هميشه درس رياضي براي من سخت بوده .يه رياضيات پايه داريم که بايد بگذرونم ديگه رياضي نداريم ! چون اولين امتحان بود و بقيه درسا رو خودم ميتونم بخونم به شوهرخواهرم گفتم يادم بده ! تمام نمونه سوالا رو بهش دادم اونم مباحثي رو که ساده و نمره آور بود رو انتخاب کرده که باهام کارکنه . حالا اگه امتحان اين درس وسط امتحانات ديگه بود بخاطر به دروس ديگه ام لطمه نزنه امتحان نميدادم ، خودش حذف ميشد ، اما خب اولين امتحانه و بقيه اش خودم ميتونم بخونم . 

اينطور که الان اين مطالب رو به صورت ساده و خوب بهم ياد ميده ياد ميگيرم . سرکلاس که حسابي نااميد شدم ، حتي ميانترم رو هم شرکت نکردم . 

اميدوارم نمره اش رو بگيرم و بره پي کارش ولي رياضي رو اگه بلد باشي و از پايه مشکل نداشته باشي خيلي شيرينه ، يادگيريش هم راحته . 


برچسب‌ها: خاطرات, دانشگاه
+ نوشته شده در  جمعه 1393/09/28ساعت 6:41  توسط بور و سفید  | 

تا کارم درست نشه خوابم نميره ، يه يخچال کوچيک مال مامانبزرگ خدابيامرزم داشتيم ، مادرم ميگفت تا خودش در قيد حيات بود صدقه اش رو ميداد که هيچوقت خراب نشه . البته اينم بگم مادربزرگم وقتي هشت سالم بود از دنيا رفت خيلي من رو دوست داشت ، هروقت برنج زردا درست ميکرد با آيفون صدا ميزد که من برم پيشش ! آخه خونشون بغل دست خونمون بود و دري هم براي ارتباط بينش بود که بهش ميگفتيم موره(موره) 
از کوچيکم عاشق رنگ زرد بودم و هرچي رنگش زرد بود رو دوست داشتم البته اين نشونه خوبيه . 
مادرم و خواهرم اون شب از زماني که من دنيا اومدم تعريف ميکردن ، من تو خونه مون متولد شدم ، جالبه نه ؟ اونموقع ها ميرفتن دنبال قابله و اونم ميومده خونه ، من تو پذيرايي الانم متولد شدم ، يه اطاق بزرگ مثل سالن که بينش پرده قرمز رنگي بود . من و دخترخواهرام و خواهرم که تقريبا همسن بوديم وقتي بزرگتر شديم براي بازي تو اون اطاق نمايش اجرا ميکرديم ، پرده رو ميکشيديم کنار ميرفت مثل سالن نمايش ... وقتي مهمون داشتيم ، مجبورشون ميکرديم نمايش ما رو تماشا کنن .(بيچاره ها) خلاصه ميگفتن وقتي دنيا اومدي موهات مشکي و بلند بود . پوستت هم سفيد ، لاغر هم اصلا نبودي ! اما در دوره اي از دوران زندگيم سه تا پنج سالگي موهات به رنگ طلايي در اومد اما دوباره تيره شد ، الان هم مشکي تيره نيست . 
داشتم از يخچال ميگفتم ، خوابم نميره به سرم زد بنويسم ...
اون يخچال رو سالها بعد فوتش استفاده کرديم ، ديدم درست کار نميکنه و مواد داخل يخچال يخ ميزنه ، ترموستاتش کار نميکرد ، اما با همين وضعش استفاده ميشد اينم بگم تو خونه ما هيچکي اهل خوردن نيست ، سه نفريم ، يه يخچال  بزرگ داريم ، يه فريزر ، يخچال کوچيک هم که بعدا اضافه شد ، معمولا همه چي تو اين سه تا يخچال انبار ميشد و بعد يه مدت موندن يا خراب ميشد دور ميرختيم يا جايي از يخچال رو به خودش اختصاص ميداد ، تصميم گرفتم اون يخچال کوچيکه رو ببرم بالا قسمت خودم ، حداقل آبي ، قرصي چيزي داخلش ميزارم ، بعضي وقتا شايد براي خودم آشپزي کنم ازش استفاده کنم ، راستي يه گاز روميزي کوچيک هم داشتيم اونم برداشتم تو آشپزخونم گذاشتم ، زن داداشم ميگه اين وسايلا که داري روز بروز تنبل تر ميشي و ازدواج نميکني ! تورو خدا يعني آدم زن ميگيره که براش اينکارا رو بکنه ؟! 
همينطور حرف مياد ، بازم يه ماشين لباسشويي کوچيک مال خيلي وقت قبل که خراب بود رو از انباري بيرون آوردم . احتياج به تعمير داشت ، ديدم داره آب ميکنه ، منم نميتونم بيکار بشينم ، کلي آچار و ابزار تو خونه داريم پس براي چي ؟ بازش کردم و درست حسابي داخلش و بدنه اش و همه جاش رو شستم ، بعد ديدم بععله ، يه جايي بطوري که اصلا مشخص نبود ووقتي فشارش ميدادي معلوم ميشد از اونجا شکسته بود و ترک داشت علامت زدم و با چسب دوقلو چسبوندمش ، بستم ديدم دوباره داره آب ميکنه ، باز کردم ، اون جايي که اين بار آب ميکرد رو چسبش زدم ، دوباره بستم ، آب ريختم داخلش ، بازم ديدم دوباره آب ميده ، حدسم اين بود که واشر آبرينگش خراب شده که پدرم دقيقا يکي از اون واشرها عين خودش ولي نو پيدا کرد و بهم داد و بستم . باز هم آب ميداد اما پدرم يه واشر ديگه بهم داد رو اون يکي گذاشتم و بستم . ديگه درست شد ، اونقدر کيف کردم ، لباسشوييم هم زرده ، ديگه تو حموم معطل شستن لباسام نميشم ، آخه من هيچوقت نميدم لباسامو ما درم بشوره ، يعني از وقتي از سربازي اومدم کارام رو خودم انجام ميدم . خيلي خوبه ، نهايتا تو پانزده دقيقه که ماشين لباسام رو ميشوره حمومم تمام ميشه . بهرحال من غصه مادرم زياد ميخورم ، نميتونم مريضي و ناراحتيش رو ببينم ، منم سريع روم اثر ميزاره و افسرده ميشم . 
بحثمون از يخچال کجا رفت !!! بهرحال تصميم گرفتم يخچال رو بردارم بزارم تو قسمت خودم و هروقت هرچيزي مادرم نياز داره بيارم . اما يخچاله ترموستاتش خراب شده بود و دائم درحال کار بود طوري که مواد غذايي تو يخچال يخ ميزد منم خيلي بدم مياد يه چيز يخ زده بخورم ! اونشب بعد رفتن مهمونا مادرم چون ميدونه شلغم زياد ميخورم شلغما رو داد من گذاشتم تو يخچال ، صبح يه گاز بهش زدم ديدم مثل يخمک شده ! گفتم من بايد اين يخچال رو هم درست کنم با اينکه زياد تخصصي تو اين کار نداشتم اما بازش کردم . درجه يخچال اصلا کم و زياد نميشد ،
اول خواستم ترموستات رو عوض کنم بعد باخودم گفتم اينطوري ميشم تعويضکار نه تعميرکار ! مثل خيلي از تعويضکارا که انجام ميدن ، اما گفتم ضرري نداره بزار امتحان کنم . اصلا ميدونيد کار ترموستات چيه ؟ يخچال دائم کار ميکنه و درحال خنک کردن يخچاله که اگه ترموستات نباشه همينطور يخچال کار ميکنه و همه چي تو قسمت يخچال يخ ميزنه ! ترموستات يه لوله فلزي بلند داره که زير قسمت فريزر يخچال نصب ميشه و وقتي سرما زياد شد با انتقال برودت به ترموستات باعث افزايش حجم فنر مسي داخلش ميشه و باعث ميشه فشار بياره رو پلاتين و کنتاکتهاي برق رو از هم جدا کنه و برق يخچال قطع بشه تا بيش از اندازه يخچال سرد نشه . 
خلاصه با تنظيم و اينها اين درست نشد ، بردمش تعميرگاه گفت بايد اينو تعويض کني اينها رو کسي تعمير نميکنه ، نظر يکي دوتا رو باز پرسيدم ديدم نظرشون همينه ، يه ترموستات به قيمت هفده تومان خريدم و انداختم روش و درست شد ، بماند که چقدر روش کار کردم و بيست بار باز و بسته کردم و تو همه حالتها آزمايش کردم، قبل از تعويضش احتمال ميدادم چون در فريزر محکم بسته نميشه سرما مياد داخل يخچال ، که براي درش هم يه قطعه ابتکاري با يه تيکه فلز درست کردم و چسب زدم ، اما بعدچندبار باز و بسته کردن در ، چسبش باز شد ، منم که نااميد و دلسرد نميشم اومدم اون رو با درش پيچ کردم ، ديشب و پريشب تا ديروقت دنبال کار اين بودم . ديدم درست نشه خوابم نميره ، امروز اما بدجوري اين بي خوابيا روم اثر گذاشت ، عصر تا شب سرم درد ميکرد ، عصر يکم خوابيدم اما الان باز بيداري به سرم زده  دارم براتون مينويسم . خب ديگه بخوابم شايد خوابم رفت فردا خيلي کار دارم .


برچسب‌ها: خاطرات
+ نوشته شده در  دوشنبه 1393/09/17ساعت 1:4  توسط بور و سفید  | 

جمعه هفته گذشته بالاخره تنها پرتقال درختم رو دستان مبارک پدرم چيد ، وقتي ميخواست بچينه شعري هم براش خوند تا سال ديگه ثمرش بيشتر بشه ...
عکساش رو بعد تو وبم قرار ميدم .
خلاصه پوست کنديم و خورديم ، جاتون خالي بود  .خداروشکر خيلي خوشمزه و شيرين بود ، عکساش هست . ميوه درخت داخل خونه يه چيز ديگه است .


برچسب‌ها: خاطرات
+ نوشته شده در  شنبه 1393/09/15ساعت 8:10  توسط بور و سفید  | 

گير دادن به من و چندتا از آشنايان رو برام مثال ميزنند که بيرون کار ميکنند و درآمد خوبي هم دارند ولي هيچوقت به اين فکر نميکنند که اونها تا چه حد تو زندگيشون سالم هستند و سالم زندگي ميکنن . مدتي پيش با يکيشون براي اينکه تنها نباشه و به سفارش خانواده اش همسفر بودم ، با ماشين خودشون رفتيم . تو راه فرت و فرت سيگار ميکشيد ، اونجا هم که رسيديم رفتيم خونشون که اونجا رو فقط براي مسافرت ازش استفاده ميکنند و هميشه خاليه  با وجود زن داره . با يه دختري هماهنگ کرده و اون رو آورد خونشون . از ساعت يازده تا 5بعدازظهر تو اطاق تنها بودن ديگه خدا ميدونه چيکار ميکردن ! اونموقع امتحان ميانترم داشتيم ، کتابم همراهم بود ، اونقدر مرور کردم تا روابطش رو کشف کردم ، درس سختي بود ولي انگار يه عنايتي شد که ياد گرفتم . 
هميشه هم اينطور نيست يکي که فکر ميکنيد کار و درآمد خوبي داره ، سالم زندگي ميکنه . 


برچسب‌ها: خاطرات, دلنوشته, کار
+ نوشته شده در  جمعه 1393/09/07ساعت 0:35  توسط بور و سفید  | 

بعضيا چقدر ديدشون به زندگي مادي هست ! اونروز بورس بودم يه آقايي که وضع ماديش خيلي خوبه ، تقريبا سن و سالي ازش گذشته ، تنها کامپيوتري که اونجا براي استفاده کاربرا قرار داده شده رو دربست در اختيار خودش درآورده و وقتي مياد ميشينه ديگه بلند بشو نيست ! خب تو که وضعت خوبه ي لب تاب براي خودت بگير ، داشتم ميگفتم ، اونروز بحث ازدواج شد از اونجا که آدم محترم و اسم و رسم داري هست و گفت دخترخيلي سراغ داره ، بهش گفتم اگه مورد خوبي سراغ داره بهم معرفي کنه ، وضعيتم رو گفتم که مورد قبلي برام خوب نبود ، ازش جدا شدم . ميگه ظاهر براي آدم عادي ميشه و مهم نيست . بعد که فهميد رو اين موضوع اصرار دارم انگار که مورد خوبي سراغ داره ميپرسه شغلت چيه؟ گفتم کامپيوتري داشتم اما الان تو خونه کار ميکنم ، دانشگاه هم تحصيل ميکنم ميبينم ميگه تا شغلت تو ديد مردم نباشه  تو جامعه اعتبار نداري ، وقتي ميري بانک يه چک مبلغ بالا داري ميگي نقدش کن چقد تحويلت ميگيرن ! رئيس بانک مياد با احترام شما رو پيش خودش شما رو ميشونه ، ميگه بيا برات حساب باز کنم و ... 
جوابش رو ندادم اما تو ذهنم بود بهش بگم کسي که براي اينها تحويلت بگيره  معلومه اين احترام براي خودت نيست . براي پولته ! 


برچسب‌ها: خاطرات, دلنوشته
+ نوشته شده در  سه شنبه 1393/09/04ساعت 0:18  توسط بور و سفید  | 

ديشب براي اولين بار بعد از موتور خريدم پنچر کردم . از اونجا تا خونمون شايد 45 دقيقه اي پياده راه بود ، سوار شدم آروم آروم داشتم ميومدم ، يه مغازه تعمير موتورسيکلت اونوقت شب باز بود ، موتورم رو بردم بازش کرد و مشغول گرفتن پنچري موتور شد ، هي عاجزنالي ميکرد که پسرم تصادف کرده فلج شده و ازنظر جاني و مالي تو مضيقه هستيم . منم ناراحت بودم که چرا بايد يه آدم زحمتکش اين بلا از سر بچه اش در بياد ، دلداريش ميدادم و تو فکر بودم که آخه چرا !!! 
خلاصه موتورم رو که ميخواست ببنده گفت لنت ترمزت هم خرابه ، هم جلو و عقب بايد عوض بشه ، منم گفتم ايراد نداره ، عوضش کن . تو دلم گفتم حداقل اينطوري ميتونم بهش کمک کنم تا کمي از مخارجش تأمين بشه. خلاصه وقتي درستش کرد گفتم چقدر ميشه مبلغ بالايي درخواست کرد. همراهم نبود ، کارتخوان هم نداشت . رفتم بانک براش پول گرفتم آوردم ، امرو پيش دوستم که قطعات موتور ميفروشه نرخ وسايل و خدمات رو پرسيدم ديدم بعععععله ! حسابي تو پاچمون کرده . 
تو دلم گفتم آخه مرد ناحسابي ! از اين کارا ميکني که همچين بلايي سر بچه ات مياد . 


برچسب‌ها: خاطرات
+ نوشته شده در  شنبه 1393/09/01ساعت 16:15  توسط بور و سفید  | 

 

پرتقال خونمون

رنگ شده ، هفته ديگه که مادرم اينها برگشتن ميچينمش ، يعني شيرين و خوش طعمه ؟

دلم ميخواد اين درخته هم مثل درخت زمان کودکيم که داشتيم پرثمر و شيرين باشه . 

ياد دوران کودکي بخير . وقتي مهمون داشتيم مادرم بهم ميگفت چندتا پرتقال بچين بيار براي مهمونا . 

اون درختا همشون کم کم خشک شدن ، فقط چندتا نخل و يه درخت ليمو چهارفصل از اونزمان باقي مونده !


برچسب‌ها: عکس شخصي, خاطرات
+ نوشته شده در  جمعه 1393/08/30ساعت 0:2  توسط بور و سفید  | 

سلام ، حالتون چطوره ؟! منو نميبينيد خوشحالين ؟ اگه جوابتون بله هست که سريع پنجره بالاي وبلاگ رو ببنديد و از وبلاگم خارج بشين ... کسي مجبورتون نکرده اينجا باشين ! اگر هم نه ، بهتون خوش آمد ميگم و تشکر ميکنم که هميشه مياييد و مطالبم رو ميخونيد ، اميدوارم وقتي به وبم ميايين يه چيزي بهتون اضافه بشه و با دست پربرگردين . 
يه مدت نبودم ، چون هفته پيش قرار بود کنفرانس بدم ، مسائلي پيش اومد ، آمادگي نداشتم به اين هفته موکول شد ، زياد راضي نبودم ولي خب بد هم نبود . 
يه سري اتفاقات و مسائل خانوادگي پيش اومده که نميخوام اينجا راجع بهش صحبت کنم ، ان شاءالله باصحبت کردن حل و فصل ميشه ... 
هععي ! قرار بود با پدر و مادر و خواهر و شوهر خواهرم برم مشهد . توفيق نداشتم . نطلبيد ، مشغول کلاس و امتحان بودم . هيچي ديگه خودشون تشريف مي برن . 
بهرحال ، احساس ميکنم روزهاي بهتري در پيش هستند و زندگي هرروز لبخند تازه اي براي من رو لباش داره . 
باز هم برايتان مينويسم.


برچسب‌ها: خاطرات, دلنوشته
+ نوشته شده در  سه شنبه 1393/08/27ساعت 15:52  توسط بور و سفید  | 

سلام ، عزاداريهاتون قبول باشه ...

وقتي دارين يه فيلمي تماشا ميکنيد ، نشون ميده که ماشين با سرعت ميزنه به يکي از شخصيتهاي فيلم ! چيکار ميکنيد ! تو اکثر فيلماي ايراني از اين اعصاب خورديا و ناراحتيا ميبيني ، من که سريع کانال رو عوض ميکنم و فکرم رو درگير ذهنيات کارگردان نميکنم . خداروشکر اهل فيلم نيستم ، بقول يه بنده خدايي تو وبلاگش نوشته بود ، اگه زياد پاي فيلم بشيني يعني فيلمت کردن . يعني کارگردان تونسته رو ذهنت تأثير بزاره...

+ نوشته شده در  سه شنبه 1393/08/13ساعت 22:37  توسط بور و سفید  | 

سلام ، بالأخره امروز کنفرانس رو دادم . 

براي من خيلي حائز اهميت بود بتونم مطلب رو خوب ارائه کنم ، بنا نداشتم مثل بعضي ها فقط از رو کتاب براي دانشجوها بخونم ، دوست داشتم در مورد مطالب مثل يک استاد براي دانشجوها توضيح بدم . 

براي همين يکم اضطراب و استرس داشتم ، ديشب رو خوب نخوابيدم ، صبح هم زود پاشدم ، يکم خوندم دوباره خوابيدم و با يه تأخير نيم ساعته سرکلاس اولي حاضر شدم ، ساعتهاي بعدي رو هر سه در يک زمان کلاس داشتم ، ناگفته نماند که يکي از اين درسها رو امتحان داشتيم ولي بخاطر اهميتي که موضوع کنفرانس برام پيدا کرده بود ، بيخيالش شدم و شرکت نکردم . کلاس بعدي رو حدود يک ساعت شرکت کردم و همراه با يکي از بچه ها اجازه خواستم و رفتم سرکلاسي که قرار بود درس رو ارائه بدم ، احساس کردم استاد کمي ناراحت شد ، همون استاد بور و سفيده بود که ميگفتم خيلي خوب و خوش اخلاقه ، سرکلاس ميگفت هرکسي يه هاله دور خودش داره که اگه انرژي هاي اين هاله به شما نزديک باشه از اون خوشتون مياد ، احساس کردم خيلي هاله هامون به هم نزديک و شبيه هست ، فکرميکنم همين احساس رو ايشون هم نسبت به من داشته باشه ، يعني از نگاه هاش ميفهمم ، مديونيد اگر نسبت به من فکر بد کنيد ، ايشون ازدواج کرده و منم رعايت حدود رو ميکنم . فقط احساسم نسبت بهش دعاي خير و خوبه.

بله ، داشتم از اينکه چقدر اين کنفرانس براي من اهميت داشت ميگفتم . احساسم اين بود که اگه من اين درس رو بتونم خوب ارائه بدم ، فردا هم در همه عرصه هاي زندگيم ميتونم سرم رو بالا بگيرم وگرنه احساس سرشکستگي ميکنم و ضربه سختي به اعتماد به نفسم وارد ميشه و هميشه به خودم ميگم يه کنفرانس نتونستي ارائه بدي ، ميتونستم اصلا شرکت نکنم ، اما هرطور شده بود بايد بر ارائه اين درس غلبه پيدا ميکردم . 

وقتي رفتم سر اون کلاس ديدم هنوز قسمت اول درس رو اون يکي دوستم ارائه نکرده ، نشستم ، خيلي خوب توضيح داد ، چون کارمنده و ارتباطات اجتماعيش قوي هست ، وقتي نوبت من شد ، وقت کلاس تموم شده بود ، اما اجازه خواستم که در مدت زمان باقي مانده ، چند دقيقه هم بچه ها وقتشون رو به من بدن و سريع اين بخش از کتاب رو توضيح بدم ، پذيرفتن و من رفتم با بسم الله شروع کردم و مطالب مهمش رو خوندم و توضيح دادم . خيلي حس شيرين و خوبي بود ، استادي هم بد شغلي نيست . چون معمولا زياد پاي اخبار و بحثهاي سياسي و اقتصادي ميشينم سعي کردم چيزهايي که ميدونم و به موضوع مربوط ميشه رو براي بچه ها بگم ، و بالأخره به اين صورت، با حس خوشايند رضايت ارائه اين درس به پايان رسيد . 

فردا هم ان شاءالله روز خوبي خواهد بود براي تفريح و گشتن . راستي پکنيک هم روز پنج شنبه هفته گذشته رفتيم و بعدش حسابي توپ شديم ، تا نزديک غروب مونديم ، فقط حسرت خوردم که چرا جاي دورتري انتخاب نکرديم ، کيفش به دوري راه هست ، هرچي دورتر بري ، تأثيرش تو روحيه بيشتر خواهد بود ، حتي حال و هواي عبادتمون هم عوض شده بود ، دوستم که وقتي مسجدي جايي ميرفتيم تا نمازمون تمام ميشد ميگفت بريم ، همون شب وقتي براي نماز رفتيم امامزاده ، ميگفت ميمونيم ، چندتا نماز مستحبي خوند و منم کنار ضريح دعا ميکردم ، وقتي ميخواستيم بريم دوستم گفت خيلي برات دعا کردم که يه دختر شايسته و خوبي نصيبت بشه . 


برچسب‌ها: خاطرات, دانشگاه, دلنوشته
+ نوشته شده در  سه شنبه 1393/08/06ساعت 15:39  توسط بور و سفید  | 

 


برچسب‌ها: عکس, مناسبتها
+ نوشته شده در  دوشنبه 1393/08/05ساعت 6:56  توسط بور و سفید  | 

پرتقالم داره ميرسه.

ببينيد ، خدا وقتي يه چيزي رو بخواد نگه داره چطوره ، اين درخت يه دونه شکوفه داد ، همون يه دونه هم شد اين پرتقال . يه درخت ليموشيرين دارم ، اول بهار چندتا شکوفه داد اما همه اش ريخت . 

فقط منتظرم برسه ، ببينم طعمش چطوره ! به خودشم گفتم ، اگه شيرين نباشه ميکنم ميندازم دور 


برچسب‌ها: عکس شخصی
+ نوشته شده در  شنبه 1393/08/03ساعت 0:15  توسط بور و سفید  | 

حالا خواستگار کي بود ؟ ! يکي از دوستام که چندين و چندسال باهم ميگشتيم . 

خواهرم صبح بهم پيام داده بود که چطور آدميه ، اومده خواستگاري دخترعمو ...

منم هرچي ميدونستم البته مهمترها رو گفتم ، گفتم ميونه مون به هم خورده ، خلاصه اخلاقيات بدش رو گفتم ، گفتم بهشون گفته با دونفر به هم زده ؟ گفت نه !!!

قرار شد بهش بگه و کمکش کنه تا بتونه بهتر تصميم بگيره . 

امشب پسرعموم اومد درخونه و آدرس خونه ي دوستم رو خواست و در موردش از من پرسيد و اون مسائلي که بود رو بهش گفتم ، حقيقتش روم نشد ازش سوال کنم و اسمش رو بيارم که بپرسم براي خواهرش خواستگار اومده . 

جعبه شيريني هم همراهش بود ميخواست ببره پس بده ، يعني اينکه ما راضي به اين وصلت نيستيم . وقتي پسرعموم رفت ناراحت شدم ، گفتم حالا چه کاري بود کردم با حرفام منصرفشون کردم ، درسته که بايد حقيقت رو ميگفتم ، اما بايد ميگفتم خودتون هم بريد درباره اش تحقيق کنيد . اينطوري شايد فکر کنند من از گفتن اين حرفها شايد غرضي داشتم ...در مورد از دونفر جدا شده که هيچکي از روز اول نميگه من از دونفر جدا شدم ، وقتي ديدن با همديگه تفاهم نسبي دارن ، اين مسائل رو هم مطرح ميکنن . خلاصه ناراحت بودم که خواهرم اينا آمدن خونمون و گفتن نه ، فقط بخاطر حرفاي تو نبوده ، در مورد مسائل ديگه هم بهشون حقيقت رو نگفته بودند . 


برچسب‌ها: دختر عمویم, خاطرات, ازدواج, خواستگاری
+ نوشته شده در  یکشنبه 1393/07/27ساعت 23:51  توسط بور و سفید  | 

اون شوهر خواهرم رو میگم ، اینبار انگار قرار شده بمونه و دیگه خارج نمیره .

دیشب اومدن خونمون ، منم عصر نخوابیده بودم ، کسل بودم ، خیلی حال نداشتم به حرفاش جواب بدم  

کلی داد و بیداد کرد که بسته دیگه ، تا کی / مگه دیگران انتخاب نکردن ... تو مگه چی از دیگران بیشتر داری و ...

مخم روخورد ! باصراحت گفتم من هیچ کاری نمیکنم ، تا کسی به دلم نشینه من تصمیمی نمیگیرم . 

بهرحال که دوباره تنور رو گرم کرد ، خدا به خیر بگذرونه ...

امیدوارم دوباره گند نزنه به زندگی ما ...

انگار مهره مار داره ! قبلاً هم گفتم خیلی برش داره بین مسئولین و سرشناسها !

نمیدونم چی داره که دهان ادم رو میبنده و هیچکی نمیتونه رو حرفش حرفی بزنه

ولی با این وجود ، همینطور که سعی میکردم احترامش رو حفظ کنم جوابش رو هم دادم 


برچسب‌ها: شوهر خواهرم, دلنوشته, ازدواج
+ نوشته شده در  شنبه 1393/07/26ساعت 13:12  توسط بور و سفید  | 

آیت الله نجفی مرعشی میفرمودند:

در قم شیخی بود معروف به شیخ ارده شیره. جهت معروف شدن به این نام بود که او به ارده شیره بسیار علاقه داشت. آدم فقیری بود و خانه و منزلی نداشت. در حقیقت تارک دنیا بود. یک شب در زمستان در میان مقبره میرزای قمی در قبرستان شیخان خوابید. صبح که برای نماز بلند شد دید برف زیادی آمده و پشت در را محکم گرفته. شیخ هر کاری کرد در باز نشد و در میان مقبره ماند. از طرفی وسیله وضو حتی وسیله تیمم هم نبود چون مقبره با گچ و سیمان و سایر مصالح ساختمان پوشیده شده بود. نزدیک طلوع آفتاب شد دید نمازش قضا می شود با همان حال بدون وضو و تیمم صحیح نماز را خواند. بعد از نماز رو کرد به طرف آسمان و دست ها را بلند نمود و به شوخی به خداوند عرض کرد: خدایا تا به حال تو به من هر چه دادی من چیزی نگفتم قبول کردم. گاهی نان و پنیر دادی قبول کردم. گاهی نان و ارده شیره دادی شکر کردم گاهی هم نان دادی اصلا خورش ندادی باز هم قبول کردم پس خدایا تو هم امروز این یک نماز بی طهارت مرا قبول کن و مرا مواخذه نکن.

بعد از وفات شیخ یکی از دوستان صالحش او را در خواب دید و پرسید خدا با تو چگونه رفتار کرد؟

گفته بود: خدا مرا به واسطه همان یک نماز بخشید.

هر چه را که خدا مقدر کرده، خوب یا بد، تلخ یا شیرین، کم یا زیاد، سیری و گرسنگی، غم و شادی، داری و نداری همه را باید قبول کرد و شکر کرد نه این که با کم و زیادش حالت تغییر کند باکوچکترین صدمه با خدا سر جنگ پیدا کنی.

کرامات و حکایان عاشقان خدا، ص147

آیت الله بهجت(ره):

وقـتـی خـدارا بـیـش از هـرچـیـز دوسـت داشـتـی ...

جـشـن بـگـیـر مـومـن شـدنـت را...


برچسب‌ها: واتس اپ, مطالب آموزشی
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1393/07/24ساعت 15:45  توسط بور و سفید  | 

ديشب وقتي خانواده رو رسونديم عروسي پسرعموم . يه موقعيتي پيش اومد که با داداشم تنها باشيم . 

ميدونيد که رابطه زياد جالبي باهم نداريم ، ولي من اجازه نميدم ديگران بدونن که ميانه مون باهم خوب نيست . 

خلاصه همينطور که داشتيم تو خيابون ميگشتيم ، گفتش که خيلي وقته دارم دنبال يه موقعيت ميگردم که باهم حرف بزنيم . گفتم چه حرفي؟ گفت دوتا برادر هستيم ، درست نيست که ميانه مون باهم خوب نباشه ، گفتم خودتون از اول اينطور خواستيد ، هرچند من زياد جوابش رو نميدم اما اينبار گفتم ببينم چي ميخواد بگه ! پشيمون بود ، گفت بايد ما رو ببخشي ولي مطمئن باش هيچ غرضي نداشتيم . حالا هم هرکاري ميدوني ميتونم انجام بدم تا از ناراحتيت کم بشه و اوضاعت بهتر بشه بگو تا انجام بدم ، گفتم کاري هم نميتوني انجام بدي ، چون اينهمه وقت هم روحيه ام بخاطر نداشتنها خراب شده ، هم نسبت به کار و زندگي دلسرد شدم . هم خيلي موقعيتها از دستم رفته . 

يه جا نشستيم تقريبا يک ساعت و نيم صحبت کرديم ، با توجه به رشته ام که درمورد مسائل اجتماعه و خودم با گوشت و خون درک کردم و اينها رو تو جامعه چشيدم براش دليل آوردم که من با چه مشکلاتي روبرو شدم بخاطر اين کارشون ، ميگفت همه مشکل دارن و به نوعي تو زندگيشون با سختي مواجه هستن ، گفتم يه وقت ميبيني اين مشکل مربوط به اجتماع هست و همه به نوعي باهاش درگيرند ، يه وقت ميبيني يه شخص خاص بدون هيچ دليلي برات مشکل درست ميکنه و اجازه نميده از حق و حقوق خانوادگيت استفاده کني و محرومت ميکنه ، مجبوري از زير صفر شروع کني ...

بنظرم اين سالها رو هيچ جوري نميشه جبران کرد ، ازطرفي هم ديگه درست نيست ناراحتي ادامه پيدا کنه ، الان نزديک سيزده ساله رابطمون شکرابه ، چندبار هم صحبت کرديم ولي چون چيزي دست من رو نگرفته دوباره رابطمون سرد شده ، اما اينبار به قول خودش ميخواد جبران کنه ، از يکطرف من ميبينم هرچي و هر چقدر ازش بخوام باز هم جبران ناراحتيهام رو نميکنه . جبران سالهاي افسردگي و ناراحتي ... 

جبران اون اتفاق که نبايد ميفتاد و افتاد و من در شرايطي بودم که خودم رو خيلي کم ميديدم و انتخاب بهتري براي خودم تصور نميکردم . (اين جنبه مادي قضيه هست)

بعضي چيزها رو بايد خدا جبران کنه ... اميدوارم اين اتفاق بيفته . حالا درحدي که حداقل يه دل خوشي داشته باشم بنظرتون چي ازش بخوام ، چون جبران که نميشه . 

گفت وضعش بد نيست و هرچي بخوام درحد توانش بهم ميده ،گفتم من نميتونم از تو چيزي بخوام .

بنظرم اگه خدا چيزي به آدم بده بي منته ،يا پدر و مادر چيزي رو به فرزندشون بدن اين رو هم مشکلي نيست . اما خواستن چيزي از برادر يا کسي ديگه درست نيست.

بهتر بود از اول اين اتفاق نميفتاد و کار به اينجا نميرسيد . 

هرچي فکر ميکنم ميبينم نميشه و قابل جبران نيست ...

شما اگه چيزي به ذهنتون اومد که کمي جبران بشه و ديگه کمتر از گذشته ها ناراحت باشم . لطفاً بهم بگيد ...


برچسب‌ها: دلنوشته, عقاید, درد دل
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1393/07/24ساعت 6:40  توسط بور و سفید  | 

وقتي يکي مال من نيست ، هيچ گرايشي نسبت بهش ندارم ، امروز هم مثل سه شنبه هاي هفته قبل کلاس داشتيم ، بعد کلاس رفتم آب بخورم  ديدم مثل هفته پيش رو نيمکت يه دختري نشسته ، بور و سفيد نبود ولي خيلي ساکت و آروم به نظر ميومد ، هفته پيش هم ديدمش تا اومدم همينطور نگام ميکرد ، خيلي آروم نشسته بود ، و يه آرامش خيلي عميقي تو چهره اش بود ، ولي ناز بود ، هفته پيش هم همينطور ، در همين وضعيت ... 

رفتم کلاس ، ديدم يه دختر بور و سفيد که هفته قبل هم بود ، خيلي ساده و آروم به نظر ميومد . 

داشتم به اين فکرميکردم ، به خودم ميگفتم ديگه تا کي ؟! چقد سخت ميگيري ، همين خوبه ، بردار تا بره ... همه ازدواج کردن و ...

اما هرکاري ميکردم ميديدم تو دلم جانميگيره ، درسته که بور و سفيد بود ، ولي وقتي مال تو نيست و قسمت تو نيست ، هرکاري ميخواي بکن ، تو دلت هم جانميگيره . 

بنظرم آدم يکي رو که براي ازدواج ميخواد تا ميبينه چنان محو رفتار و حرکاتش ميشه که نه يک دل ، بلکه صد دل عاشقش ميشه و تا بهش نرسه.، دلش آروم نميشه ، درواقع عاشق ميشه بعد ازدواج ميکنه ، حالا شايد بعضيا بگن عشق قبل ازدواج خوب نيست و عشق بايد در مرور و گذر زمان بوجود بياد ! ولي اگه نيومد چي !  

بهرحال ما تا اينجاش رو بلديم ، وقتي هم اگه يکي تو زندگيمون اومد و ما رو هم پسنديد خيلي بهش محبت و اظهار عشق و علاقه ميکنيم تا اين علاقه در وجود هردومون نهادينه بشه . 

من که اصلا عشقي جز بور و سفيد تو وجودم نيست ، عکسهايي که تو وبلاگا ميبينم اينقدر زدن اگه بور و سفيد نباشه اصلا به دلم نميشينه . چيکار کنم دست خودم نيس. قبلا گفتم اگه يه دختري سفيد و چشم و ابرو و مومشکي اگر با ايمان ، باحجاب و يه معنويتي تو چهره اش ببينم شايد به دلم بشينه ، هنوزم حرفم همينه ، بنظرم ايمان و معنويات خيلي تو زيبايي و آرومي چهره تأثير ميزاره . پس بر شما باد به رعايت حجاب و معنويات ...


برچسب‌ها: دلنوشته, بور و سفید, چشم و ابرو مشکي, ازدواج, عقاید
+ نوشته شده در  سه شنبه 1393/07/22ساعت 23:5  توسط بور و سفید  | 

مطالب قدیمی‌تر