعت 5:28  توسط بور و سفید  | 

اميدوارم نهايت استفاده از رو از ليالي قدر ببريد ...

دوست داشتم شاعبدالعظيم بودم . 


برچسب‌ها: شبهای قدر, مناسبتها
+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۳۹۴/۰۴/۱۵ساعت 13:58  توسط بور و سفید  | 

ميدونيد اگه خدايي نکرده جايي از بدنتون دچار سوختگي شد چيکار کنيد ؟!

سريع رو اون قسمت آرد بريزيد ، بعد چنددقيقه نه درد ميمونه ، نه جاي سوختگي ...


برچسب‌ها: مطالب آموزشی
+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۳۹۴/۰۴/۱۴ساعت 1:56  توسط بور و سفید  | 

ديشب با دوستم بيرون بوديم ، حرف ميزديم گفت حاضر بودي بهت ميگفتن زن نگير اما يک ميليارد تومن بهت ميديم ؟ گفتم نه ! حاضر نبودم ، ازدواج مقدسه ، حاضر نيستم يک عمر خودم رو الاف کنم و عاطل و باطل بگردم و دلم رو به لذات و هوسها و شيريني هاي بيهوده خوش کنم . 

يه احساس بدي به آدم دست ميده ، وقتي آدم زندگي نداشته باشه هر چيزي هم که داشته باشه انگار هيچي نداره .

+ نوشته شده در  شنبه ۱۳۹۴/۰۴/۱۳ساعت 1:17  توسط بور و سفید  | 

چيزي که خدا به آدم نده نميشه از بازار خريد ...

+ نوشته شده در  جمعه ۱۳۹۴/۰۴/۱۲ساعت 16:33  توسط بور و سفید  | 

ديشب هم خواب ديدم خواستگاري رفتم اما دختره به دلم ننشست . 

نميتونستم بگم نميخوام . سخت بود.، چندساعت توخونشون بوديم ، آخرش هم فرار کردم 


برچسب‌ها: خواب
+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱۳۹۴/۰۴/۱۱ساعت 11:39  توسط بور و سفید  | 

در جهت تکميل خونه ام خواستم سه تا کمد براي لباس و کتابخونه ام درست کنم ، باسليقه خودم چندتا نقشه کشيدم ، دادم بهش تا محاسبه قيمت کنه ، گفت نقشه اش خيلي قشنگه خوب درمياد ، ديشب اومده اندازه گرفته ، ميگه اگه بخوايم براي مشتري درست کنيم شما ميتوني نقشه بکشي ، گفتم نه ، من همين يه بار براي خودم بود ، قبول مسئوليت کار مردم سخته ... 

اولش فک کردم پنجاه سالي داره و اون پسري هم که همراهشه بچشه ، بعد گفت ازدواج نکرده و فقط يکي دوسال ازمن بزرگتر بود ، اون بنده خدا هم چشمش ترسيده بود با اين وضعيتي که دخترا ناسازگارن ...

چندتا مورد تعريف کرد که دختره جدا شده بود و مهريه اش هم گرفته بود . 

هيچي نگفتم و نتونستم نظر خاصي بدم ، البته پسره از اون تيپاي سيبيلو و سيگاري بود که دهنش بوي بد سيگار ميداد، آدم بدي نبود ... 

اما خب اگه بخوام خودم رو جاي اون دختري بزارم که زن همچين تيپايي ميشه کمي تاقسمتي بايد بهش حق داد که نتونه تحمل کنه ... البته بايد از اول حساب همه چي رو بکنه اما خب بعضيا تحت فشارن يا مجبورشون ميکنن . يا شايد اصلا فکر نکنن براشون اينقدر مشکل پيش بياد و زندگي براشون غيرقابل تحمل بشه ...

والا نميدونم نميتونم بدرستي نظر بدم ، بنظرتون چرا ازدواجهاي اين دوره خيلي بي دووم شده و سريع از همديگه جدا ميشن ؟ 


برچسب‌ها: خاطرات
+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۳۹۴/۰۴/۱۰ساعت 5:12  توسط بور و سفید  | 

شنبه 9 خرداد 1394 ساعت 19:25

دادم بالاخره امتحان ریاضی رو ...
خب من رشته ام از اول کارودانش بوده ، بعد اومدم تغییر رشته زدم به انسانی ، کی ؟! اونم وقتی که اقلا پانزده سال بود دیپلم کارودانش رو گرفته بودم ، ریاضی پیش رو من با زور تک ماده قبول شدم و الان تو دانشگاه به مشکل برخوردم ، هرچند یه دونه ریاضی بیشتر نداریم . ترم پیش گرفته بودم افتادم ، دوباره این ترم گرفتم ، دوست نداشتم بگیرم اما گفتن بگیر تا یادت نرفته !

منم اومدم یه دی وی دی آموزشی سفارش دادم اما زیاد جالب نبود ، نشستم تا میتونستم از اونجاهایی که شوهرخواهرم یادم داده بود خوندم ، رفتم سرجلسه ، چندتایی رو علامت زدم ،بقیه اش رو شانسی ! 

شانس بیارم الکی نمره تستیم خوب بشه . 
 
بعدا نوشت ...
نمره تستیم بد شده بود . تشریحیم هم زیاد جالب نبود ولی درکل تونستم ده بیارم . چقد خوب 

برچسب‌ها: خاطرات, دانشگاه
+ نوشته شده در  جمعه ۱۳۹۴/۰۴/۰۵ساعت 12:43  توسط بور و سفید  | 

مطالب قدیمی‌تر